به گزارش دکتر حسام فیروزی از مرگ امیدرضا میرصیافی، نمیشود اعتماد کرد
(به غلَتهای املاعی توجه نکنید)
اول، اشارهای به آخرین جنایت حکومت اسلامی ولایت فقیه:
علی بادوزاده، زیر شکنجهی نیروهای امنیتی جان باخت : « پیکر علی بادوزاده، که از اواخر اسفندماه توسط ماموران امنیتی بازداشت شده بود، در اطراف شهرستان مهاباد پیدا شد.
علی بادوزاده، 35 ساله اهل شهرستان مهاباد که به اتهام همکاری با احزاب کرد و به عنوان مطلع در مورد فعالیتهای برادرزادهاش و تعدادی دیگر که از 2 ماه پیش با احزاب کرد همکاری میکردند، در روز 28 اسفند توسط ماموران امنیتی بازداشت و به محل نامعلومی منتقل شده بود.
صبح امروز، پنجم اسفندماه [فروردین]، پس از 8 روز پیکر بیجان وی که آثار ضرب و شتم بر آن مشاهده میشد، در اطراف شهرستان مهاباد پیدا شد.
علی بادوزاده برادر جهانگیر بادوزاده است که هماکنون در زندان مرکزی ارومیه به سر میبرد./ مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، 5 فروردین 1388 »
دوم، اطلاعات مختصری در مورد آقایان امیدرضا صیافی و حسام فیروزی:
شنبه ۱۹م بهمن ۱۳۸۷ ، امیدرضا میرصیافی، وبلاگ نویس، راهی زندان شد : «امیدرضا میرصیافی صبح روزجاری پس از حضور در دادگاه انقلاب ، بازداشت و برای اجرای حکم دو سال و نیم حبس تعزیری خود روانه زندان گردید.
این فعال فرهنگی ۲۸ ساله روزنامهنگار و وبلاگ نویسی است که به علت انتشار عقایدش در وبلاگ روزنگار در تاریخ ۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ دستگیر شده بود.
اتهامات وی توهین به رهبران جمهوری اسلامی و توهین به مقدسات اسلام اعلام شد. وی پس از ۴۱ روز بازداشت در سلول انفرادی با قرار وثیقه بسیار سنگین صد میلیون تومانی آزاد شد. میرصیافی در تاریخ ۱۲ آبان در شعبه پانزده دادگاه انقلاب محاکمه و به دوسال و نیم حبس به دلیل آنچه که توهین به رهبران نظام و تبلیغ علیه نظام خوانده شده محکوم شد. وی پروندهی مفتوح دیگری نیز در دادگاه عمومی تهران با اتهاماتی چون توهین به مقدسات اسلام دارد که زمان برگزاری آن اردیبهشت ماه سال آینده است.
نامبرده روز جاری پس از احضار تلفنی شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب در این مکان حضور یافت که توسط دایره اجرای احکام بازداشت و روانه زندان گردید. لازم به یادآوری است حکم صادره برای ایشان بدون طی دادگاه تجدید نظر قطعی گردیده بود. / فعالان حقوق بشر در ایران»
دکتر حسام فیروزی را به اتهام "پناه دادن" و کمک پزشکی به آقای احمد باطبی در سال 1385 دستگیر و محکوم به 15 ماه زندان کردند. این حکم در 24 اسفند سال 1387 به اجرا گذاشته شد:
دکتر حسام فیروزی روانه زندان شد : «شنبه ، 24 اسفند 1387 ، دکتر حسام فیروزی، پزشک معتمد زندانیان سیاسی از جمله احمد باطبی، اکبر گنجی، آیت الله بروجردی، ابوالفضل جهاندار، زنده یاد اکبر محمدی و ... امروز به حکم شعبه 6 دادگاه انقلاب روانه زندان شد تا حکم 15 ماه حبس خود را تحمل کند.
دکتر فیروزی پیش از این نیز چندین بار بازداشت شده بود و پس از تشکیل پرونده به 15 ماه حبس محکوم شد که پس از درخواست دادگاه تجدید نظر نیز این حکم تایید و وی امروز روانه زندان اوین شد.
وی به اتهام اقدام علیه امنیت ملی، تشویش اذهان عمومی، نشر اکاذیب، پناه دادن و درمان زندانی سیاسی به 15 ماه حبس محکوم گردیده است.»
سوم، آقای حسام فیروزی 4 روز بعد از زندانی شدنشان در اوین، بهخاطر حکمی که دو سال پیش گرفته بودند، گزارشی اینچنینی از وضعیت آقای امیدرضا میرصیافی میدهند:
گزارش پزشکی مرگ امیدرضا میرصیافی در زندان اوین : «چهارشنبه ، 28 اسفند 1387 ، گزارش ذیل در بر گیرنده مشاهدات دکتر حسام فیروزی ، پزشک و فعال حقوق بشر زندانی است که بعنوان یک متخصص و شاهد، فوت این زندانی عقیدتی را حاصل بی توجهی مسئولان زندان و کادر پزشکی می داند.
در حدود ساعت 12 ظهر خبردار شدم که امیدرضا میرصیافی حال خوبی ندارد به سراغ او رفتم و او را به بهداری داخل بند 7 زندان اوین، انتقال دادیم، من در آن بهداری برایاش لولهی معده قرار دادم و معدهی او را شستوشو دادم، برایاش رگ گرفتم و اقدامات اولیه را انجام دادم. از پزشک آنجا درخواست کردم که داروی آتروپین برای او تجویز کند و داروی لینگر به او دهد ولی پزشک بهداری گفت که سرم یکسوم برای او کافی است و من را با توهین از اتاق بیرون کرد اما من همچنان اصرار داشتم که اینجا نمیتوانید کاری انجام دهید و باید او را به بیمارستان بیرون مثل بیارستان لقمان، منتقل کنید چون وی به دلیل خوردن تعداد زیادی قرص پروپرانول با افت شدید فشار خون و کاهش تعداد ضربان قلب روبهرو شده بود و فشارش زیر 7 بود، اما پزشکان گفتند ما خودمان میدانیم باید چه کار انجام دهیم و من را از اتاق بیرون کردند.
من باز پشت در بهداری ایستادم و مصرانه خواستم که او را به دلیل افت فشارخون و به دلیل اینکه بدن وی کاملا سرد شده بود، به بیمارستان لقمان منتقل کنند اما پزشکان بهداری زندان به من گفتند این مساله ارتباطی با شما ندارد و ما میدانیم چه کاری انجام دهیم. اما با اصرار بیش اندازهی من او را به بهداری پایین زندان اوین منتقل کردند و از آنجا به بعد را دیگر من هیچ اطلاعی ندارم به دلیل اینکه به من اجازهیهمراهی با وی را ندادند.
نکتهیی که مهم است این است که پزشکان زندان در ابتدا حتا سعی در گرفتن رگ و فشار خون امیدرضا را نداشتند و اقدامات اولیه را نیز با اصرار و پافشاری من انجام دادند. انها همه چیز را به عنوان تمارض محسوب میکنند. مسئولان زندان و پزشکان اینجا برای جان زندانیان، کوچکترین اهمیتی قایل نیستند.
از نظر من که یک پزشک هستم امیدرضا میرصیافی دچار افسردهگی شدید بود و به هیچ وجه نمیتوانست شرایط زندان را تحمل کند، حتا پروندههای پزشکی خود را مبنی بر دارا بودن افسردهگی شدید به پزشکان زندان ارائه داده بود، اما متاسفانه کوچکترین توجهی به وی نشد.
این واقعه کمکاری صددرصد پزشکی زندان است. او دچار مشکل افسردهگی شدید بود. من از وی خواسته بودم تا او به روانپزشک مراجعه کند ولی او پس از مراجعه به روانپزشک زندان، هیچ نتیجهیی ندید زیرا این روانپزشک برای کسیکه فکر خودکشی داشته و چند بار اقدام به خودکشی نیز انجام داده بوده، فقط داروی آرامبخش تجویز کرده بود، در حالیکه وی حتما نیاز به بستری شدن فوری داشت. »
حالا حرف من اینه که نمیشه به این مشاهدات اعتماد کرد. آقای فیروزی در هنگام این مشاهدات، 4 روز بیشتر نیست که در هتل اوین است. این همه تعکید بر «مشکل افسردگی شدید» برای چیست؟ ایشان کجا بودند که خبر بد بودن حال امیدرضا را شنیدند؟ زندانیهای دیگر از از کجا برایشان خبر آوردند؟ همینطوری میتونستند به سراغ هر زندانیای بروند؟ ایشان طبق کدوم ابلاقیهای حق مداوای یک «مجرم! فرهنگی یا سیاسی به جرم ابراز عقیده» را داشتهاند؟ آیا ایشان طبق ادعایشان (یا اجبار در اراعهی ادعا)، خودشان رگ گرفتند و لوله گذاشتند و شستشو دادند و اقدامات اولیه را انجام دادند و یا باز هم طبق ادعایشان، این پزشکان زندان بودند که با اصرار ایشان، رگ و فشار گرفتند و اقدامات اولیه انجام دادند؟ ایشون مگر در این مدت 4 روز، چقدر همنشین امیدرضا بودند؟
امیدرضا در این تاریخ، 39 روز است که در زندان است. او را قبلن نیز، از تاریخ 3 اردیبهشت 1387 به مدت 41 روز در سلول انفرادی انداخته بودند. چه بلایی در این مدت بر سر او آوردند که باعث شد افسردگی شدید بگیرد، با فرض درستی این ادعا؟ تو این 7، 8 ماه وسط که آزاد بود، چه مدت دچار افسردگی شدید بود و چرا تا قبل از اینکه دوباره به زندان برود نتوانست خودش را بکشد؟ اگر در زندان اوین، قوطی قوطی و مشت مشت قرص در اختیار زندانی قرار میدهند، در خارج از زندان که قرصهای خیلی بیشتری در دسترسه.
من که آنچنان به اطلاعاتی که از داخل زندان اوین بیرون میدهند، تازه آن هم به فوریت، اعتمادی ندارم، ولی ببینیم همسلولی او چه میگوید:
مرگ امیدرضا میرصیافی به روایت عباس خرسندی( هم اتاقی اش) : «او که به همراه امیدرضا میرصیافی در یک اتاق زندگی می کرد، در گفتگویی، نکات زیر را در مورد مرگ این وبلاگ نویس زندانی بیان نموده که جهت انجام تحقیقات از سوی مجامع بین المللی و روشن شدن ذهن افکار عمومی میتواند مورد استفاده قرارگیرد...
خرسندی همچنین در مورد روزی که میرصیافی درگذشت می گوید:" ساعت 11 صبح بود که آمد در کتابخانه، گفت حالم خوب نیست، من سریع بردمش به بهداری، دکتر فیروزی هم در آنجا بود و به پزشکان بهداری، دستورهای پزشکی داد، اما آنها توجه نکردند و از اتاق بیرونش کردند. حدود 1 ساعت در بهداری بند بود، سپس آمبولانس آمد تا منتقلش کند به بهداری مرکزی زندان اوین، اما دیگر اجازه ندادند که ما همراهیش کنیم. ما هم تا ساعت 5 از وضعیتش بی خبر بودیم، تا اینکه حفاظت زندان ما را احضار کرد و گفت که حال امیدرضا خوب است، فقط به ما بگویید چه اتفاقی افتاده؟"...
عباس خرسندی می گوید:" نکته ای که برای ما مشکوک است و باعث تردید شده ، این است که ، زمانی که قصد داشتند امیدرضا را به بهداری مرکزی زندان منتقل کنند، وی کاملا هوشیار بود، و با پاهای خودش داخل آمبولانس رفت. اما معلوم نیست در این چند ساعت چه اتفاقی برای او افتاده است.»
طبق این روایت، این عباس است که امیدرضا را به بهداری میبرد و دکتر فیروزی هم که در بهداری بوده، دستوراتی داده ولی به دستوراتش توجه نکرده و بیرونش کردهاند.
به هر حال این دو روایت با هم نمیخاند و آقای فیروزی هم متناقض حرف میزند، و همان بهتر که به این مشاهدات و روایتها آنچنان بها ندهیم و به اصل قضیه بنگریم که حکومت اسلامی جوانانی سالم و پرشور را به تنبیهخانههایش میبرد و در عرض مدتی کوتاه یا بلند و بسته به موقعیت و سیاست، نعش عدهای از آنها را تحویل میدهد و میتواند مشاهداتی را به پزشکی که خودش زندانی است، تفهیم کند.
در انتها هم بد نیست یه مقدار اعصابتون با خوندن اظهارات زیر، خورد بشه!
نازلی سبیل طلا: «... اعصاب اين نويسنده از مرگ اين بنده خدا که در زندان خودکشی کرد خيلی خرد است و يک توصيه دارد به رفقای جمهوری اسلامی-چی اش. دليل اينکه اين نويسنده اينقدر پررو شده که به جمهوری اسلامی توصيه رفيقانه کند هم اين است که به قدری همه گفته اند "تو جمهوری اسلامی-چی هستی،" ديگر خود نويسنده هم توهم کرده است...
مساله اخلاقی احمقانه من اينجا لزوماً "بهتر و بدتر" در يک نظام فلسفه اخلاقی نيست. من خودِ روانی ام را جای اين بدبخت گذاشتم که مُرد. همان فقه اسلام شيعه، همان کتاب های احکام... هرگز نمی آمد با کسی که در حالت عادی نيست، عاقل نيست، روانش مشکل دارد، رفتاری را بکند که شما کرديد با اين بنده خدا که خودش راخلاص کرد. توصيه من اين است که وضيعت روانی آدم ها را در نظر بگيريد وقتی اينقدر "شيک و مدرن" شده ايد که تاديب و تنبيه شما نيزه اش به سمت روان آدم هاست. حالا که قرار نيست شلاق بزنيد و شقه کنيد، حالا که روان است که مطرح است، خوب حواستان به وضعيت روانی آدم ها باشد. اين بنده خدا که خانواده اش داغدار شدند کلی هم تبليغات منفی عليه ايران شد، در اين وضعيت نسبتا وخيم جهانی...»