شاه: من حضرت قائم را دیدم. الهامات من معجزههايي بودند كه كشور را نجات دادند.
مطلب زیر از وبلاگ «زیر خط خوشحالی» نقل شده است
از اين و آن در مورد محمد رضا پهلوي زياد شنيدهام، به صدا و سيما كه نميشود اعتماد كرد حرفهاي ديگران هم معمولا پر از تعريف و تمجيد است و اين كه تحصيل كردهي سويس بوده و سرش به تنش ميارزيده و ...
اما چه چيزي بهتر از تفكرات يك آدم ميتواند شخصيتش را نشان بدهد؟ شاه گفتگو با اوريانا فالاچي با تصوري كه از او داشتم زمين تا آسمان متفاوت بود. شايد اگر اين حرفها به خبرنگاري ايراني زده ميشد به راحتي آنها را به حساب مردمفريبي ميگذاشتم اما حالا...
شاه: ... اما حالا ديگر نه. ترس از مرگ در من وجود ندارد. مساله شجاعت يا عدم اعتماد به نفس در ميان نيست. اين آرامش از يك جبر عرفاني سرچشمه ميگيرد، از اين فكر كه تا هنگامي كه ماموريتم را انجام نداده باشم هيچ واقعهاي برايم روي نخواهد داد. آن روز را خدا معين كرده است نه كساني كه آرزوي مرگ مرا دارند.
... با وجود اين من به كلي تنها نيستم، زيرا نيرويي كه ديگران نميبينند، مرا همراهي ميكند. يك نيروي عرفاني. وانگهي من پيامهايي دريافت ميكنم. پيامهايي مذهبي، من خيلي مذهبي هستم. به خدا باور دارم و همواره گفتهام كه اگر هم خدا وجود نميداشت بايد اختراعش ميكرديم. واقعا اين آدمهاي بدبختي كه خدا ندارند، مرا سخت متاثر ميكنند. نميتوان بدون خدا زندگي كرد. من از پنج سالگي با خدا زندگي ميكنم، از زماني كه الهاماتي به من شد.
فالاچي: الهامات، اعليحضرت؟!
شاه: بله، الهامات، تجليات.
فالاچي: از كه؟ از چه؟
شاه: از پيامبران. آه، تعجب ميكنم كه نميدانستيد. همه ميدانند كه الهاماتي به من شده است. من حتي اين را در زندگينامهام نوشتهام. در كودكي دو بار به من الهام شده است. يك بار پنج سالگي و بار دوم در شش سالگي. در نخستين بار من حضرت قائم را ديدم كه بنابر مذهب ما غايب شده است تا روزي بازگردد و جهان را نجات دهد. در آن روز من دچار يك حادثه شدم و روي يك صخره افتادم. و اين بود كه مرا نجات داد. او خود را ميان من و صخره جا داد. من اين را ميدانم زيرا او را ديدهام. نه در رويا، در واقعيت، واقعيت مادي، ميفهميد؟ من او را ديدم، همين. كسي كه همراهم بود او را نديد. و كسي جز من نميبايستي او را ببيند، زيرا ... آه، ميترسم منظورم را درك نكنيد.
فالاچي: نه منظورتان را درك نميكنم....
شاه: براي اينكه شما حرف مرا باور نميكنيد. به خدا ايمان نداريد. مرا هم باور نميكنيد. كساني كه ايمان ندارند زيادند. حتي پدرم هم باور نداشت. او هرگز باور نكرد و همواره به ريشخند ميگرفت. وانگهي غالبا با وجود احترامات لازمه، از من ميپرسند كه آيا هرگز شك نكردهام كه اين يك وهم و خيال بوده است، يك وهم و خيال دوران بچگي؟ و من همواره پاسخ ميدهم: نه، نه، براي اينكه من به خدا ايمان دارم و معتقدم كه خدا مرا براي انجام ماموريتي برگزيده است. الهامات من معجزههايي بودند كه كشور را نجات دادند. سلطنت من كشور را نجات داده زيرا خدا به من نزديك بوده است. ميخواهم اين را بگويم: اين درست نيست كه همه كارهاي بزرگي را كه براي ايران انجام دادهام را به خودم نسبت دهم. قبول كنيم كه ميتوانم اين كار را بكنم، اما نميخواهم، زيرا ميدانم كه كسي پشتيبان من بوده است. خدا. ميفهميد؟
فالاچي: نه. اما آيا اين الهامات فقط در دوران كودكي روي دادهاند، يا در بزرگي هم؟
شاه: گفتم كه، فقط در كودكي. در بزرگي هرگز، بلكه منحصرا روياهايي دست دادهاند. در فواصل يك يا دو سال، و حتي هفت يا هشت سال. مثلا يك بار من در فاصله پانزده سال دو رويا داشتم.
فالاچي: چه روياهايي؟
شاه: روياهاي مذهبي مبتني بر عرفان. روياهايي كه ضمن آنها ميديدم كه دو سه ماه ديگر چه چيزي روي خواهد داد و دقيقا دو سه ماه بعد روي دادند. اما نميتوانم موضوع آنها را برايتان بگويم. تنها به شخص خودم مربوط نبودند، به مسائل داخلي كشور مربوط بودند و لذا بايد اسرار مملكتي به شمار آيند. اما شايد بهتر درك كنيد اگر به جاي كلمه رويا كلمه احساس را به كار ببرم. من به احساس قلبي هم اعتقاد دارم و بعضيها به تناسخ و حلول مجدد روح در جسم اعتقاد دارند و من به احساس قلبي معتقدم. من احساسهاي پيش از وقوع مداومي دارم كه به نيرومندي غريزهام هستند. حتي در آن روز كه از فاصله نزديك به من تيراندازي شد به كمك غريزهام نجات يافتم. براي اينكه در حالي كه در مشتزني سايه رقصان ميگويند، در كمتر از يك ثانيه، پيش از آنكه گلوله به قلبم برسد، چنان حركتي كردم كه گلوله به جاي قلب بر شانهام اصابت كرد. اين يك معجزه بود. من به معجزه هم اعتقاد دارد. وقتي تصور بكنيد كه من با اصابت پنج گلوله زخمي شدم، يكي در ناحيه صورت، يكي در شانه، يكي در سر و دو تا در بدن، و آخرين گلوله در لوله هفت تير ماند زيرا ماشه در نرفت.... بايد به معجزه ايمان بياوريد. من چقدر حادثه هواپيما داشتهام و همواره سالم ماندهام. ميبينم كه شما دير باوريد.
فالاچي: حتي بيشتر از دير باوري، من مبهوت هستم. من واقعا متحيرم، براي اينكه در برابر شخصيتي هستم كه قبلا پيشبيني نكره بودم. من هيچ چيزي از اين معجزات و الهامات نميدانم....
تهران، اكتبر 1973
No comments:
Post a Comment