بعضی موقع‌ها عقب‌نشینی یا آتش‌بس، مفید است
تجربه‌ی دوران خاتمی را هرگز از یاد نبریم. "رهبر" را دیگر باید با قدرت و مصالحه، عوض کرد و چهره‌ی دوراندیش‌تری را جایگزینش نمود و سپاهیان را هم با تضمین شغل و حقوق، در ارتش ادغام
حق گرفتنی‌ست و جواب مشتِ قوی، فقط یه بار، دو بار، سه بار، چهار بار، پنج بار، شش بار، ... بار، جون مادرت نزن، چرا میزنی، نزن، گفتم نزن، بی‌شرف نزن، است
رهبری به‌دست‌آوردنی‌ست نه دادنی
مقدس‌دانستن املای فارسی یا عربی‌سامی‌فنیقی‌هندی، کار خوبی نیست

Wednesday, 18 February 2009


چرا بعضی‌ها از بلاگ‌فا و پرشین‌بلاگ نمیکشن بیرون؟
(به غلت‌های املاعی توجه نکنید)

اخیرن بعد از ازکارافتادن سایت بالاترین- یا به قولی، حمله به آن- خیلی‌ها نگران شدند که ممکنه رژیم- البته اگه این کار، کار او! باشه- هم از آی.پی و آدرس همه‌ی کاربرانی که تو ایران هستند آگاه بشه و هم به پاسورد ای‌میل کسانی که از یک پاسورد در همه جا استفاده میکنند، دست یافته و از این طریق به اطلاعاتی که نباید، دست پیدا کنه. این نگرانی کاملن قابل درکه، مخصوصن برای آنهایی که در ایران میخاهند بصورت ناشناس صدایشان را بلند کنند و سخت به ولایت وقاهت و حکومت اسلامی او حال بدهند، و معلوم است که حساب آنهایی که نرم حال میدهند جداست! و هر چند که شجاعت، بستگی به سن و سال و موقعیت و خیلی چیزای دیگه داره و وقتی خیلی‌ها صدایشان را بلند کنند، رژیم، زندان کم آورده و مجبوره طبق معمول، برای درس عبرت دادن، که معلومه که ملت ایران هم خوب درس یاد می‌گیره! به دستگیری‌یه چند نفر قابل و ناقابل! اکتفا کنه، که چاره‌ی دردش نخاهد بود، و شاید هم خیلی‌ها مخصوصن تو امثال تاکسی چه بد و بیرا و از نظری فهش‌هایی زیبا نثار رژیم می‌کنند به این امید که بابا بیاین ما رو بگیرین که زندان بهتر از این زندگی‌یه سگیه، اما کیه که اینا روُ دستگیر کنه، ولی خوبه که هر کس، اگر در محیطی، کاری، حرفی، شجاعتی میکنه و میزنه و به‌خرج میده، آگاهانه‌تر این کار روُ بکنه و مثلن بدونه که بطور نمونه، صاحبان سایت دنباله، طبق گفته ی خودشان اگر خریدار خوبی پیدا کنند، همه‌ی آی.پی‌ها و پسوردها را به خریدار تحویل میدهند و چه کسی میتونه تضمین کنه که خریدار، جمهوری اسلامی نباشه؟

و حال که از احتمالات صحبت شد، چرا بر روی مسلمات تعکید نکرده و ندانیم که جمهوری اسلامی هر موقع که اراده کنه، میتونه در ِ بلاگ‌فا یا پرشین‌بلاگ را تخته کنه و یا حداقل، بعضی از بلاگ‌ها را نابود کرده و یا به آدرس آی.پی کامنت‌گزاران دسترسی پیدا کنه؟

پس سعال من اینه: چرا خیلی‌ها یا بعضی‌ها از خدمات وبلاگی‌‌ِ درون ایران که تحت قدرت و کنترل جمهوری اسلامیه، استفاده می‌کنند؟

Saturday, 14 February 2009


یک ملودی با فرازهای زیبا

Oh Land - Audition Day


youtube.com/watch?v=Jnfs3HMVXKg&feature=related

Thursday, 12 February 2009


از هزینه‌های تبلیغاتی هزار میلیونی تا احتیاج به نون شب

یک جانباز: «به گزارش خبرگزاری انتخاب، محرم مصطفوی از جانبازان دفاع مقدس و از کارکنان استانداری آذربايجان شرقی در پايان سخنرانی صادق محصولی وزير کشور در جلسه شورای اداری استان با لحنی اعتراض آميز به وی گفت: آقای وزير در سخنان خود صداقت داشته باشيد.
مصطفوی با در دست داشتن آياتی از قرآن کريم، با متهم ساختن وزير کشور در همراهی با کسانی که در حق شهيد باکری جفا کردند، به برخی ريخت و پاش های دولت نهم از جمله سفر اخير رئيس جمهوری به استان آذربايجان شرقی اشاره کرد و افزود: در اين سفر نزديک به يک ميليارد تومان هزينه شد و به معاونان استاندار پاداشهای ميليونی دادند»


البته مثل اینکه از این هزینه‌ها، چیزی به این آقای جانباز نماسیده و در نتیجه صداقت را شده طالب. ایشون اگر اسهال‌طلب نباشند، شاید بشوند، تا اینکه در پرداخت رشوه یه مساواتی یه چیزی آخه.
و در کنار این مال مردم بخور بخور، 400 خانواده شاید از بی‌پولی دست به جانب هر نامردی دراز و بخشی از غرور و شخصیتشان را شکسته و زخم درون، سر باز.

تجمع كارگران جلوی استانداری خوزستان : «چهارصد تن از کارگاران پيماني معترض کارخانه لوله‌سازی اهواز، روز دوشنبه 21 بهمن ماه در جلوی استانداری خوزستان تجمع کردند. این کارگران نسبت به دريافت نکردن حقوق خود که چندین ماه است به تعویق افتاده، اعتراض داشتند.
به گزارش خبرنگار «تابناك»، کارگران معترض کارخانه لوله‌سازی اهواز در اعتراض به دریافت نکردن حقوقشان در مقابل درب ورودی استانداری خوزستان اجتماع کردند.
كارگران همچنين از تصميم كارفرما براي پایان كار و اخراج از كارخانه شكايت داشتند.
به گفته یکی از کارگران، با گذشت چندین ماه از پرداخت نشدن حقوق، آنها هم اينك با حكم اخراج و بيكاري روبه‌رو شده‌اند و امروز با توجه به نزدیکی به آغاز سال جدید و افزایش روز افزون قیمت‌ها ادامه این شرایط دشوار برایشان قابل تحمل نیست.
برابر گزارش دريافتي، این تجمع با آرامش برگزار شده و تجمع‌کنندگان ساعت‌ها در خیابان مقابل استانداری تحصن کردند.
با حضور نیروهای انتظامی و همچنين وعده پيگيري مشكل كارگران، اين تجمع غروب روز دوشنبه پايان يافت.»


Tuesday, 10 February 2009


مگر که برآورده میشد هزار تا اگر، که ممکن شود انقلابی نشود دگر
(به غلت‌های املاعی توجه نکنید)

اول توجه شما روُ به این حرفای آقای نبوی، که نباید گفت هیچ‌وقت حرف درست نمیزنه، جلب کنم:

ابراهیم نبوی: «من در برنامه " روزشمار انقلاب" يک کشف کردم، اينکه بقول خانم مهشيد اميرشاهی در مورد مرحوم بختيار " حتی يک نفر نيست که از بختيار دفاع کند؟" واقعا در ماه بهمن ۱۳۵۷ حتی يک نفر جز خانم اميرشاهی نبود که رسما از بختيار دفاع کند، در حالی که در سال ۱۳۸۷ در نوشته هايی که از زمين و آسمان می بارد، حتی يک نفر نيست که به بختيار حمله کند و يا به او ارادتش را ابراز نکند. فکر می کنيد اين وسط چه اتفاقی افتاده است؟ چه شد که بعد از سی سال بختيار اين همه طرفدار پيدا کرد؟ آيا جز اين است که دوستان امروز بختيار يا در مورد سال ۱۳۵۷ دروغ می گويند و همه شان طرف آيت الله خمينی و منتقد بختيار بودند يا در حالت بهتر دچار آلزايمر تاريخی هستند


زمین‌لرزه‌ای که در سی سال پیش در ایران رخ داد، مگر اینکه هزار تا اگر برآورده میشد، تا رخ نمیداد و همین که تنها یک نفر بطور رسمی از بختیار دفاع کرده است، که در اینجا باید بر این «تنها یک نفر» بسیار تاکید کرد، خود به بهترین وجهی نشان‌دهنده‌ی اجتناب‌ناپذیری‌ی سقوط سلطنت در آنموقع است.

هر چند که باید گفت در انقلاب 57 که به جای چند قدم به جلو برداشتن، چندین قدم به عقب گذاشته و با دست خود، بلای بزرگی بر سر خود آوردیم، همه‌ی سرتاپای جامعه مقصر بود، اما از نظر من، حکام و سلاطین، دقیقن به خاطر کنترل وسیعی که بر ثروت و مدیریت و فرهنگ جامعه داشته و میخاهند بیشتر هم داشته باشند، بیشترین سهم را نیز در بلایایی که بر سر مملکتشان میاید، بر دوش دارند.

آنهایی که مثل عاقل اندر سفیه، به مردمی که در سی سال پیش شاه را سرنگون کردند، نگاه میکنند، بدانند که اگر آنها هم در آن شرایط بودند، همین کار را میکردند. کینه‌ای که نسبت به شاه و ساواک وجود داشت، به‌جز با سقوط شاه، تسکین نمی‌یافت و آری، اگر خاله‌ دودول داشت، میشد دایی.

در جواب اینکه چرا بختیار، بعد از سی سال به قول آقای نبوی این همه - حال بگذریم از تعداد این یا اون همه - طرفدار پیدا کرده، میشه گفت به‌خاطر اقرار به عاقل‌تر بودن او و به نحوی قدردانی از او و به مقداری، درآمدن از زیر بار احساس گناه و عذاب وجدان است که البته من برای همه‌ی آنها صداقت آرزو میکنم تاوانمود نکنند که آن موقع طرفدار بختیار بوده‌اند، اگر وانمود میکنند.

و اگر از احوالات این‌جانب در آن زمان خاسته باشید، من اون‌موقع‌ها، بعنوان یک نوجوان دانشجوی کمونیست، که در اینجا از بلاهت اکثر عقاید کمونیستی صحبتی نمی‌کنم، هم دشمن ساواک و خفقان مطلق و سانسور و سرکوب شاه و هم خود خاندان سلطنتی بودم و هم فکر می‌کردم بختیار اومده که خانواده سلطنتی روُ حفظ کنه تا بعد از مدتی دوباره همان آش و همان کاسه و به همین خاطر دشمن او هم بودم، اما در کنار این، ضمن اینکه هیچ سمپاتی‌ای به هیچ ملّایی و از جمله آقای خمینی نداشتم، و نفرت مذهبی‌هایی که به تظاهرات کمونیستی! ما حمله میکردند را خوب احساس نموده بودم، ولی هنوز هم دوزاریم نیفتاده بود که داریم از چه چاله‌ای به چه چاهی می‌افتیم، در روز سقوط حکومت، وقتی در میدان حسن آباد با در دست داشتن یک ماشین تایپ که از دفتر کمیته‌ی ساواک کنار پستخونه مرکزی مصادره! کرده بودم، بطور اتفاقی به داداش بزرگم که از پادگان یک رولور مصادره کرده بود، برخوردم، بهش با کمال تاسف، واقعن میگم، با کمال تاسف گفتم: «شکست خوردیم»، هرچند که الان از این حرفم خیلی خنده‌م میگیره. انگار که مگه قرار بود چیز دیگه‌ای پیش بیاد؟!

ب.ن: ایرادایی تو متن دیدم و به همین خاطر تغییراتی به آن تحمیل کردم!


Saturday, 7 February 2009


این آقا یه مقدار قبل از اول! میدونست خمینی دستور قتل خواهد داد
(به غلت‌های املاعی توجه نکنید)

حتمن شنیدید که اطرافیان آقای خمینی در فرانسه، حرفای ایشان را روتوش و صاف و سوف و برق برقی کرده به اطلاع میرساندند تا مبادا گند کار از اول دربیاید و مردم دچار شک و شکوکی به آقای خمینی شوند. اگر به صحبتهای اخیر آقای دکتر یزدی دقت کنیم، میفهمیم که ایشون، بر فرض صادق بودن و خود و دیگران را خر کردن و بر حسب خودم کردم که لعنت بر خودم باد، از همون اول فهمید! که خمینی چه شخصیتی داره و برای حفظ قدرت، به اعدام و قتل مخالفین سیاسیش خاهد پرداخت و با این حال، البته با گرفتن تضمین جانی و احتمالن با تهدید، به همکاری با حکومت پرداخت:

مصاحبه نوشابه امیری با ابراهیم یزدی: «بسيار شنيده ام که مي گويند شما چون اسناد و حرف هاي ناگفته، اما مکتوبي در باره ماجراهاي انقلاب ‏داريد، تا امروز زنده مانده ايد. چنين است؟ اگر پاسخ مثبت است، اين اسناد چه نقشي در بازجويي ها مکرر از شما اما ‏عدم دستگيري تان دارد؟کجا هستند اين اسناد؟

یزدی: اين ها پندارهاي غير واقع بينانه است. مرگ وزندگي دست خداست. زنده ماندن من نتيجه آنچه شما مي گوئيد نيست. من ‏ازمرگ هراسي نداشته وندارم.در طول ساليان دراز مبارزاتم بارها تا آستانه مرگ رفته ام.درآخرين ساعات شبي که ‏عازم فرودگاه پاريس براي پرواز به ايران بوديم، تمام کساني که در طي آن 118 روز در نوفل لوشاتوبه نوعي در ‏فعاليت ها حضور داشتند با آقاي خميني جلسه اي داشتند و مراسم تشکر از آن ها و خداحافظي بر گزار شد. بعد از رفتن ‏افراد، من يک صحبت خصوصي با ايشان کردم و از ايشان خداحافظي کردم. گفتم با توجه به آنچه من در اين جا ديدم، ‏در ايران شما را دوره مي کنند و مرا هم نخواهند گذاشت که شما را ببينم. گفتند چکار مي خواهي بکني. گفتم مي ‏خواهم بروم قلندري کنم. خنديدند؛ پرسيدند: يعني چي. گفتم مي خواهم بروم ايران گردي، جامعه را بررسي کنم که چه ‏تغييراتي در آن رخ داده که اين انقلاب را سبب شده است. سپس ايشان با تشکر از کارهائي که انجام شده بود در پشت ‏قراني که همراه داشتم متني به يادگار نوشتند. چند روز بعد از ورود به ايران، حاج احمد آقا به ديدنم آمد و گفت: پدرم ‏پيغام دادند که مگر کار تمام شده است که فلاني نمي آيد. گفت: پدرم با شما کار دارد و مي خواهد شما را ببيند. قبول ‏کردم و با هم رفتيم. در ديدار خصوصي، آقاي خميني بعد از حال و احوال از من خواستند به عنوان نماينده ايشان به ‏شوراي انقلاب بروم؛‏‎ ‎من اما امتناع کردم و نگراني خود را از آنچه پيش بيني مي کردم توضيح دادم. گفتم من از علاقه ‏شما به خودم واقف هستم و تشکر مي کنم. اما نگران هستم. نه من امير کبير هستم و نه شما ناصرالدين شاه. ناصرالدين ‏شاه برغم خدمات امير کبيربه اوو نيزبرغم علاقه اي که به امير کبير داشت، در نهايت دستور قتل اميرکبير را داد. من ‏نمي خواهم روزي برسد که به دستور شما کشته شوم. ايشان لحظه اي بفکر فرو رفت و سپس گفت تا زنده هستم نمي ‏گذارم آسيبي به شما برسد.‏‎ ‎»

Wednesday, 4 February 2009


گناه‌کار ؟!

تو ای بالاترین هرچند که لینکی را ز من در قسمت داغت نذاشتی
و حسرت بر دل بنده که باید احتمالن در گروهی زیرزمینی عضو میبودم گذاشتی
ولیکن حسرت دوریت به سختی لینکهایم را هوسبازانه سوی سایت دنباله
روانه کرده شاید گیرد اینجا جا در قسمت داغ
پس بدان داغ تو بر دل دارم
گله‌ای نیست به‌جز دوری‌ی تو در این زمینه که زمین‌های زیاد و گله‌ها بسیارند
و خوش آن نیست که مرا بُلهوس و خاعن شماری که تو محبوب فراوان داشتی
پس بدان منتظر دیدارم
و چه خوووبست که معشوقه شود دوبله و چند
تا انرژی، همه با نیّت داغ
صرف گردش در باغ

و هر دم میرسد زین باغ بری
و خاننده! اگر پولی نداری که موادی بخری، برو قورباقه بکِش
و نوازنده! اگر داری هوای رهبری، یعنی هوادارش تویی
اجرا نما آخر شوئی:

خاتمی: «هر کسي که روي کار مي‌آيد، بايد بداند در جمهوري اسلامي روي کار مي‌آيد، با پذيرش نظامي که وجود دارد و آن را قبول دارد روي کار مي‌آيد، با پذيرش اين‌که در اين نظام رهبري جايگاه خاص و ويژه خود را دارد و با پذيرش اين‌که چارچوب، سياست‌هاي کلي است و جهت حرکت کشور مشخص است و حتي علاوه بر پاسداشت موفقيت و جايگاه رهبري حتما بايد به دغدغه‌هاي ايشان نيز توجه داشته باشد.»


و این مسعود بهنود است که برای حکومت خط و نشان میکشد
(به غلت‌های املاعی توجه نکنید)

مسعود بهنود: «... در ‏شرق است که تغييرات به يک گردش چرخ نيلوفري است که چنان پشت پائي فلک به مغروران مي زند که يکباره ديد ‏کاخ آرزوهايشان گودالي متعفن مي شود که تنها سگ ها آن هم نه سگ هاي بزرگ اشرافي در ان لانه خواهند کرد. مثل ‏همان مغاکي که صدام در آن پنهان بود بعد از ساخت پنجاه قصر عجب در حاشيه دجله و فرات.‏..»

خلاصه آقای ولایت وقیح هواسش باشه که جاش مثل سگ توی گودال متعفنه و شاید وای به روزی که آقای بهنود هم شعار سرنگونی بده که البته احتمالن درست موقع سرنگونی حکومت همچین شعاری میده و حال که چنین قراره بشه! بد نیست یه مقدار آقای بهنود را بیشتر بشناسیم و به این خاطر اول مقداری به ادعای فرج سرکوهی در مورد آقای بهنود و پاسخ ایشان میپردازیم و بعدش به قبل از انقلاب برمیگردیم که آقای بهنود به گفته‌ی خودش هر چند که نمیخاسته، از طرف دکتر بهشتی تهدید و مجبور شده تا با او با همکاری کنه و تازه خودش راه‌چاه هم پیدا کنه تا آزادی مطبوعات را به پای امام بنویسند و آخر سر هم قسمتی از سخنان معمامعناداری از او:

«فرج سرکوهی که سالها با او در نشریه «آدینه» کار کرده است، می‌‌نویسد: «آقای غلامحسین ذاکری امتیاز (پروانه نشر) داشت اما تخصص و دانش و سرمایه نداشت. سیروس [علی‌نژاد] را به سردبیری برگزید و آقای مسعود بهنود را به مشاورت. بعدتر که امکانات و روابط آقای مسعود بهنود دانست همه جا در موارد حساس با او رایزنی می‌کرد و آقای بهنود شد تضمین دوام مجله. آقای مسعود بهنود روزنامه نویسی چیره دست و باهوش بود. به دوران شاه کوتاه زمانی با روشنفکران معترض پریده بود اما با موقع شناسی که در او است به سرعت دریافته بود که باد از کدام سو می‌وزد. در باند نخست‌وزیر وقت آقای عباس هویدا جا کرده بود و در آیندگان آقای داریوش همایون نیز مدتی سردبیر بود. از معدود گویندگان رادیو بود که بدون نوشته و بازبینی حق داشت برنامه‌‌ی راه شب را اداره کند. در تلویزیون دولتی نیز برنامه ساز و مفسر سیاسی مورد اعتماد بود. شامه‌ایی قوی داشت در تشخیص قدرت. سازش با قدرت را استلزام حضور مدام خود در رسانه ها می‌دید. ... پس از انقلاب سردبیر تهران مصور بود. شیوه دیگر کرده بود و به پسند روز نان از دشنام دادن به خاندان پهلوی و آقای عباس هویدا می‌خورد که به نظام پهلوی حامی او بود. ... با بسته شدن نشریات و ضربه‌ی ۶۰ کوتاه مدتی به اتهام همکاری با رژیم سابق به زندان افتاد. آن جا کار خود کرد و هرچه بود پس از آزادی به حلقه‌هایی از قدرت و به باند هاشمی رفسنجانی راه یافت که در مقالاتش در آدینه و نشریات دیگر او را «سردار سازنده‌گی» و تالی امیرکبیر می‌‌خواند. تعادل هم رعایت می‌‌کرد و هرجا که از «سردار سازنده‌گی» می‌گفت از رهبر نظام نیز چون «ستون خیمه» یاد می‌کرد. شهرت داشت که فدیه‌ی آزادی او [از] زندان فیلم تار عنکبوت است- که سناریو آن را نوشت و در آن بازی کرد- و بهای حضور او در بیشتر مطبوعات طرح خواست‌های نظام در رسانه‌های غیردولتی. ... هر شماره‌ی مجله‌ی آدینه مقاله‌ایی از او باید که در صفحه‌های اول مجله چاپ می‌شد و اغلب در باره‌ی مسائل روز ایران. نثری ساده و روان و پرکشش داشت. به نعل و میخ می‌زد و در نان قرض دادن به این و آن صاحب قدرت و مکنت استاد بود. تصویرگری که از لوازم گزارش نویسی است خوب می‌دانست و غمزه‌های زیبا در قلم می‌کرد. این همه چنان بود که اشتباهات بسیار و اطلاعات غلط و بافته‌‌های مجعول که در نوشته‌های او فراوان است از چشم خواننده‌ی کم سواد و آسان گیر پوشیده می‌ماند. در آدینه هیچ کس جز او حق نداشت که در باره‌ی مسائل ایران بنویسد و هیچ مقاله‌ایی در نقد نوشته‌‌های او – حتا در نشان دادن بافته‌ها و اشتباهات فاحشی که در مقالات او بود- چاپ نمی‌شد.» » بهنود پدیده‌ای که از نو باید شناخت

واکنش آقای بهنود به بعضی از سخنان بالا: «... آدینه تنها نفسی بود که در می‌آمد. آقای علی‌نژاد به خاطر این‌که فضا را بسته می‌دید خیلی نشریه را اجتماعی کرد. راجع به مباحث تحقیقات اجتماعی، طلاق، بیکاری و این چیزها می‌نوشتیم بيشتر و اين پيدا بود که جلو نمی رود. ولی راه‌حلی بود برای ماندن. ولی احساس می‌کرديم هر طوری شده باید یک خطی را بشکنیم. بعد آقای علی‌نژاد قهر کرد و رفت. شماره‌ی ۲۵‌ام. آدینه دو‌هفته‌نامه بود. ولی آن موقع جنگ بود، کاغذ نبود، گاهی می‌شد دو ماه. خلاصه علی‌نژاد رفت و به فرج سرکوهی پيشنهاد کردم که او تحریریه را اداره کند تجربه اين کار را نداشت و هميشه با سيروس کار کرده بود.گفتم عيبی ندارد بمان تاسيروس برگردد من پشتت هستم. فرج آبان ۵۷ از زندان شاه آمده بود بیرون. نمی دانم عضو کدام گروه چريکی و چپ بود ... در زمان شاه هفت سال زندان بود. فرج را در دوران دانش‌جویی در تبریز گرفته بودند. فرج در ۴ آبان ۵۷، همزمان با آقای طالقانی و منتظری و یک سری از زندانیان سیاسی آزاد شد. یکی دو ماه بعد فرج آمد پیش ما در تهران مصوری که من یک شماره منتشر کرده بودم و اعتصاب کرده بودیم و در نیامده بود. منتظر بودیم که اعتصاب تمام شود درش بیاوریم. آنجا به معرفی سيروس علی نژاد شد خبرنگار ما. خیلی از مصاحبه‌های معروفی که تهران مصور کرد و بعضی‌هایش خیلی معروف و اثرگذار بود کار فرج بود... خودش را نشان داد. تهران مصور که تعطیل شد فرج رفت و ... به کل از صحنه‌ی کار سیاسی، مطبوعاتی رفت بیرون. تا وقتی که آدینه در می‌آمد که باز دعوت شد و آمد با علی‌نژاد در تحریریه کار ‌کرد. وقتی علی‌نژاد رفت نمی خواستم آدينه تعطيل شود و به کس ديگری هم اعتماد نداشتم وبه ذاکری پیشنهاد کردم فرج به طور موقت تحریریه را بگرداند فرج فرقی که با علی نژاد داشت این بود که سیاسی بود. الحق خیلی خوب اداره کرد مجله را . حالا بعدا رفته در کتابش نوشته که من به‌اصطلاح با ارتباط با رژیم پوشش ایجاد می‌کردم بماند . من در نامه‌ای که به فرج جواب دادم هم نوشتم که حرف فرج غلط نیست. درست است. شاید با لحن بدی می‌گوید و بعضی‌ها نپسندند. برای یک کشوری مثل ایران آدمها فکر می‌کنند یک کسی با بزرگترش نباید این طوری حرف بزند. اما اگر من باید گله‌ای داشته باشم ندارم. چون پایه‌ی حرفش درست است. من فرضم را بر این قرار داده بودم که نسل جوان و زنده ایران فقط همین مجله را دارند. هیچی ندارند. هیچی نبود. هیچ چیزی در صحنه‌ی مطبوعات ایران که بچه‌ها، دانشجوها، کسانی که یک نگاهی بخواهند به مسایل سیاسی بکنند بخواهند بخوانند نبود. من اساس را بر این گذاشته بودم که تعطیل نشود و بماند. من لابی نداشتم بکنم. اگر داشتم حتما می‌کردم. با نوشته‌هایم بالانس را ایجاد می‌کردم تا فرج بتواند کارش را بکند. اگر آن تعادل را نداشتم آدینه ۱۴ سال منتشر نمی‌شد. من می‌خواستم همین حادثه‌ای که آخر پیش آمد و فرج را تا نزدیکی کشته شدن بردند اتفاق نیفتد و تمام سعی‌ام را هم کردم. چون این‌ها سیاسی نبودند نمی‌دانستند. من می‌دانستم آن بالا خیلی خشن است و به همین جهت هنوز هم پشیمان نیستم از کاری که در آدينه کرديم چه دوره ای که علی نژاد بود و چه دوره فرج و چه چند شماره ای که بعد از فرج در آمد . اگر هم اگر پيش آيد همان کارها را خواهيم کرد. تصور می کنم که فرج سرکوهی هم همان کار ها را خواهد کرد. فرج مثل برادر کوچک من است. فرج را می‌شناسمش. بعد واقعا هم فرج سهمی که دارد و همین دوران کوتاهی که در مطبوعات کار کرده، نقشی که در مورد کار مطبوعات در ایران دارد خیلی است و خیلی هم زجر کشید. ۷ سال دوران شاه و یک سال هم دوره‌ی این‌ها. پدرش را در ‌آوردند. فرج آن موقعی که در فاصله کوتاهی آمد و بعد زد بیرون، من و گلشیری تنها کسانی بودیم که اعتماد می‌کرد پیششان بیاید. به هیچ‌کس حتی برادر و خواهرش اعتماد نداشت. از بس آزارش داده بودند رعشه گرفته بود. در اول کار التماس می‌کرد بهش سیانور برسانیم. می‌گفت تحمل ندارد دوباره برگردد زندان . هیچ‌کسی در مطبوعات ایران به اندازه‌ی فرج زجر نکشید. یک مرتبه آمده بودم خارج در فرانکفورت، سخنرانی می کردم یک نفر بلند شد گفت شماها را خریدند برای سوپاپ اطمينان و از این حرف‌ها. گفتم :«حقیقت‌اش را بخواهید این‌ها تا حالا نفرستاده‌اند دنبال ما که تازه من بررسی کنم ببینم قیمتش خوب است یا نه. کسی نیامده. حالا بیایند ما یک مطالعه‌ای می‌کنیم. » واقعش این است که این‌ها بعد از انقلاب نیامدند دنبال ما برای خريد و فروش.»

بهنود: «این اعتصاب دوم است تا شبی که شاهپور بختیار رفت با شاه مذاکره کرد. بختیار یک روز من را دعوت کرد به خانه اش و گفت من نخست‌وزیری را قبول کردم شما هم بروید روزنامه‌یتان را دربیاورید. رادیو تلویزیون هم شروع کند از اعتصاب بیاید بیرون. چون ما در اعتصاب بودیم. از کل ۳۰۰۰ و خرده‌ای کارکنان تلویزیون غیر از ۱۷۰ نفر و یک تعداد نظامی‌هایی که حداقل برنامه‌هایی را نگه داشته بودند بقیه در اعتصاب بودند. این‌ها را معروف کرده بودیم به ضداعتصاب، ضدانقلاب. ماها هوادار انقلاب بودیم. آقای بختیار گفت از اعتصاب دربیایید. آزادی می‌خواستید این هم آزادی. ۳۹ روز قبل از انقلاب بود. روز پنج‌شنبه‌ای بود. من گفتم دست من نیست. باید بروم صحبت کنم. بعد با بچه‌ها صحبت کردم. بچه‌ها همه خوشحال گفتند درمی‌آوریم. آزادی، بدون ‌سانسور. همه خسته شده بودند در این ۶۰ روز اعتصاب. قرار شد جمعه برویم کار کنیم صبح شنبه روزنامه در بیاوریم. رادیو تلویزیون هم فکر کنیم چه کار باید کرد. هی می‌گفتند آن‌ها که کار کردند را باید بریزیم بیرون بعد ما بیاییم تو. یک عده‌ای می‌گفتند نمی‌شود. خب به هر حال آنها هم کارمنداند. در شورای اعتصاب تلویزیون شهنواز بود، جوان روح بود، علی حسينی بود . همه‌شان را یادم نمی‌آید. از بچه‌های جلوی صحنه که اسم داشتند پیش مردم، جز علی حسينی کسی نبود. مطبوعات هم که سندیکایی بود که آن‌ها به‌عنوان اعتصاب‌کننده بودند. دبير آن هم محمد علی سفری بود. من رفتم که پیغام بختیار را به آنها بدهم. آن‌ها هم از یک راه دیگر شنیده بودند. مطبوعات بلافاصله آماده شدند که دربیاورند. صبح جمعه آقای دکتر بهشتی من را دعوت کرد به همراه آقای پورحبيب خبرنگار بازار آيندگان و آقای درخشان که با دکتر بهشتی دوست بود و در جريان هفت تير کشته شد. من هم رفتم. گفت این خبر چیست؟ گفتم هیچی. این‌ها سانسور را برداشتند. خوب شد دیگر. ما هم راحت شديم حالا اخبار مربوط به انقلاب را چاپ می کنيم و مردم از وقايع با خبر می شوند . گفت نه عزیزم، اعتصابات سراسری ست در کشور. شما هم جز این‌ها هستید. بالاخره انقلاب رهبری دارد. گفتم خب ایشان یکی از رهبرهاست. دکتر سنجابی هم هست. بازرگان هم هست چپ ها هم هستند . گفت نه جانم، این طور نیست. من گفتم خب حالا چی می‌گویی آقای دکتر. گفت شما از اعتصاب در نیائید. گفتم هیچ نیرویی نمی‌تواند جلوی مطبوعات را بگیرد. شنبه صبح همه درمی‌آیند. به نفعتان هم هست که روزنامه‌ها در بیایند. بهشتی گفت اعتصاب یک پیکره‌ی به هم پیچیده‌ای است که یک جایش خراب شود همه‌اش خراب می‌شود. من هم گفتم آره دیگر، ولی دست من هم نیست. یک ذره تهدید کرد. گفت من فکر کنم اگر مطبوعات دربیاید ممکن است که رهبر تحریم کند. خیلی برای شما بد می شود. گفتم به دید من سفتم. ولی خب دست من هم نبود. گفت عزیز من، شنبه مطبوعات در بیاید معنی‌اش این است که آزادی مطبوعات را بختیار داده. گفتم خب داده دیگر. آخر این جزو شرایطش است. سانسور را برداشته است. ما هم که می‌خواهیم سانسور برداشته شود. شما هم که می‌خواهید انقلاب کنید. خب خیلی خوب است دیگر. این همه باید ناز بی‌بی‌سی را بکشید. روزنامه‌ها در می‌آیند کارتان را انجام می‌دهند. گروه‌های سیاسی شما هم خوشحال می‌شوند. گفت آره، ولی تصمیم‌گیریش با ما نیست. بلند شدم بروم. او هم تهدید کرده بود. گفت شما هم به دوستان‌تان خبر دهید. احتمال دارد ایشان تحریم کنند و اعلام کنند مطبوعات مال رژیم است. این خیلی سنگین می شود برايتان . راست می گفت چون آن موقع آقای خمینی خیلی محبوب بود. ما هم نمی‌خواستیم ولی کاری هم نمی‌توانستم بکنم. بلند شدم. دم در گفت آقای بهنود شما خیلی باهوشید. یک راهی بدهید از این بن‌بست خارج شویم. گفتم چه راهی؟ گفت شما یک راهی بگویید. به شوخی گفتم می‌خواهید حالا پس فردا ما در بیاوریم ایشان هم به جای این که تحریم کند اعلاميه بدهد و برای ما دعا کنند. من این را به‌عنوان شوخی گفتم. در حقیقت یک طنزی در آن بود که چرا ما عقب‌نشینی کنیم، ایشان عقب‌نشینی کند. دکتر بهشتی خیلی باهوش بود. گفت فکر خردمندانه‌ای است. گفتم حالا چه کار کنیم آقای دکتر؟ گفت شما این‌جا تشریف داشته باشید. من زنگ می‌زنم به پاریس. شام خدمتتان می‌خوریم بعد جواب می آيد . این را من با نظر مثبت به ایشان منتقل می‌کنم. شاید که درست شد آن وقت دست‌خطی بنویسند و اجازه دهند و روزنامه‌ها با دست‌خط مبارک ایشان دربیاید. بعد نشستیم شام خوردیم و نماز خواند. همه هم پشت سرش نماز خواندند. سر هر ساعت تلفن می کرد. او خبرها را می‌داد و دستورها را می‌گرفت. خلاصه خبر را داد و گزارش‌ها را گرفت. آمد گفت الحمدالله، الحمدالله یک نماز شکری بخوانیم، اجازه فرمودند مطبوعات منتشر شود. آخر شب شده بود و حکومت نظامی بود ولی دکتر بهشتی چندين کارت مجاز حکومت نظامی داشت و خانه اش پر از مردم بود و هر کس را می خواست با يکی از ماشين های کارت دار می فرستاد و مرا هم فرستاد . خلاصه جمعه فردايش پيام آقا را فرستادند برای مطبوعات و روزنامه‌ها هم از خدا خواسته. صفحه‌ی اول عکس بزرگ اجازه‌ی رهبر. صبح‌اش دکتر بختیار به من تلفن کرد. گفت من متاسفم برای شما. برای خودتان یک آقا بالاسر دیگر درست کردید. من دلم می‌خواست شما آزاد باشید. شما بلافاصله با اصرار یکی دیگر برای خودتان درست کردید. باز با اجازه این کار را کردید. متلک گفت. من واقعا خودم را می‌گویم، شاید بعضی‌ها این طور نبودند، اهمیت حرفی را که بختیار زد نفهمیدم. باید می‌گذشت سه ماه بعدش، حمله به دفاتر ما شروع می‌شد، حمله به آیندگان شروع می‌شد تا ما می‌فهمیدیم

بهنود: «ماجرای بستن پیام‌امروز این طوری بود که مجافظه‌کاران شروع کرده بودند یک دوره اصلاح‌طلبان را زدن. ما در قالب اصلاح‌طلبان نمی‌گنجیدیم. چون قبل از دوم خرداد هم پيام امروز منتشر می شد. اصولا سعی می‌کردیم بی‌طرف باشیم. بعد حلقه را بستند. نزدیک شدند. یعنی وقتی هم‌میهن را هم زدند معلوم شد آمدند به حساب همه برسند . نشانه‌هایش رسید. این بود که آقای نایینی تصمیم گرفت خودمان داوطلبانه تعطیل کنیم. ولی حکومت از این ابتکارها سرش نمی شود . جمهوری اسلامی تا حالا به کسی اجازه‌ی استعفا نداده است. خاتمی تنها آدمی در طول این مسیر بود که از وزارت ارشاد توانست استعفا دهد...»

دیگه بقیه‌اش را نمیآورم، ولی جالب است اگر وقت کنید! که منظور این نیست که «وقت‌کردن» شما جالب است و البته با در نظر نگرفتن اینکه ممکن است همه چیز شما جالب باشد:)

Sunday, 1 February 2009


نیکی جان، اگه تو اپوزیسیون نیستی، پس چرا بحران تحمیل میکنی؟
(به غلت‌های املاعی توجه نکنید)

نیک‌آهنگ: «اشتباه نکنید، من اپوزیسیون و برانداز و ضد انقلاب نیستم. اما انقلاب ایران در ذهن من به یک بچه ناخواسته می‌ماند. یک بچه عقب افتاده ناشی از حشری شدن شدید مردمی که عجیب فریب خورده بودند و حاضر نبودند تغییر ساختاری بصورت تدریجی انجام شود».

نیکی جان، نکنه یه موقعی بعد از 30 سال، بیای بگی طرفدار انقلاب اسلامی هستی‌یا؟ حالا ضد این انقلاب نیستی، خوب نباش! اما وقتی به قول خودت «اما این انقلاب آنی نبود که انتظارش را می‌کشیدیم»، پس الان در چه انتظاری؟ تو اگه تو فکر براندازی یا برکناری نرم حکومت ولایت فقیه نیستی و تو فکر دفاع یا نگهداری از حکومت ولایت فقیه هم نیستی، پس انتخاب کن و روی یه صندلی بشین، چونکه وسط دو صندلی نشیمنگاه خوبی نیست. یه زمانی میگفتی با قانون اساسی جمهوری اسلامی مشکل نداری، اما بعدش که گفتی خیلی هم باهاش مشکل داری و گفتی به خاتمی رعی نمیدی چون «خاتمی عملا مانع اصلاح قانون اساسی شد، چون خیال می‌کرد عمل به همان قانون رافع مشکلات است»، عزیزم.

اپوزیسیون نیستی یعنی چی؟ آخه چرا یه حرفایی میزنی که آدم خنده‌اش بگیره؟! مگه کمبود خنده داریم ما! مگه تو، حالا بگو بطور کللی، مخالف نظام و حکومت استبدادی نیستی؟ تو که مخالف قانون اساسی‌ی حکومتِ به اصطلاح جمهوری و در واقع خلیفه‌گری‌ی اسلامی هستی، تو که میگی « در چارچوب فعلی قانون اساسی، خیلی از اصلاحات انجام ناپذیر است»، خودت یه اپوزیسیون درست و حسابی و البته نسبی هستی، چون هم دمکرات هستی و هم مقبولیت و به قول خودت مشروعیت محافظه‌کاران (بیت رهبری و شرکا) را قبول نداری و تازه میخاهی بحران مشروعیت را به آن‌ها تحمیل کنی و قواعد بازی را تغییر دهی: « گمان من بر اين است که بهترين کار برای فشار بر محافظه کاران، تحميل بحران مشروعيت بر ايشان و تغيير قاعده بازی است».
خوب تو ای بیچاره! تو نه تنها پوزیسیون یا طرفدار حکومت نیستی، بلکه حتا اپوزیسیون تماشاچی هم نیستی، و دوبار بلکه که اپوزیسیون فعالی هستی که در واقع در روز روشن یه جورایی حرف میزنی که انگار ولایت فقیه باید از مردم بپرسه که قبولش دارن یا نه و اگر به این بازی دمکراتیک تن نداد، میگی باید بهش تحمیل کرد. خوب ای تحمیل‌گر! نکنه منزورت از بحران مشروعیت و تغییر قواعد بازی، تغییر قواعد بازی‌ی «یه قل دو قل» بوده؟ آخه بیچاره! تو میخای قانون یک جمهوری دمکراتیک را به این حکومت خلیفه‌گری تحمیل کنی، بعش میای میگی اپوزیسیون نیستی. وای کللی خنده‌ام گرفت. مواضب باش موش نخوردت. راستی یادم رفت بپرسم منظورت از این حرفای زیر چی بود؟ راستشو بگی‌ها!

«چند روز پیش مطلبی از دکتر خزعلی می‌خواندم. بحث طناب دار روحانیون بود که همیشه همراه دارند...عمامه.
تهران که بودم، هر از گاهی شوفر تاکسی‌های خط ونک تجریش می‌گفتند این درخت‌ها به درد دار زدن این ...ها می خورد.
وای به روزی که همان اشتباه سال ۵۷ تکرار شود. اعدام‌های احمقانه ناشی از نفرت و کینه.»

ب.ن: البته فکر نکنم این نیکی جایی کامنت بذاره، ولی به موقعش تو کامنتدونی خودش یه جوابای بانمکی میده که ضمن دست برداری از گذاشتن سر به سر، بد نیست که منتقل بشه:

نیک آهنگ: شاهین‌جان، تو همه چیز را از دریچه ذهن خودت می بینی. هیچ ایرادی هم ندارد. اپوزیسیون مفهوم خودش را دارد. فعال سیاسی بودن هم همینطور. من حداکثر یک گزارشگر و کارتونیست حوزه سیاسی ام. هر دوی اینها هم مرا جزو روزنامه‌نگاران قرار می دهد. می‌شود گفت منتقد، اما تفسیر اپوزیسیونی‌ات را با ساختار خودم هماهنگ نمی بینم. هیچ دلیلی هم ندارد که تو نظرت را عوض کنی، اما من هم دلیلی نمی بینم منطقت را قبول داشته باشم:)

شاهین دلنشین
---------------------
تـــــــــو ای
رند عالمسوز خالی‌بندِ
مــهربـــان‌پــاچــه‌گــیــر
و ماتلی و ماتلی‌مدال
و نـــــدا و صـــمــد و
جوادِزندانی‌وحشی‌پـاچه‌گیر
تا مـیتوانی پــــاچه بگیر! که تا
کـــه تــا، کـــه تــا، کـــه تــا
سروناز: از حضار محترم
بــه خـاطـر گیریدن صفحه
معذرت‌خاهی بعمل میآورم
و نــتــیـــــــــــجه! ایـــنــکه
پاچّه‌گیران جهان
متحد شوید
.
.
جای تقریبی‌ی حروف
فارسی‌عربی‌سامی‌فنیقی‌هندی

چ ج ح خ ه ع غ ف ق ث ص ض
پ گ ک م ن ت ا ل ب ی س ش
و ئ د ذ ر ز ط ظ پ

.
.
خط جایگزین
XATTE JÁY.GOZIN

$ ش .. Q ق .. E اِ .. R ر .. T ت
Y ی .. U اوو .. I ای .. O اُ .. P پ
S س .... D د .. F ف .. G گ ... H ه
J ج ... K ک .. L ل .. Z ز ... X خ
C چ .. V و .. B ب .. N ن .. M م
' ع



چرا تعهدی به خت! یا
املاع "فارسی؟!"ندارم؟
CERÁ TA'AHHODI BE
EMLÁ'E FÁRSI NADÁRAM
هــمــراه بــــا تــرانــه‌ی الــفبـــا
HAMRÁH! BA TARÁNEYE ALEFBÁ
.
JAVÁDE KUDETÁCIYÁN:
IN XAT AGAR.CE XO$GEL AST
MESLE XEILI CIZHÁYE
BANII.BA$.$$ARR
AMMÁ ÁDAM! XEILI AZIYAT
MI$AVAD VA MO$KEL AST
NÁDAN!: CI MO$KEL AST?
SAMAD: AXMAX
NEVE$TIDANA$!





دو کلمه و نصفی حرف هساب! با برو بچه‌های
ا«جمهوری‌خواهان دمکرات و لائیک»!ا
به مناسبت سومین گردهمآییشان
.
و خاک دو عالم بر سرشان
خاک میگما، خاک



برنامه ی 17 ماده ایِ اتحاد
17 ماده ای اتحاد برنامه ی
برنامه برنامه ی اتحاد اتحاد
برنامه ی 17 ماده ایِ اتحاد

در راه برکناری ِ جمهوری اسلامی
و رسیــــدن به دمکراســــی
از طریق انقلاب مخملی
.
از جمله تصحیهاتی
که به این برنامه هنوز اعمال نشد
..
در رفراندومی که
بلاخره زمانی برگذارمی‌شود
مردم باید حق‌داشته‌باشند که
به نظام‌های مختلف، رای دهند
حتا دیکتاتوری


دمکراسیخواهان هم آدمند
یک دمکرات میتونه یه مقدار قدرت طلب، یه مقدار خودخواه، یه مقداردیکتاتور، یه مقدار نفهم و بیشعور و کلأ هزار جور عیب و ایراد داشته باشه. / ندا: بجز من! / مبنای اتحاد دمکراسیخواهان، که در اینجا منظور آن بخش طرفدار انقلاب مخملی است، نه اعتماد و دوستی شخصی و گروهی، و بلکه ادعای پایبند بودن به اصول دمکراتیک و توافق با اصول دمکراسی و خواسته های مشترک میباشد. و طبیعی ست که هر کس مسئول ادعاها و حرفها و اعمال خود است. دنبال رسول یا عقل کل یا فرشته نگردیم. خوبیِ دیگران را قدر بدانیم و به بدیهای آنها وحشیانه یا مهربانانه ودر کل، همه جورانه! حمله کنیم و با احدی تعارف نداشته باشیم. / صمد: بورو بابا، چی چی رو تحارف نداشته باش! هر کس اگه جلوی مُو چلوکُباب بخوره و تحارف نکنه، ایشالله کوفت و زهر مارش بشه. حالا اگه تو تحارف نداشته باشی، ای اخمخ زبون نفهم، دوست داری کوفت و زهر مار بِشِد بخورونن؟ دوست داری؟ خوب بخور، بخور تا کوفتت بشه / سرو ناز: آری اینچنین بود!


حشمت الله طبرزدی:
"به خدا نود درصد ما به خاطر ترس از دولت اسلامی است که حاضر نيستيم دعوای بيهوده و تکراری ۲۸ مرداد و کوفت و زهرمار رو کنار بذاريم و فکری به حال اين ملت بيچاره و اين دانشجويان زندانی بکنيم... من تنفر خودم رو از اپوزيسيونی که گرفتار دعوای ۲۸ مرداد و مصدق و شاه است، اعلام می کنم. من از مخالفين قلابی و اپوزيسيون دروغين حالم به هم می خوره. رهبر من نه مصدق، نه شاه، بلکه رهبر من اکبر محمدی است....... با شما ها هستم. آره! خود شما، شمايی که ادعای وطن پرستی و شاه پرستی و مصدق پرستی و سياست پرستی از جان انسان ها و حقوق آنها برات مهمتره. من جان انسان های بی گناهی رو که هر روز به بهانه ای به دار آويخته می شن يا تو سلول انفرادی تحقير می شن يا از فقرو بيچارگی دست به خودکشی می زنن از وطن تو و مصدق تو و شاه تو و حزب و گروه تو، بيشتر دوست دارم"
هـــزاران درود بـــر تـــو آقای طبرزدی. میدونم عصبانی هستی، ولی بحث کردن اشکالی نداره، اگه کارهای مهمتر روُ رو زمین نذاشته باشیم!



ترانه های من
نشنیده ام! را گر تو
مـســـتـان نـشــنـوی
یـا از دل و جان نشنوی
در داخل فهرست بی‌ذوقان شوی
گــر نــان قـنـدی ای تـراست
خـــــاهم! که آن را گم کـــنی
دیگر خبر زآثار آن نان نشنوی
.
صمـد: بَــه اَه بَـــه! چه اَفــیاتی
مُو آهنگ دوست دارُم، مخصوسن
اگه لیلا هم دوســــــت داشته باشه
کنار مُو بشینه و آهنگ گــوش کنه
انقذه سُفا یا صُفا میده که نگو که مُـو
خودُم میگُم! یه آهنگی براش بزارُم
که تـــو عمــرش نشـــنیده باشه. ای
بیچاله های هَسود. هسلت بخورید
کــه مثـــــــل مُو لیــــــــلا ندارید
.
البته این ترانه‌ها روُ باید کم‌کم
بهتر تنظیم و خونده! کنم
.
خواندن ترانه های من آزاد است
پس! آنها را لطف کنید و با صدا
و امکانــات بهتـر، بخوانید
آهنگهای این ترانه ها را
بعضا، احتمالن باید بخرید
برای شنیــــدن این ترانه ها
مجبور به دانلود نیستید

سفره ی عید
بر روی آهنگی ایرانی
و ناسنتی! بخوانید و بشنوید
نگاه یار
بر روی آهنگی هندی
لاتا، بخانید! و بشنوید
آهــــای مسعــود بــهنــود
بر روی آهنگ آهای دختر چوپون
سیاوش صحنه. بخانید! و بشنوید
نه لاس نه التماس
بر روی آهنگی از ترکیه
و نــاسنتی! بخــوانیــد
و آهنگ اصلی را بشنوید
روسری
بر روی آهنگی هندی
از لاتا، بخوانید و بشنوید
نمیتونی کاری کنی
بر روی آهنگی از گروه
کوئین، بخوانید و بشنوید
به بچه های خیابان
بر روی آهنگی ترکیه ای
و ناسنتی! بخوانید و بشنوید
شعری بگو ترانه
بر روی آهنگی ایرانی
گروه کامکارها، بخوانید و بشنوید
تــــــنــــــهـــا نـــمـــــــــان
بر روی آهنگی از گروه
کوئین، بخوانید و بشنوید

خــالــق افــســانــه
بر روی آهنگی ترکیه ای
و ناسنتی! بخوانید و بشنوید
صیغه
بر روی آهنگی افغانی
و ناسنتی! بخوانید و بشنوید
مــایکل بــز چــمــوش سُم!: مع
بر روی آهنگی از مایکل جکسون
خودتان بخانید
و آهنگ اصلی را بشنوید
وقتی ملاحسنی از ناراحتی
بــه زیــر آواز مــیــزنــد
بر روی آهنگی از داریوش
خودتان بخانید
و آهنگ اصلی را بشنوید

بــقیه ی تــرانه ها
فعلا 13 تا، بدون آهنگ



چهـــار تـــرانـه ی زیبا از گــروه
جانی کِلِگ و ساووکا
از پیشتـــــازان مبارزه با
تبعیض نژادی در آفریقای جنوبی


Blog Archive

آخرین نوشته‌ها
ÁXARIN NEVE$TEHÁ
DE LEITEST POSTS!
shaahindelneshin@yahoo.com
.
.


.
.
MOSÁHEBEII BÁ
XODÁÁÁÁ
YE MOSALMÁN
va taráneii dar defá' az
HAQ O HOQUQA$
مصـــاحـبـــه‌ای بـــا خــــــــدا
ی مسلمـــــــــــــــــــان
و ترانه‌ای در دفاع از
حق و حقوقش!

ا
.
..
.
RÁKETE ZIR
MOJAHHAZ BE
BOMBE ATOMI
AAAAAST
XÁLI.BANDE.HERFEII:
XÁLI.BANDI HAM KE
MIKONID
XELI BOZORGVÁRÁNE
BEKONID
TAA BAR
xáli.VAZIFEYE $OMÁ
SAD.HEZÁR TON
PANBE! FE$ÁRIDE
ÁX ÁX
.
.
.
S
ED
ÁYE
PÁYE
XÁLIII
DE
MIÁYAD
BEGU'ID
KE JOFT
KONAND
ALBATTE DAMPÁII
YÁÁ KAAAAAAF$ RÁÁ
VA BEGOZÁRAND GU$E'I
VA BA'D VÁRED $ÓDE VA
BENESÍNAND BE TAMÁ$ÁYE
TEÁTRI
SEDÁYE ERÁDE'I KE
HÁLÁ BEGU PANJ HEZÁR
SÁL DÁ$TE GAVI MI$ODE
TÁ BAR HOKUMATE ZANJIR
VA DORUUUUUUUUQ
XÁÁTEME BEDAHAD
SETÁÁÁÁAÁÁDEEEE
RAHHHHBARIYEEE
ENNNNQELÁÁÁÁBE
MAXXXXXMALIIIIII
BAR.ALEIIHE.EHEEE
TAZVIIIIIR DAAAAAR
KOLLLLE JAHÁÁÁÁNN
RÁ XÁLI.BANDI.MIKONIM
VA QÓL MIDAHIM KE BE HADAF
BERESIM! ALBATTE, XÁIBANDÁNE
YEKI BE INGILISI
TARJOME KONE!!!
XÁLIBADE BESYÁR HERFE'II
BÁ $ERKATE BESIYÁÁRI AZ
DELBARRRÁN, DELBÁZZZÁN
MAXSUSAN E$Q.PI$EGÁN
KASÁÁNI KE BARÁYE TO
LOXTTT MI$AVAAAND!
VA MIRAVAAAND BE HAMMMAM TÁ
VAGTTTI KE DAAR KENÁÁ.ÁRE TO
HASTAAAND ... ÁX ÁX ÁX.ÁÁÁÁH
LÁÁÁZEM BE TAZZAKKOR NIST!
KE IIIIIIN ÁÁÁX.ÁÁX.ÁX.HÁÁÁ
NATIIIJEYEEE DOXUUU.ULE
ANGO$$$$$$TE SAMAADÁÁGÁ
DAAAAR CE$MÁÁÁÁÁAÁÁÁÁNE
KIIIIIIIIIIIIIIIIIIIII BUÚUUD?


.
.
اولین اطلاعیه‌ی رسمی‌ی سخنگوی
ستادِرهبری‌‌‌خالی‌مجازی‌ی انقلاب‌مخملی
...
آقای نبوی، هرچند که عضو ستادی
...
موسوی، رعیس جمهور مایی
سَلل الا محممد، منتظری خوش آمد
.
.
.
اگر خامنه ای با مصالحه! کنار نرود
دماری از روزگار کل حکومت درخاهدآمد
که تا حالا در موردش نوشته نشده
.
.
.
جوادِ ناعصبانی!: هرچند که میدانم
مردم ایران صددرصد پیروز هستند
ولی سرنوشت این انقلاب‌مخملی در
گروی دوست و فامیل متزلزل است
با اقناع، خاهش، التماس، ترقیب، تشویق
حتا تهدید به قهر، برو دیگه دوست ندارم
و خیلی حیله‌های! مختلف و مخسوسن
با تشویق به عدم تندروی و ندادن
شعار «مرگ بر جمهوری اسلامی»ا
البته در تجمعات یا تظاهرات بزرگی
که از قبل اعلام شده، و هنوز بهش حمله
نشده! او را به‌صورتی بسیار مخملی، به
خیابان دعوت کن. این روح حاکم بر اکثریت
ملت ایران است که حکومت ایران را تعیین
می‌کند. به این اکثریت، با سلابت تمام اضافه
کن. مرسی ممنون. پس یللی تللی بسه
ندا: این جواد داره با خودش حرف می‌زنه
جواد: تلفن را بردار و به هر دوست
و آشنا و فامیلی چه در ایران
و چه در خارج، زنگ بزن و
...
.
.
.
آقای اوباما
بوش اگه میکرد بمب‌باران
شما بکنید گل‌باران
.
.
.
ای مردم آزاده‌ی کشورهای
دمکراتیک، با تلاش در جهت
اخراج کلیه‌ی کارمندان سفارت ایران
در کشورهایتان
...




.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.




























تا می‌توانیم
حرمت ولی فقیه را بشکنیم
حکومت ولی فقیه
یعنی که ما هم صغیریم و هم سفیه
اصلن نخاستیم! حرمت نداشته‌ی
ولایت فقاهت رو نمیخاد بشکنی
اما حداقل بگو که انتخابی باید گردد


یادش به خیر، یه زمانی تو رودخونه‌های
شمال چقدر آب بود. انقدر اومدن ماسه‌های
کنار رودخونه‌ها و بعد زمینهای کشاورزی
رُو کشیدن و بردن، که خصلت طبیعی‌ی زمین
از بین رفت و آب گمراه شد
به زمین فرو نرفت، یا راحت بخار شد
یا سیل پل‌برانداز
حیف اون رودخونه‌های ناز
که چه ماهیگیری‌ای در آنها میشد آغاز
و از شنا که نگو! اوهو! اوهو


نامه به خانم نیلوفر بیضائی

تو میتوانی نقشت را بهتر بازی کنی
.
پاسخی از طرف خانم بیضائی
.
نامه به خانم نیلوفر بیضائی
گیاه بدون گل و جامعه ی بدون قهرمان
.
چرا ما انقدر میترسیم؟
اشاره ای به آقای علی میرفطروس
و انتقاداتی به خانم بیضائی
.
.
«ستادِ رهبریِ انقلاب‌ِ مخملی»
رُو خالی‌بندی می‌کنیم
نامه به خانم بیضائی
.
این ستاد منهل شد
.
.
وقتی کسی به دیگران
بی احترامی میکند
در مورد خانم مهستی شاهرخی
.
.
.
اگر آمریکا برای سرنگونی
جمهوری اسلامی، به ایران حمله کند
.
.
مسعود بهنود بهتره یا نازلی کاموری؟
.
.
.
آقای گنجی، اول درود
دوم این ننه من غریبم بازی چی بود؟
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (1 )ا
آقای گنجی، گاندی شوید
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (2 )ا
آقای گنجی، دلارهای کجائی؟
دلایل مخالفت شما با پول خارجی:ا
ا1- اپوزیسیون دیکتاتور تقویت میشود
ا2- ژیم بهانه پیدا میکند
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (3)ا
آقای گنجی، دلارهای کجائی؟
از دیگر دلایل مخالفت با پول خارجی:ا
ا3- وابستگی یا مزدوری؟
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (4)ا
بنیادگرائی پدیده‌ی جدیدی نیست
جمهوری اسلامی، رژیمی فاشیستی
و توتالیتر یا تمامخواه، تحت فرماندهی
رهبر کل نیروهای نظامی است
نه دولت متعلق به دوران
مدرن است و نه ایدئولوژی
جمهوری اسلامی از بسیاری جهات
فرهنگی و اقتصادی، ارتجاعی ست
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (5)ا
کُشتی منو با این سلطانیسم





قرار زیر، مربوط به اتفاقات
سیاسی روز نبوده
و همه‌زمان‌شمول! است
وعده یا قرار یا راندووی
زیر را زودتر از من بپذیر
عشق من! و بشنو این ز من
که تبلیغ قرار عاشقانه
بسی پر ارج بُود در این زمانه
وعده ی ما، جمعه ی اولِ هرماه
ازعصر تا غروب یا شبِ بعد از ظهر
تــــوی خیابانها و میادیــــن
و فراموش نکن نازنین
حق گردش را
و در این روز غریبه ها و آشناها
اگر بدهند به هم سلام و دست
خیـــلی خـــــــــوب است
حتا اگر بکار بَرند دستکش را

ای مردم بیچاره! آیا خوب نیست
که برای مبارزه با افسردگی، یکدیگر
را به ابراز وجود دعوت کنید که یعنی
هر هنری دارید- حتا همون راه رفتن
که مدل‌های فراوان دارد- خوب چرا
به نمایش عمومی نگذارید در خیابان
و در مقابل چشم تماشاچیان فزول؟! و
چـه بهتر که جمعه‌ی اول هـر ماه
و از عصر تا غروبش باشد روزی
که همه در خیابان گردش کرده و نگاه
به اجناس مقازه‌ها و رفتن تویشان هم
آزاد و حتا لبخند معنی‌دار به یکدیگر
و اگر نمایشی، آکروباتی، پانتومیمی
تاپول‌نندازی‌جُم‌نمیخورمی، موزیکی
نقاشیدنی هم در کار بود که چه بهــتر
و اگر آموزش مجانی این هنرها هم که
زشته این هنرمندا انقدر پولکی باشن
کــه ماهی سـه چهار ساعت به شما
مردم فلک‌زده! توی یه پیاده‌رُوی ناقابل
یه ضرب‌زدنی، تارزدنی که ساکسیفون
هم بــد نیست، مجــانی یاد ندهند
و در کــدام خیابــان میــشود
کاریکاتورکشی یاد گرفت؟!ا