اژدها وارد میشود (2)
اولین اطلاعیهی رسمیی سخنگوی ستادِرهبریخالیمجازیی انقلابمخملی
ندای عشقِکافیندیده از هادیی ورپریده: نبویجان، هرچند که عضو ستاد هستی، ولی بدان :) که مهمترین و اولین هدف، از جا برداشتن خامنهای است، نه سر جا نشاندنش. این همه خون نریخته است که او دوباره سر جایش نشیند (نِشیند یا بنشیند). بعنوان یکی از اعضاع ستاد، ارادهات را به نام آزادی تحمیل کن! نه! پیشنهاد بده.
ماتلیمدال: من! بعنوان سِروِرِ مدالدهندگان کل جهان، مدالی را که به آقای عبدالله نوری داده بودم (1)، پسگرفته و به گردن ...
شاهین: مهم نیست! مهم اینست که خامنهای، با تضمینات لازم، برود و چهرهای هرچهبیشتر قابل اعتماد، برای هر دو طرف، البته با کار اقناعی! به ولایتفقاهت برسد و به هیچیک از ارگانهای نظام، صدمهای نرسد. من که میگم منتظری آدمِ بهاندازهینیاز! خوبیست.
جوادکودتاچیانقلابیمخملینما: و نه شک کنید و نه خاهان* برگزاری دوبارهی انتخابات باشید. نقطهی پایانی به جملهی پرخونریزی بگزاریم، اگر بگزارند. در هنگام فشار از پایین و توافق از بالا، فوری با برگزاری انتخابات، امکان ترس از نتیجهی آن را، ایجاد نمیکنند. منتظری رهبر، موسوی رعیسجمهور. تمام. اراده و تصمیم، چیز خوبیست!
رند: تعیید میشود!
سروناز: موسوی، رعیس جمهور مایی - سَلله الا محممد، منتظری خوش آمد
(1) http://rendeaalamsuz.blogspot.com/2008/10/20-20-20.html
* به غلَتهای املاعی توجه نکنید ولی اگر اِسرار دارید که سر!دربیاورید:
http://rendeaalamsuz.blogspot.com/2008/01/blog-post_14.html
لینک این نوشته: از روی ساعت زیر، کپی کنید
2 comments:
شاهین جان
با این رعیس جمهور نوشتند یارو رم می کند اما با تو همرای هستم
خودم
ندا: باور نمیکنم هنوز که خیلی ممنونم!!:) ناشناس عزیز. یه اسم الکی برای خودت بزار و بیشتر مهمان من باش. اصلن چرا ناشناس مینویسی؟ مواظب باش ترورت نکنن!:) نازی منزوری نداشتم. بلاخره من چه میدونم؟ دوران انقلابه و من دچار هیجانم. پس شررو وررهای منو نشنیده نگیر :) و کمی گوش بگیر. دردم نیاری ها. هیچ کس تا حالا منو درک نکرده، شاید! / جواد: من علارغم داشتن قدرتی اژدهامانندناخالی بندانه در نابود! کردن بعضی ها / ندا: و مخسوسن عاشق کردن بعضی ها، که اگه بدونی کللی میخندی و شاید اشک هم بریزی، خیلی به محبت احتیاج دارم و مثل شاهین که تا حالا تو عشق بازی هاش شکست خورده و از رو نمیره، عظممو گزاشته ام تا اون عاشق خاعن بدجنس پدرسوخته و از نظری هنوز دوشت داشتنی را دوباره عاشق کنم. اما آیا میتوانم دل سنگش را نرم و یه ذره سرش را اصلاح کنم؟ / جواد: منو میگی؟ / ندا: تو برو گمشو! ای آبروبرنده. دادگاه عدل خدای جاذبه، بیخود حکم زندان تو رو نداده بود. اما وقتی اخلاقت خوبه! من به یاد دوران قبل از خیانتم به تو می افتم / جواد: حالا که من آزادم. میخای بی افففت میخای نه اففففت /
ندا: آره، بی احترامی هایی که از دیگران دیده ام، در عمر فعالیتها و تفکرات سیاسی و روابطم ... / جواد: خوب دیدی که دیدی، چه ربطی داره؟ / شاهین: خوب از خودت بگو. خانند ای؟ (رو یه آهنگ خیلی خیلی هیجانی، یه ترانه ی نیمه کاره داشتم مینوشتم، به مناسبت 30 امین سالگرد افتزاح. اگه بدونم کسی بقیه ی کاراش روُ بعهده می گیره، تمومش میکنم. میخای بشنویش؟) نوازنده ای؟ شاعری؟ لینک دهنده هستی؟ مخسوسن تو بالاترین؟ کمک، کمک، کمک. / ندا: اینا رو ببخششون. خوب برم به فکر دومین اعلامیه باشم. / جواد: چی چی داری میبری و میدوزی. اعلامیه بدم! وقتی رفسنجانی بتونه زیرآب خامنه ای رو بزنه، با فشاراتی که از جاهای دیگه ای بهش وارد شده، من نتونم علیه تو و شاهین کودتا کنم؟ زرشک! آنچنا کودتایی بهتون نشون بدم که اون سرش ناپیدا باشه / رند: جان مادرت همشو نشون بده. چرا انقدر خسیسی؟ :) / ندا: آی دیوونم کردن اینا. ناشناس جان به دادم برس. هادی! کجایی، عشقتو دیوونه کردن. غرور عشق بده تا آنچنان غرور عشقی به تو نشان دهم، که انتقاممان را از عظمت افسانه های قدیم، به طرز خالی بندانه ای بگیریم و در قرن بیست و یکم، افسانه ای بگوییم برای نوه نتیجه هایمان. آیا تو چیزی برای من سروده بودی یا همش اوهام است؟ / سروناز: اینا همه خولن. من بجاشون خدافظی میکنم که همان بدرود باشد. شب بخیر ( این خودش میتونه شروع یه داستان خالی بندانه باشه: داستان شب اول)ا
Post a Comment