بعضی موقع‌ها عقب‌نشینی یا آتش‌بس، مفید است
تجربه‌ی دوران خاتمی را هرگز از یاد نبریم. "رهبر" را دیگر باید با قدرت و مصالحه، عوض کرد و چهره‌ی دوراندیش‌تری را جایگزینش نمود و سپاهیان را هم با تضمین شغل و حقوق، در ارتش ادغام
حق گرفتنی‌ست و جواب مشتِ قوی، فقط یه بار، دو بار، سه بار، چهار بار، پنج بار، شش بار، ... بار، جون مادرت نزن، چرا میزنی، نزن، گفتم نزن، بی‌شرف نزن، است
رهبری به‌دست‌آوردنی‌ست نه دادنی
مقدس‌دانستن املای فارسی یا عربی‌سامی‌فنیقی‌هندی، کار خوبی نیست

Tuesday, 29 January 2008

ده بهمن، روز حمایت از دانشجویان در بند ، تا آزادی همه ی دربندیان

من از این حرکت حمایت میکنم، هر چند که کلا مخالف اینم که برای هر قشری از زندانیان سیاسی، یک روز جداگانه ای را برای حمایت در نظر بگیریم. بنابراین یه مقدار در تغییر اسم وبلاگ از پیشنهاد انتهای این متن، به تغییراتی دچار شدم! یعنی اسم وبلاگ رو گزاشتم:
"ده بهمن ٬ روز حمایت از دانشجویان و دیگر آزادیخاهان دربند"




نیست تردید زمستان می گذرد
وز پی اش پیک بهار
با هزاران گل سرخ
بی گمان می آید...
بهار سبز و زیبای طبیعت در حالی در راه است که تعداد زیادی از همکلاسی ها و دوستانمان هنوز در بندند.


احمد قصابان ( پلی تکنیک )
مجید توکلی ( پلی تکنیک )
احسان منصوری ( پلی تکنیک )
آرش پاکزاد(دانشگاه مازندران)
سعید حبیبی(عضو کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر)
انوشه آزادبر(دانشگاه تهران)
ایلناز جمشیدی (ارتباطات٬ آزاد تهران مرکز)
مهدی گرایلو (ژئو فیزیک٬ تهران)
نادر احسنی( دانشگاه مازندران)
بهروز کریمی زاده(دانشگاه تهران)
نسیم سلطان بیگی (دانشکده ارتباطات٬ علامه)
علی سالم(کارشناسی ارشد پلیمر- پلی تکنیک)
محسن غمین (دانشگاه پلی تکنیک)
روزبه صف شکن(دانشگاه تهران)
یاسر(صدرا) پیر حیاتی(دانشگاه شاهد)
سعید آقام علی (دانشگاه یزد)
علی کلایی (دانشگاه آزاد واحد شهریار)
امیر مهرزاد ( دانش آموز)
هادی سالاری (دانشگاه رجایی)
فرشید فرهادی آهنگران(دانشگاه رجایی)
امیر آقایی (دانشگاه رجایی)
میلاد عمرانی(دانشگاه رجایی)
کیوان امیری الیاسی (کارشناسی ارشد صنایع دانشگاه صنعتی شریف)
سروش هاشم پور(دانشجو اهواز )
فرشاد دوستی پور
سهراب کریمی
جواد علی زاده
محمدصالح ایومن
مهدی اللهیاری (کارشناسی ارشد٬ دانشگاه صنعتی شریف)
روزبهان امیری (علوم کامپیوتر٬ تهران)
بهرام شجاعی (مهندسی شیمی٬ دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب)
سعید آقاخانی
مجید اشرف نژاد
پیمان پیران ( به نقل از بعضی منابع دانشجویی)
عابد توانچه (پلی تکنیک)
سروش دشتستانی
امین قضائی
بیژن صباغ (دانشگاه مازندران)
آناهیتا حسینی (دانشگاه تهران)
مرتضی خدمتلو
محمد پور عبدالله (دانشگاه تهران)
بیتا صمیمی زاد (دانشگاه پلی تکنیک)
بهزاد باقری( دانشگاه تهران)
سروش ثابت (دانشگاه شریف)
مرتضی اصلاحچی( دانشگاه علامه)
مصطفی شیروانی
محمد زراعتی (دانشگاه فردوسی مشهد)
فرزاد حسن زاده (دانشگاه فردوسی مشهد)
مرتضی باقری ( دانشگاه آمل )
پیمان برارنیا ( دانشگاه آمل )
احمد مرادی ( دانشگاه آمل )
ارشیا هاشمی ( دانشگاه آمل )
ایلناز آذری ( دانشگاه آمل )
یاسر مندی ( دانشگاه آمل )
زهره سالاری ( دانشگاه آمل )
طی یک ماه و نیم گذشته تعداد زیادی از دانشجویان در شهرها و دانشگاههای مختلف به خاطر برگزاری یا شرکت در مراسم 16 آذر دستگیر شده و در زندان نگهداری می شوند. در این مدت به خانواده های این دانشجویان اجازه ملاقات با فرزندانشان داده نشده و تنها تماسهای کوتاه تلفنی انجام شده است. این خانواده ها که تحت فشارهای روحی و نگرانی شدید به سر می برند٬ بارها به دستگیری فرزندان خود اعتراض کرده و خواهان آزادی دانشجویان زندانی شده اند.
علیرغم تلاشهای بسیاری که برای آزادی این دانشجویان صورت گرفته تا کنون همچنان تعداد زیاد ی از این عزیزان در زندان به سر میبرند و حتی هنوز به تعدادی از این دانشجویان اجازه مکالمه تلفنی هم داده نشده است.
ضمن همدردی با خانواده های این عزیزان به احترام فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۰ بهمن ٬ روز حمایت وبلاگ نویس هاي ايراني از آزادی دانشجویان دربند" تغییر دهیم.
به اميد آزادي تمامي یارانمان

Saturday, 26 January 2008

ماجراهای پاچه گیریهای نوازش یا دردانگیز! (6

(به غلت!های املاعی توجه نکنید)
1- این حکومت، ارتجاعی ست!
2- نباید نگران برخوردهای زشت و غیردمکراتیک بود؟
3- ژنهای طبیعی؟! و ژنهای جدید؟!
4- نوعی دیگر از گوسفندپروری!

1- این اکبر گنجی با گفتن اینکه "این رژیم هرچه هست، ارتجاعی نیست"، صدای ملا حسنی رو هم درآورد، و او ضمن گفتن اینکه اکبر گنجی را خیلی دوست دارد، دلایلی را برای نشان دادن ارتجاعی بودن این رژیم، اراعه داد. من هم در بخش کامنتها نوشتم:

"این حکومت، کارش چوب گذاشتن لای چرخ رشد فرهنگ و تمدن ایرانیان است، و به همین خاطر ارتجاعی ست. وگرنه هیچ ارتجاعی انقدر روانی نیست،/ البته بجز طالبان، و اونم از بعضی نظرا/ که مخابرات را توسعه ندهد، راهها را توسعه ندهد، جلوی ورود تکنولولوژی را بگیرد و خیلی چیزای دیگه. اما تو همین مدت 30 سال ببینید چقدر از کشورها، چه جهش اقتصادی ای که نداشته اند. این رژیم ِ از نظر فرهنگی، کاملن ارتجاعی، از نظر اقتصادی هم تا جائی که به دنبال توسعه ی اقتصاد خرید و فروش بازاری و غیر تولیدی بوده است، تا جائی که بدنبال باج خاهی از صاحبان سرمایه بوده است، جلوی پیشرفت علمی و تولیدی را گرفته است. آقای گنجی! این رژیم تا مغز استخانش ارتجاعی ست، و اگر پیشرفتی هم در ایران بوده است، اجباری بوده است. یعنی اینا دیگه بدتر از این، نمیتونستند جلوی پیشرفت ایران را بگیرن. کلیسای کاتولیک فئودال هم مدتها جلوی رشد فرهنگ و تمدن را در اروپا گرفته و به همین خاطر ارتجاعی بود، اما در دل همان جامعه، عناصر علم و تکنیک، آرام آرام پیشرفت کرده و اثرات خود را میگذاشتند. حالا یه نفر بیاد بگه، ببینید این کلیسای کاتولیک، ارتجاعی نیست، چون جامعه را پیشرفت داده!!!!!!!"

البته نوشته ی بالا کمی زیادی! عجولانه نوشته شده، که شاید بعدا عجولانه نوشته نشود! در همین کامنتها، آقای مسعود راد هم دلایلی برای ارتجاعی بودن رژیم آوردند و ملا هم آنها را مورد تایید قرار داد.

2- و طبق معمول، کافی ست کسی به کسی انتقاد کند، تا کسانی که دشمنی ای با آن کس دارند، فرصت را غنیمت شمرده و به بدترین نهوی بخاهند دشمنی نشان دهند. یکی از اینها نوشته بود که گنجی مامور دست نشانده اخوندها هست. یکی هم گفته بود که امثال گنجی که هنوز بعد از 28 سال، مسلمان هستند، دیوانه و مجنونند و نباید وقت را برای آنها طلف کرد. من هم نوشتم:

"اکبر گنجی هر چی ایراد داشته باشه، بازم دمکراته و یه مقدار عزیز و قابل احترام. کسی اگه بر مبنای تصورات خودش، تهمت مزدوری و مامور رژیم به او بزنه، نشون میده که خودش بوئی از دمکراسی نبرده.

دیگه اینکه خیلی ممنون که تکلیف 60 میلیون ایرانی مسلمان معلوم شد و جزو مجانین و معلولین مغزی ای که نباید برایشان وقت طلف کرد، قرار داده شدند. و طبیعی ست که به این ترتیب، باید یکی بالاسرشان باشد. شاه تاجدار نشد، شاه عمامه دار. بازم نشد، دوباره شاه تاجدار. قُده های سرطانی، بدجوری در پیکر جامعه ی ایران جا خوش کرده اند.

ملا جان، اینم شد قرار که یه چیزی بنویسی، ولی اصلن در فکر پاسخگوئی به شاهکارهای بعضی از کامنتگذاران نباشی؟ نکنه میخای کسی رو نرنجونی؟ نکنه میخای تردت نکنن؟ نکنه میخای محبوب قلبها، به هر قیمتی، باشی؟"

بعد از نوشتن این کامنت، به من پیشنهاد شد که دلنشین باقی بمونم، که البته من سعی ام رو میکنم.

ملا در مورد برخوردهای تند و غلط هم نوشت:
"ضمنا من خیلی نگران کامنتها و اظهار نظرات تند و غلط دیگران نیستم. اصولا ما باید به دیگران مجال بدهیم غیر از فحش های رکیک هرچه دلشان میخواهد بگویند. دنیا که به آخر نمیرسد؟"

من هم با قسمت دوم حرفای ایشان موافقم، ولی در مورد نگرانی از برخوردهای تند و غلط، انگار مثل ملا خونسرد نیستم. اگر نحوه ی رفتار و برخوردی، به نظر خودمان، زشت و غیردمکراتیک باشد، چرا فقط تماشا کنیم؟ همه خود به خود بهتر میشوند؟ اینهمه مدالهای دروغگوئی و تزویر و پرادعائی و چاپلوسی و ضعیفکُشی و ... که به خودمان میدهیم، چگونه پس گرفته خاهد شد؟ آیا تلاش در تاثیر گذاری اخلاقی، شخصیتی، فرهنگی بر یکدیگر، در همین کوچه پس کوچه ها نیست که باید انجام بگیرد؟

3- این مخملبانو هم پیشنویس " داشتم داشتم حساب نیست." را که قبلا نوشته بود، اراعه داد، که به نظر من، یه مقدار پریشانیش را نشان میداد، که البته آنچنان هم مهم نبود. او دچار تفکرات فلسفی هم شده و از کشف ژن سخاوت هم خبر میدهد:

"یکی از روزهای خدا یا بهتره بگم نصفه شبهای خدا وقتی چای بدست روی مبل راحتی لم دادی... میری به فکر اینکه اول مرغ بود یا تخم مرغ. نه دقیقا این ... فکر میکنی باید یک چیزی بود و به جایی رسید یا میشه یک دفعه دست رو زد زمین و بلند شد.
سر شب صحبت از کشف ژن سخاوت در آدمها توسط محققان اسرائیلی بود. ...
و حالا دارم فکر میکنم الان که ژن ها هنوز طبیعی کار میکنند کجاییم . هر کدوم آدمها دنیاشون چقدره . چقدر اطراف رو می بینند. به چی مینزند و دنبال چی هستند."

من هم بدون اینکه بهش گیر بدم که این روزِ خدا و شبِ خدا، دیگه یعنی چی، و من ِ بیخدا دیگه روزا و شبامو از کجا بیارم، تو کامنتدونیش نوشتم:

"عزیزم! انقدر اوضاع درب و داغونه که برای درمونش، یه مقدار باید عضو ژنهای غیرطبیعی بود. و این فیلسوفبازی شما منطقا غیر منطقی بود! برای به جائی رسیدن، باید دست رو زمین و یا زانو و یا کنار مبل زد و بلند شد و بلکه بی دست هم بعضیها بلند میشوند و آیا کسی را دیده ای که چیزی نباشد و بلند شود؟
"و البته چیز داریم تا چیز"، گفت فیلسوفدیوانه! و در ادامه فرمود: "اول مرغ بود، و قانع کردن شما وقت میبرد و آدم همچین یه دفعه یه دفعه هم تصمیم به بلند شدن نمیگیره. اول چندبار میگه داشتم داشتم حساب نیست، چه اول با پسنوشت و چه بعدا با پیشنوشت و دفعه ی بعد: "باز هم در مورد داشتم داشتم..." و خلاصه اینقدر ادامه میده تا واقعا بفهمه که هیچ چی نداره، حتا نه مرغی و نه تخم آن و بعد معلوم نیست چی میخوره تا قوی شه و از رو زمین بلند شه، و به این نتیجه میرسه که پس! برای بلند شدن هم چیزی لازم است و چون میخاهم بلند شوم، پس یا چیزی شده ام و یا به چیزی پی برده ام. خلاصه، اون ژن "طبیعی؟"سابق را کم کم لولو میبره یا یه دفعه؟! جواب بدید!

حالا خودت بگو ، به چی میزنی و دنبال چی هستی و همراه میخای یا گمراه رو چه جوری میکنی سر به راه تا بشه همراه و یا اصلن گور پدر همراه و هیچ کس پیدا نکرده راه و نخاهد کرد. پس! در شیپور تماشا، چنین صدائی پیچید: دووودووورروورروووو، دوودووروودو
تا حالا شده
خودتو به خلی بزنی؟

یه لبخند به این دنیای چرند؟!
ژنهای جدید در ضمن اینکه یه مقدار خرند!
به ژنهای "طبیعی"؟ حمله میبرند
تا کم کم از خریت بدر آیند
و عاقلانه حمله برند
و آنگاه قوای جاذبه و دافعه پر بار میشوند
که از بی باری بهتر است!
نظر شما چیه؟! جواب بدید!"

4- من ضمن اینکه نمیروم و رای نمیدهم، با برخوردهای توهینآمیز چه به رای دهندگان و چه به رای ندهندگان شدیدا مخالفم. این که بگوییم توئی که رای میدهی یا نمیدهی، خشکمغزی، احمقی، گاوی، خائنی و خیلی چیزای دیگه هستی، یعنی ایجاد جوّی که در آن، چه رای دهنده و چه رای ندهنده، نه بر مبنای استدلال و تفکر، بلکه از روی فشار، تغییر عقیده دهند. و این یعنی گوسفندپروری.

من هزار بار آن گوسفندی؟! را که تمام فکرش را گذاشته که بفهمد منفعت و زیان شرکت و یا عدم شرکت در انتخابات چیست و با رو هم گذاشتن استدلالات خودش و دیگران، دست آخر به این نتیجه رسیده است که باید در انتخابات شرکت کند، به آن ناگوسفندانی؟! که با جوّ هو شدن و گوسفند و سایر حیوانات خطاب شدن و خائن نامیده شدن و شعارهائی نظیر "خلایق هرچه لایق"، در رای گیری شرکت نمیکنند، ترجیح میدهم.

سروناز: آری اینچنین بود! و فراموش نکینم که ما همه اعضای یک پیکریم، و اگر لایق چیزی هستیم، همه لایق آن هستیم.

Sunday, 20 January 2008

ماجراهای پاچه گیریهای نوازش یا دردانگیز! (5

(به غلت!های املاعی! توجه نکنید)

1- دیدم ایرج جنتی عطائی، بزرگ ترانه سرای ایران، نتوانست شاهد این همه شکنجه ی دانشجویان مبارز کشورمان باشد و فراخان به مبارزه ندهد. قسمتی از این فراخان":
"فراخوان"
شتاب کردم که با یارانم، با هم کارانم با هم ترانگانم سخن بگم و حمایتشون رو جلب بکنم به سمت و سوی فریادهای به خون کشیده شده ی دانشجویان دانشگاه های زادگاهمون. .. دانشگاه... تبدیل شده به چهارراه هجوم نیروهای امنیتی رژیم اسلامی. دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب رو دستگیر کردن و در زندانها زیر شدیدترین شکنجه ها اون ها رو وادار به خودکشی به خودستیزی، خودگریزی و از خود بیگانگی کردن. من از کسانی که در خارج از ایران بی هراس دستگیری و شکنجه، میتونن ... "

برایش نوشتم:
هزاران درود بر شما. متاسفانه بسیاری از بزرگان خوشنام فرهنگ و هنر ما به واسطه ی اینکه بیشتر در دسترس تیر قلدران هستند، از خشمگین کردن آنها میهراسند. و حکومت را هیج چیزی بیشتر از آگاهی و حرکات دسته جمعی مردم، به هراس نمی اندازد. باشد که دیگر هنرمندان هم به این حرکت شما بپیوندند و بازار بیتفاوتی زودتر از رونق بیافتد.
و در انتها، متن ترانه ی "تنها نمان" را که دعوتِ به خیابان آمدن مردم در جمعه ی اول هر ماه را هم در خود دارد، اضافه کردم و از خانندگان مشهور دعوت کردم که این ترانه را بخانند.

2- دیدم سایت شمالیها، نوشته ای در بزرگداشت عاشورپور، به قلم شهرزاد ارشدی، اراعه داده است. قسمتهائی از آنرا در اینجا میخانید:

عاشورپور راز ترانه هاى پدرم!
شهرزاد ارشدى

... نمى دانم چرا هيچ وقت از او نپرسيده بودم كه اين ترانه ها متعلق به كدام خواننده است؟ شايد برايم اهميت نداشت و خوشحال بودم كه پدرم ترانه هاى چنين لطيف و زيبا برايمان مى خواند، ترانه هاى كه مثل ترانه هاى معمول كه هر روز در راديو مى شنيدم، نبود.
ترانه هاى پدرم در وصف معشوقه اى كه قد چو سرو، چشم سياه و ابروى كمان دارد، نبود. معشوقه ترانه هاى پدرم "پاچه ليلى و كسه چومه" (ليلى قد گوتاه و چشم سبز) بودند. دختران ترانه هاى پدرم شاهزاده نبودند و يا دخترانى كه كارى جز دلبرى و شكستن دل مردان بلد نباشند. دختران ترانه هاى پدرم دخترانى هستند كه با سپيده صبح از خواب بيدار مى شوند به مزرعه ميروند و دوش بدوش معشوقشان كار مى كنند، از بودن و كار در كنار مردان اباعى ندارند و از ابراز عشق وحشت بخود راه نمى دهند. ...
احمد عاشورپور ۱۸ بهمن ۱۲۹۶ در خانواده ای دهقانى در غازيان در ٣٥ كيلومترى رشت گيلان متولد شد. عاشورپور خواندن را از زمان تحصيل در انزلی به صورت غيرحرفه ای آغاز کرد،و در برنامه های هنری دانشکده اش ترانه هاى گيلکی مى خواند و از آن دوران به فکر خواندن حرفه ای افتاد.
احمد عاشورپور در سال ۱۳۲۲به ابوالحسن صبا معرفی شد و چند آهنگ در راديو خواند و تا سال ۱۳۲۵ با راديو همکاری داشت ، او در راديو با مرتضی محجوبی و حسين تهرانی همکاری داشت و پس از تأسيس انجمن ملی موسيقی روح الله خالقی از او دعوت به کار کرد.
عاشورپور عضو حزب توده بود و به سبب گرايش سياسش، مدتی را در زندان سپری کرد و به همين دليل پخش آهنك هاى زيبايش در راديو هاى ايران ممنوع بود و تا كمى پيش از انقلاب ٥٧ نوار هايش نيز ممنوع بودند .... "

برایشان نوشتم: تشکر از نوشته ی زیبایتان
لحظات خوبی همراه با ترانه های اشورپور داشته ام. هرچند که گیلکی بلد نیستم، ولی خوب خیلی از لغتها قابل فهم هستند.
فکر کنم که کمتر پیش میاد که ما قبل از اینکه هنرمندی را از دست بدهیم، به فکر بزرگداشت و شناناساندن بیشتر او به دیگران بیافتیم، ولی خوب، بازم خوبه که بعضی از ما این کار را میکنیم.
راستی شما یه جوری نوشتید که انگار قد بلند و چشمان مشکی و ابروی کمانی داشتن مساوی است با بی مهری و دل یار شکستن و یا از کار ابا داشتن. من آرزو میکنم که همه ی دختران، چه بلند و چه کوتاه، چه چشم سیاه یا سبز و یا یشمی، چه با ابروی کمانی و یا تیری! از ابراز عشق وحشت نداشته و کاری باشند.
یه سُعال هم داشتم. آشورپور با مشاهده ی حرکتهای حزب توده در 1332 و 1357 ، بازم توده ای مونده بود؟ و یا از سیاست آنها متنفر شده بود؟ و یا اینکه خودش هم چند سالی مدافع همکاری با جمهوری اسلامی شده بود و بعدا پشیمان شد، و به گذشته ی توده ایش پشت پا زد؟ مثل آقای گنجی که به اشتباهش پی برد و طرفدار سرنگونی این حکومت شد و گفت که خامنه ای باید برود.


3- دیدم فرهاد حیرانی این حکومتو با حکومت معاویه و یزید یکی دونسته و در قسمتی نوشته:

"پس از جدالی نا برابر ، چون لشکر یزید غالب آمد ، نه بر زن و کودک یاران حسین رحم نمود ونه بر مردان او که مردان را سر و دست و پا برید و زنان و کودکان را آواره کرد ..."

نوشتم: این مطلب بالا ممکنه این شبهه را بوجود آورد که واقعا حسین مظلوم بوده. در آن موقع حکومت دست طرفداران اسلام، ولی دعوا بین سران مسلمان بر سر سهمی از حکومت و مزایای آن بود. این حسین هم به خاطر رسیدن به قدرت و برآورد نکردن قدرت جنگاورانش! طرفدارانش را به کشتن داد. حالا بگن: "وای حسین کشته شد، وای حسین کشته شد". و در سنت اسلام آنها، از هر دو طرف، باید برای عبرت، دست و پا برید.
یه جای دیگه نوشته بود:

"معاویه ، پدر یزید ، حیله ها افکند تا خرافات بر مردم غالب شود و مطیع او گردند تا آنجا که حتی نماز خواندن علی بن ابیطالب را منکر شد ،"

نوشتم: این حضرت علی هم اگر با دربار خلافت ساخت و پاخت نداشت، خودش به خلافت نمیرسید. و کافی بود کسانی با او بیعت نکنند و ساز خارج بزنند تا او هم به جرم وابستگی به گروهک خوارج، 1000 تا 1000 تا بکشد.

سروناز: آری اینچنین بود!

Saturday, 19 January 2008

ماجراهای پاچه گیریهای نوازش یا دردانگیز! (4

(به غلت!های املائی توجه نکنید)

آیا نانوائی شغل پَستی است؟
چرا اطلاع میدهیم که فلانی هموسکسوعل است؟
به نظر شما این شکم سیره که باعث فوران نظرات میشه یا گرسنه؟


1- سری به زیتون زدم و دیدم زیتون قسمت دوم کافی شاپ کنار اتوبان و قصه‌ی مردی از سرزمین" مارکز"!نوشته‌ی ولگرد را اراعه داده (1). دیدم یکی از کامنتگذاران، به گرایش جنسی گارسیا مارکز اشاره کرده، که براش نوشتم:

26 :: توسط شاهین دلنشین در 1386-10-26 13:55
به اون کسی که گفت:"- آیا میدانید که گراسیا مارکز همو سکسوئل بود، البته من مخالفتی با همو سکسوئلها ندارم ؛ فقط خواستم جهت آگاهیتان عرض کنم."

چرا خاستی که آگاه کنی؟ اگر شما هموسکسوعل بودی، مطمعنی که فوری میرفتی جار بزنی؟ درود بر شما که مخالفتی با هموسکسوعلها ندارید. ولی در عمل! میگی "هواستون جمع باشه، هواستون جمع باشه، طرف همو اِ. طرف همو اِ"
/ صمد: اخمخِ دیهوانه! حالا یه چیز بشش بگُما. حالا خوبه که مُو بیام جار بزنُم که فلانی رفته پریده رو خر کدخدا؟ /

و اما خود "ولگرد" هم در داستانش، کاری چون "نانوائی" را پست نامیده بود ، و آقائی به نام یعقوب معصومی به این دیدگاه اعتراض داشت. من هم دیدم لازمه بیتفاوت نمونم:

27 :: توسط شاهین دلنشین در 1386-10-26 14:08
"كارهای پست ،نانوایی ..!!!!"
من با آقای معصومی از این نظر که میگوید نباید نانوائی را کار پستی نامید، موافقم. احتمالن "ولگرد" حواسش نبوده و آنرا تصحیح میکند، مگر اینکه واقعن اینطور فکر میکند./

آقای ولگرد در واکنش به این ایرادگیریها و در قبول این اشتباه، کلی به قضیه لفت و لعاب داد که از دماغمان درآمد:

36 :: توسط ولگرد در 1386-10-26 22:14
... سوتفاهم درباره کار پست!!من هرگز منظورم این نبود که نانوایی کاری پست است اگر به جمله ی ان پاراگراف درنوشته دوباره توجه بفرمایید، من از کلمه "هم" استفاده کرده ام که فکر کردم ربطی به نانوایی ندارد.لطفا دوباره یخوانید.....امرار زندگی‌شان کارهایی را پیشه کردند که با{{ تجارب و تحصیلات }}آنها هیچ ارتباطی نداشته. حتی تن به کارهای پست{{ هم}}داده‌اند..
درامریکا میگویند: "همه ی پول ها یک رنگ و یک اندازه است" که واقعیت هم دارد یعنی کار = کار است. از نظر مردم اینجا هیچ کاری پست نیست این ما ایرانیان هستیم که چنین فکر میکنیم .شاید منهم برواق ایرانی بودنم از این کلمه استفاده کردم !!در امریکا معمولا خوب بودن بودن یا بد بودن کارها فقط ازجهت / مقدار درامد / ان کار است است .من بجای کلمه پست باید از کلمه/ کم درامد/ استفاده میکردم . مع الوضف اگر سو تفاهمی پیش امده من مقصر بودم که روشنتر ننوشتم پوزش میطلبم.

برایش نوشتم:
43 :: توسط شاهین دلنشین در 1386-10-27 20:35
ولگرد جان، کاش یه دفعه میگفتی که هواست نبود و تمومش میکردی. وگرنه جمله ی شما: " حتی تن به کارهای پست هم داده اند. نمومنه ی آن آدمی بود ... نانوایی باز کرد." که جای سوء تفاهم نمیذاره.

2- فکر کنم که برای اولین بار بود که به مخملبانو سری میزدم. او هم در واکنش به نوشته ی زیتون، "جیم جمالتو عشقه!" مطلبی نوشته بود به نام "داشتم داشتم حساب نیست " (2) که دیدم خوبه دیگران هم بخونن و به این خاطر در بلاگنیوز به مطلبش لینک دادم. سه خطِ بلاگنیوزی! هم برای معرفی نوشته اش، از درون نوشته اش، انتخاب کردم، که به نظر خودم خاننده را به خاندن نوشته جلب میکرد، اما نمیدونم کدوم بی انصافی اومد و دو خطش رو سانسور کرد. امیدوارم که موقعی که تو حموم موهاشو شامپو زده، آب گرمش یکدفعه سرد بشه و بچاد و خوب سرما بخوره، تا دیگه از این کارا نکنه. تازه یه نفر هم همانجا دوتا قیافه ی خندان رو بعنوان پیام فرستاده بود!

و اما! مخملبانو دچار پارادوکس شده بود و نمیدونست که کدام از این پاراها! دوکسه؟! یا نیست. از شوخی که بگذریم، یعنی مونده بود بین اینکه این شکم سیره که باعث فوران نظرات میشه یا گرسنه؟ خاستم با طرح چند سُعال، ضمن مثلن مزه ریختن! نظر خودمو هم بگم:

از متانت شما خوشم اومد. سوال شما را میشود اینطوریها! هم پرسید:
"چرا فلانی مجبور است که سه شیفته کار کند تا وقت شناخت دنیا را پیدا کند یا نکند؟ جواب بدید!"
"آیا فقر باعث رشد آگاهی میشود و یا ثروت؟ طبقه ی متوسط شهری مدرنتر است یا طبقه ی پایین دهاتی یا شهری؟ و یا طبقه طبقه اصلن خوب نیست و مهم اینست که پول کتاب و وقت کتاب یا بلاگ و نظر خاندن و دادن داشته باشی و استفاده بکنی یا نکنی و فقط آبجو بخوری و به دیسکو بروی؟ و قورمه سبزی بخوری و کله ات بوی آنرا نگیرد که این خود هنریست یا نه؟ جواب بدید!"
"آیا نیاز باعث اختراع شد؟ و چون نیاز رفع شد، دیگر اختراع نشد؟! و آن نیاز که رفع شد، باعث نشد که بیدَقدقه تر! به اختراع جدید پرداخته شد؟ و همینطوری هی پیشرفته شد، تا به کجا رسیده نشد؟ و این جمله بندی چی شد؟ و آیا مقداری از سر شکمسیری نوشته شد؟ و اگر از این شکمسیری نهایت استفاده شد، پس شاید دانشمند هم میشد که بشد؟ پس! شاید که ترانه گفته باشد!!!!!!!؟ جواب بدید!"
"چرا افغانستان طالبان دارد و ما نمونه ی! مدرن آنرا؟ آیا آنها درآمد نفتی به چه دردشان میخورد؟ و نویسندگان کهن ما، که درآمد نفتی نداشتند، از سر سیری توانستند کتاب بنویسند و یا از سر گرسنگی؟ جواب بدید!"
از پارادکس دربیا بیرون، و همچنین از خانه! و سری به من بزن و ببین آیا خوبست که آدرس خانه ی مرا هم به لینکستانت اضافه کنی یا نه؟
امیدوارم کمی شما را خندانده باشم
با مهر

و این هم گوشه ای از نوشته ی مخملبانو:
" خلاصه که در یکی از این خلسه های حل مشکلات دنیا امشب داشتم قصه هم میهنان عصر حاضرم رو با یک مثل کوچک از زندگی مهاجری مقایسه میکردم. راستش بحث از نازیدن به پیشینه تاریخیمان شروع شد. از اینکه چه بودیم و چه داشتیم. (چماقها آماده...گمانم کتک مفصلی در انتظارم است!)

راستی چرا اینقدر به پیشینه دوهزار و پانصد سال پیش مینازیم؟؟ اگر خیلی باحالتر باشیم بوعلی و ابو ریحان و خیام را هم یاد آور میشویم. راستی یک چند تایی شاعر هم داشتیم. مگر بقیه چه داشتند. گویا تمام آن مدت ما بودیم و ما ...نه تمدن مصر و یونان و آزتک بود و نه بعد از آن نویسنده ای نه روشنفکری و نه دانشمندی در سایر
نقاط دنیا ...

راستی مگر نه اینست که هر چه از دارندگیهامان کم میشود به داشتندگیهامان اضافه."

سروناز: آری اینچنین بود!

(1) (2)

Monday, 14 January 2008

چرا تعهدی به املاء "فارسی؟!" ندارم؟


البته این بحث، دو قسمت داره که خودتون کشف خواهید کرد، ولی فعلن در جواب بگم چونکه ما باید سعی کنیم هیچ چی رو قطعی ندونیم و غرق تفکرات بشیم، و در ضمن یه مقدار! بیشتر دمکرات باشیم؟! حتی برای بچه هامــون! و فرق نذاریم بین بچه ی این و اون. مثلأ اگه بچه مون بلدِ حرف بزنه و به سنی رسیده که بتونه یاد بگیره حرفاشو بنویسه، مجبـــورش نکنیم حرفاشــو فقط با حروف الفبای " فارسی؟ " ( یا به قولی "فنیقی" و یا "سامی" و یا "عربی" و یا "هند و اروپائی؟!!") بنویسه. چون شاید ترجیح بده مثلأ با حروف "لاتین" بنویسه، مثل همونطور که آدم ِ یه مقدار! دمکرات، بچه شو به زور مسلمون یا مسیحی نمیکنه، چون شاید اون بچه بخواد مثلن بودیست بشه! و یا بیخدا. تا باور ِ درونش چه میدهد ندا؟ پس به هر زبان که صحبت میکنیم، بکنیم، ولی خوندن و نوشتنش را هم به خط "هند و اروپائی؟!" ("سامی_فنیقی_عربی_فارسی") و هم به خط "لاتین" درس میدهیم و این کار را یه مدت ادامه میدهیم تا اون بچۀ معصوم و بی گناه! خودش ببینه کدوم راحت تره براش و با کدوم خط ترجیح میده تا آخر عمرش بخونه و بنویسه و از آزادی ِ انتخاب، بخنده تا حد ریسه! و به این ترتیب یک بار برای همیشه دیگه سعی نکنیم به زور همدیگه رو قانع کنیم، چون هیچ کدوم قانع نمیشویم، پس هر دو امکان را میگذاریم و خیال همه را جمع میکنیم. و آجیل مشکل گشا به این میگویند. و اونائی که یه مقدار دمکراتن با این پیشنهاد مخالفت نمی کنن! و چون قراره آزادی و دمکراسی یه زمانی به ایران بیاد و باید! مردم ایران تو خیلی چیزا حق انتخاب داشته باشند ( و نه تو همه چیز. مثلأ آدم نباید حق انتخاب داشته باشه که بچه شو کتک بزنه) ، پس حق کشی نکنید، تا حقتان را نکشند! و منظور من از این مقدمه چینی برای این بود! که اگه از یه مدت قبل و از اون به بعد! حرفامو با یه مقدار املای من درآوردی مینویسم، به خاتر اینه که چون از اول به من زور گفتن و خط " فارسی؟ " رو به من زورچپون کردن و من هم به آن آدت کرده ام /
ندا: مثل بعضی از خانمهایی که به شوهرشون عادت کرده اند و شاید هم برعکس /
پس برای اینکه حداقل انتقام بگیرم، که در اینجا به معنی بهتر کردن این خط است! به خودم حق و آزادی میدم /
رند: و تو هم تا تونستی و جرعت داشتی به خودت آزادی بده، منتها به این شــرط که جلوی آزادی ِ دیگران رو نگیره /
آره، به خودم حق میدم که هر جوری خاستم بنویسم که تقصیر عقلم است و گناهی ندارم! و تو هم مجبوری! یه مقدار دمکرات باشی و به حقوق من احترام بزاری. البته انتقامی، جز همان بهتر کردن، در کار نیست و اینطوری مینویسم چون دوست دارم، که بازهم معلوم است که عقلم به من میگوید به صورت ادبی! و چون یه مقدار میتواند افق دید تحجرآمیز و تحجرانگیز! بعضیها را باز کنه، تا نخاهند با دیکتاتوری ایرانیان را مجبور کنند که 4 جور حرف یا علامت را فقط برای نشان دادن یک صدا بکار برند. /

پانته آ (1): “ [غلطنویسان] نه تنها ديگه احتياجی به احساس شرم بابت بيسواديشون احساس نميکنند، بلکه حتی در تبليغ غلطنويسی فعال هستند.” /

چنین آدمهائی مثل پانته آ که شاید از بعضی جهات محترم هم باشند، میخاهند برای من تصمیم بگیرند که چه جوری بنویسم، و قوائدی را که اجدادِ اکنون فسیل شده مان چند هزار؟ سال پیش برایم تدوین کرده اند، رعایت کنم. من که یک ذره از عدم پیرویم از قواعد املاء کنونی، احساس بیشرمی نمی کنم (یعنی احساس نمیکنم که کار شرمآوری کرده باشم ). چنین آدمهائی وقتی که تهمت بی شرمی میزنند ، آیا این کارشان نتیجه ی شرم و حیاست؟ دیکته ی درست و غلت! نشانه ی بی شرمی و بی سوادی است؟! بیل گیت باید خیلی بی سواد باشد، چون بلد نیست فارسی بنویسد! من حتمن باید خیلی بیشرم باشم که این ترانه را نوشته ام:

اَلِفبا
" ز" رو بخون : ز، ز
ظین رو بخون : ز، ز
ذال رو بخون : ز، ز
ظات رو بخون : ز، ز
این آخه چه مرضه ، این آخه چه مرضه
یه دونش فقط می ارزه
یه صات بذار، "ث" ی سه نقطه تو بذار، یه سین بذار
همشو بخون : س س ، همشو بخون : س س
یه دونش برامون بسه

به جای ت یه طین بذار، به جای قاف یه غین بذار
واسه حروف صدا دار اصلن تو نیا ارزش نذار
" آ " بی کلا چه با کلا رو " آ " بخون

" بِ " بنویس و " بُ " بخون ، مثل " بِ " یِ بزرگی
به پول، به سن، به هیکل دراز نیست
" گِ " بنویس و " گُ " بخون ، مثل توی " تُو گرگی "
که بخت و عمر تو دیگه دراز نیست

بالاخره مینویسیم ، بلعَخَره میخونیمش
هر کی که اشتباه نوشت بیسواده، از خودمون میرونیمش
بالاخره تو بگو به من اونی که نشست بالا خره؟!ا!
یا اینکه جزو آدما میدونیمش؟!ا!

قِصه رو میشه قُصه خوند اگه یه " اُ " بذاری
غُصه رو میشه غِصه خوند اگه یه " ا ِ " بذاری
اما هزار سالِ پیش ، واسمون تصمیم گرفتن

غصه رو با غین ، قصه رو با قاف
" ح ِ " ی ِ جیمی ، وسط لاحاف
غلغل و با غین ، قلدر و با قاف
" هِ " ی ِ دو چشم ، اولِ هاف هاف

" ز" رو بخون: ز، ز
ظین رو بخون: ز، ز
ذال رو بخون: ز، ز
ظات رو بخون: ز، ز
این آخه چه مرضه،این آخه چه مرضه
یه دونش فقط می ارزه
یه صات بذار، "ث" یه سه نقطه تو بذار، یه سین بذار
همشو بخون س س ، همشو بخون س س
یه دونش برامون بسه

اما حرف صدا دار ، اسمش و اصلن نیار
نه اَ بذار، نه اُ بذار، نه اِ بذار اِ اِ اِ
اَ اِ اُ مون فسقلی ِ ، تو حاشیه ست
مثل حرف بی صدا ، جا تو وسط نداره
طبیعیه کسی براش اصلن ارزش نذاره

" واوُ " یه بار " اُ " میخونیم ، مثل ِ واو ِ خوشگلاش
بوسه بذار به لبهاش
" واوُ " یه بار " او " میخونیم ، مثل ِ واو ِ روباه آش!
بگیر بگیر تو دزداش
" واوُ " یه بار " و ِ " میخونیم : ور نزن!ا
" واوُ " یه بار " وَ " میخونیم ، و اما!ا

غصه رو با غین ، قصه رو با قاف
" ح ِ " ی ِ جیمی ، وسط لاحاف
غلغل و با غین ، قلدر و با قاف
" هِ " ی ِ دو چشم ، اولِ هاف هاف

خط فارسی ، اصلاح نمیشه
حروف لاتین ، چاره اش میشه
یه نسل کارش ، مشکل میشه
یه ذره اول ، قاطی میشه
تا تنبونی وا ، سه فاطی بشه
تا تنبونی وا ، سه فاطی بشه


واقعا که چقدر این کار من بیشرمیست؟! باز هم میپرسم: شما چطور از الفبایی هِمایت! میکنید که برای یک صدا، 4 جور حرف دارد؟ و حروف صدا دارش جزو فرعیات است؟ من سعی میکنم که به تدریج تعداد این علائم را کم کنم و مثلن یکجور "ت" بکار ببرم، هرچند میدانم کار ساده ای نیست و تازه، طبق نتیجه گیری ِ پایان ترانه ی بالا، رفورم و نوآوری ِ کافی ای نیست. پس! تا اونموقع که نوشتن و خاندن با حروف لاتین برای ایرانیان مثل آب خوردن شود، منتظر ننشینیم و بیایید تا در نوشتن، مقداری سهل انگار شوید تا ببینید که سوادتان بیشتر میشود یا کمتر!

حالا ببینیم، استدلالاتی که برای دوری گرفتن، تغییرات رفورمیستی دادن و یا کلا تغییر دادن و یا حفاظت طرز نوشتن کنونیمان میاوریم، چیست؟ (اکثر این نظرات، که انتخابی و معمولا کوتاه شده اند، در رابطه با مقاله ی اقای پیام یزدانجو اراعه شده است، که من سعی کرده ام در باره ی آنها اضهار نظر کنم. خاندن آنرا به شما پیشنهاد میکنم. و این به این معنا نیست که با همه ی استدلالات ایشان موافق باشم)/

پيام يزدانجو (2) : اصرار بر ادامه­ی نگارش به خط فارسی به بهانه­ی حفظ اصالت ایرانی خود اصراری بی­پایه و اساس است: اگر قرار بر حفظ اصالت باشد باید برگردیم و به خط میخی بنویسیم. /

آقای یزدانجو در اینجا حرف بسیار منطقی ای میزنند. از اصالت! که بگذریم، بعضی ها به این خاطر با هر گونه تغییری در طرز نوشتنمان مخالفت میکنند که فکر میکنند چنین تغییری باعث میشود که نسلهای بعدی نتوانند کتابهای کنونیمان را بخانند و با پشتوانه ی تاریخی، سیاسی، فرهنگی یشان بیگانه شوند و شکاف فرهنگی بین نسلها بوجود آید. /

احسان از ملبورن (2): فرض کنیم ... از این پس در مدارس زبان فارسی با خط لاتینی آموزش داده شود. فکر می کنید که بعد از چند دهه آیا دیگر کسی قادر خواهد بود به نسخ فارسی کتابهای موجود مراجعه کند و آنها را بخواند. تغییر خط اولین پیامدی که خواهد داشت گسست نسل جدید با متون کهن فارسی است. افتخاری که کمتر زبانی دارای آن است و ما با تغییر خط آن را به کنار می گذاریم./

پنگوئن (2): به عقیده من یکی از دلایلی که مردم ما از تمدن ایران قبل از اسلام آگاهی کافی ندارد همین تغییر رسم الخط است. همان طور که اگر این رسم الخط فعلی هم تغییر کند تمام این تمدن هزار ساله باد هوا خواهد شد و آیندگان جز تاریخ دانان هیچ آگاهی کافی نسبت به این دوران نخواهند داشت.... در دوران معاصر است که لاتین نویسان قدرت جهان هستند. فردایی که فرضا چینی ها قدرتمداران دنیا شوند آیا باید دوباره رسم الخط را تغییر داد. اگر بنا بر این بود در این 2500 حداقل باید چهار بار رسم الخط ما فرق می کرد.به نظر شما اگر قرار باشد پس از هر مدت زمانی یکبار رسم الخط را عوض کرد و به قول شما به کاهش اجباری اصالت تن داد آیا چیزی از این اصالت باقی خواهد ماند. /

البته این حرفای پنگوئن نشون میده که خط فارسی؟! را خط عربی میداند. یعنی اسلام آمد و "خَت"! شد: "خط"، و یا یک حروف دیگری شد: "خط". حالا اصالت این خط کنونی، عربی بوده یا سامی بوده یا هرچی بوده دردی از درد امروز ما را دوا نمیکند. نمیتوان به نام حفظ اصالت؟! که بعضی ها، از جمله من، آنرا در این مورد حفظ تحجر میدانند، جلوی تغییر و تحول و تکامل و جایگزینیها را گرفت. اینکه در این 2500 سال و یا 5000 سال چندبار ایرانیان خطشان را عوض کرده اند را محققین زبانشناس شاید بدانند. اما این دلیل ِ تغییر دادن و یا ندادن نمیشود! مردم ما اگر از خیلی چیزها آگاهی کافی ندارند، بگذریم از اینکه اندازه ی کافی را نمیتوانیم تعیین کنیم، به خیلی مساعل برمیگردد، از جمله حکومت، سیاست، نشر کتاب، میزان مطالعه، ثروت و غیره. مگر نسل جدید کنونی خیلی با متون کهن پیوستگی دارد؟ چند درصد ایرانیان کتابخان هستند؟ هر ایرانی در سال بطور متوسط چند دقیقه کتاب میخاند؟
و تازه مگر آنهائی که توانسته اند خط میخی را بخانند، ترجمه هایشان را ارائه نداده اند و عده ای از اکنونیان، شناختی از آن دوران بدست نیاورده اند؟ الان، در عصر کامپیوتر و برنامه ریزی، راحت میتوان هر کتابی را، در صورت تغییر حروفِ نوشتنمان به لاتین، به لاتین نوشت، تا ارتباط بین نسلها برقرار بماند. میشه صفحه ی اول همه ی کتابهایی که در آنها زبان فارسی با حروف لاتین نوشته شده، معادل فارسی ِ حروف لاتین را نوشت، و برعکس. وزارت فرهنگ ایرانِ دمکراتیک آینده، میتواند تصمیم بگیرد که چه نوشته هائی را نسلهای بعدی بهتر است و یا لازم است که مطالعه کرده باشند و یا امکان مطلعه شان را داشته باشند، تا با گذاشتن بودجه، آن نوشته ها را با حروف لاتین باز نویسی کنند. و البته میشود حدث زد که در آینده، یادگیری خط کنونی، یک رشته ی دانشگاهی هم شود. پس نگرانی ای نباید در این مورد باشد.
به هر حال ما نمیتوانیم اسیر طرز نوشتن نسلهای قدیم باشیم و آنجور که راحتتریم ننویسیم و قیم نسل بعدی هم نیستیم که حق انتخاب را به آنان ندهیم؟ این خط کنونی دارای چه اصالت مقدسی ست که باید غصه ی از دست دادنش را بخوریم؟ /

یزدانجو (2): این ایده [تغییر خط] پیشینه­ای به قدمت آغاز عصر تجددخواهی در ایران دارد. اولین بیان­کننده­ی این ایده آخوندزاده­ بود که در صدر مشروطیت رساله­ای هم در این راستا نوشت اما اصلا" و طبعا" مورد استقبال قرار نگرفت... همه­ی ما هرروزه «ای­میل­»های­مان را به خط لاتینی می­نویسیم، با آشنایان اینترنتی با همین خط «چت» می­کنیم، و برای دوستان­مان با این خط «اس­ام­اس» می­فرستیم، و این همه در حالی است که هیچ ضابطه و قاعده­ای برای برگردان خط به خط (ترانسکریپسیون) نداریم و در این وانفسا هرکسی ساز خودش را می­زند.
خط فارسی مشکلاتی عمده­تر و کاستی­هایی عدیده­تر از آن دارد که با برخی اصلاحات صوری قابل برطرف شدن باشد (آن همه بحث­های مشفقانه و محققانه­ی ما نویسندگان و پژوهندگان بر سر جدانویسی و سرهم­نویسی و درست­نویسی و دقیق­نویسی ... اکنون به کجا رسیده؟ اهل بخیه بهتر از من می­دانند که خط موروثی ما مشکلاتی حتا بیش­تر از مشکلات­اش موجودش در زبان عربی دارد).
بهتر آن است که خط فارسی به همین شکل کنونی حفظ شده، در عوض خط لاتینی به­عنوان بدیلی که امتحان خود را پس داده و خواهد داد به کار گرفته شود./

برای ما که از اول به خواندن خط فارسی یا ... عادت کرده ایم خیلی مشکل خواهد بود که زبان فارسی ِ مکتوب را با حروف لاتین بخوانیم، و اگر یک متن را با هر دو حروف "فارسی؟!" و لاتین جلویمان بگذارند، صد در صد "فارسی؟!" ِ آن را میخوانیم، مگر اینکه تلفظ کلمه ای را ندانیم و یا بخاهیم تمرین لاتین خاندن کنیم و به متن لاتین مراجعه کنیم. من اکثر این حرفهای آقای یزدانجو را قبول دارم. ولی از نظر من که بهتر نیست خط فارسی به همین شکل کنونیش حفظ شود. از نظر من، ما نه میتوانیم و نه بهتر است که بتوانیم درمقابل این تغییر و تحول بایستیم. زمانی بود که "تهران" را طهران مینوشتیم. بعضیها "حتی" را "حتا" مینویسند. این کار یعنی آوردن یک مقدار منطق به نوشتار. چرا "سوال" را "سُعال" ننویسیم، و چرا "خواستن" را "خاستن" ننویسیم، و چرا در ضمن آوردن منطق بیشتر در نوشتار، کار آنهائی که دیکته شان 20 نیست را راحت نکنیم؟ تا انقدر تهمت بیسوادی به آنها نزنند و به مُهتوای نوشته ی آنها توجه کنند، و بعد به نتیجه برسند که طرف بیسواد و یا باسواد است؟ این تغییر و تحول در نوشتن فارسی؟! داره خود بخود صورت میگیره و عده ای هم آگاهانه در این جریان شرکت کرده اند. قوانین نوشتاری داره کم کم به هم میخوره. کسی که دیکته اش 20 نیست دیگه شاید در اثر جوّ دمکراتیکی که به کمک امثال من داره در جو متحجر فعلا غالب نفوذ میکنه، دیگه نگرده ببینه دیکته ی این هرف! چی میشه؟ مردم راحت میشن که هر جوری احساس میکردند که باید بنویسن، بنویسن. تازگیها آقای نیکآهنگ، "خط" رو نوشته بود "خت". همین سبیل طلای خودشون؟! یه جا مینویسه "مستحجن"، یه جای دیگه "مستهجن".

103 :: توسط khodam در 1386-10-22 20:23 در زیتون:
شاهين دلنشين، آقا جان، در يك كلام بگم تا خیالت رو راحت كنم. شما دوستِ گرامى قدرى با زبان فارسى و نوشتنِ آن مشكل داريد ، آخه مگه ميشه مردِ حسابى كه كسى وبلاگ نویس باشه و " سئوال" رو "سعال" بنویسه؟

149 :: توسط ببر تنها در 1386-10-23 16:38 در زیتون
شاهين جان،... هرگونه دوست داريم بنويسيم چون آزاديم؟؟اين آزادي نيست هرج ومرج،بي قانوني ،آنارشيسم.بابا براي هركدام از اين كلمات كه تو ريدي بهشون كلي آدم زبان شناس و محقق سالها كار كردن و زحمت كشيدن،اگر قراره خط فارسي اصلاح بشه حرفي نيست ولي اين وظيفه من و تو نيست چون سوادشو نداريم،تو اگر ياد بگيري جمله هاتو بدون غلط بنويسي خيلي كار بزرگي كردي.../

البته میبینیم که شده که وبلاگنویسانی پیدا شوند که به خود جرعت بدهند که "سوال" را "سُعال" بنویسند، حالا به دلیل مشکل داشتن و یا هر دلیل دیگری. و این نوشته، تلاشیست برای روشن کردن این مساله! و البته نمره ی دیکته ی من همیشه 20 نبوده، هرچند که بارها شاگرد اول کلاس بوده ام. در ضمن، همینجا، این شخص "خودم"، حتا جمله ای را که از نظر دستوری، قائدتا باید در انتهایش نقطه باشد، با علامت کاما، ادامه داده (است).

اما در جواب ببر تنها! باید بگویم که به نظر من تغییرات از پائین و از ذهن پویا و همیشه در حال تحولِ کل جامعه شروع میشه و به بالا میرسه. و همیشه تغییر و تحول با مقداری آنارشیسم همراهه. حالا بعضیها میترسن و محافظه کار میشن، و بعضیها سعی میکنند حتا رهبری ِ تغییرات را بدست گیرند و تا میتونن از آنارشیسم جلوگیری کنند. در ضمن، در اینجا یک سُعالی که میتونه مطرح بشه اینه که: آیا اونائی که مثلن دکترای اقتصاد دارن دارن، همه یک نظر دارند؟ اگه از اون کلی آدم زبانشناس و محققی که به آنها اشاره میشود، و معلوم نیست چقدر با هم اختلاف دارن، بخاری برخاسته بود، ما زودتر تعیین تکلیف! شده! بودیم.

اما چگونه میتوانیم از آنارشیسم پرهیز کنیم؟ چه در تغییرات در خط کنونی و چه در بکار بردن حروف لاتین بجای خط کنونی.
1- استفاده از حروف لاتین:
بسیاری از ایرانیانی که به هر دلیل مجبور به نوشتن با حروف لاتین میشوند، از تلفظ زبان انگلیسی استفاده میکنند که خیلی طبیعی هم هست. تمام ایرانیانی که یه مقداری تو مدرسه، زبان انگلیسی خانده اند، میدانند که "جی+اچ" اکثرا "ق" خانده میشود، و یا "سی+اچ"، "چ" خانده میشود و غیره. خوب از همینها استفاده میکنیم. فقط باید هواسمون جمع باشه که میخاهیم خاندن و نوشتن را راحتتر کنیم. مثلن ایراد بزرگی که اکثر ایرانیان در نوشتن به خط لاتین دارند، عدم توانائی در نشان دادن اصوات " آ " و " اَ " است. گویا فراموش کرده ایم که زبان وسیله ی رساندن افکار از طریق اصوات است و خط وسیله ی نمایش این صداهاست. و همانطور که زبان ناقص، افکار را به درستی نمیتواند انتقال دهد، خط ناقص، اصوات را نمیتواند به خوبی در ذهن تداعی کند. به این خاطر پیشنهاد من اینست که " اَ " را با یک اِی ِ لاتین و " آ " را با دو اِی ِ لاتین نمایش دهیم. یک مشکل دیگر رساندن صوتِ " ع " مثلن در " اعدام"، و یا صوتِ " ء " در مثلن " توانائی" است. پیشنهاد من این است که در این موارد، از یک "کاما" ئی که با حروف قبلی و بعدی فاصله ای ندارد استفاده شود. آقای بلال بحرانی هم خوب به این اشکالات اشاره میکند (3 ). نمونه ی دیگری از این مشکلات، در نوشتنِ مثلا "اسهال" میتواند بوجود بیاید، که لاتین آن شاید به اشتباه، "اشال" خانده شود. برای رفع این مشکل میشود ازا یک علامت فاصله که با حروف قبلی و بعدی فاصله ای ندارد استفاده شود. مشکل دیگری که ایشان به آن اشاره میکنند، کلماتیست که نوشتن آنها به لاتین، باعث تشابه آنها میگردد. مثلن اساس ـ اثاث ، تهدید ـ تحدید ، و غیرو. در این موارد معانی کلمات در ارتباط با کل جمله و یا مجموعه ای از جملات معلوم میشوند. کلمات فارسی زیادی هست که با یک دیکته، معانی مختلفی دارند. کافیست که یک نگاه به فرهنگ لغات انداخته شود.

2- تغییر در خط "فارسی؟!"
در این مورد، اولین کار تدریجی و دست به عصائی که من میکنم اینست که از تعداد حروف کم کنم. اگر بتوانم "ط" را "ت" میکنم، "ص" را "س" میکنم و غیرو. دومین کارم اینست که مثلا "مثلا " را "مثلن" بنویسم، "خواستن" را "خاستن"، "سؤال" را "سُعال" و غیرو. به این ترتیب باز هم از تعداد حروفی که برای نمایش دادن یک صدا بکار میبریم، کمتر میشود. تا دیگران چه نظر و پیشنهادی داشته باشند. /

جلیل نوذری (2): ... تنها پرسش درستی که می تواند این روزها مطرح شود این است که در جهان امروز کدام ضرورت ها پیش آمده که خط فعلی توان پاسخ گویی به آن را ندارد و بعد برای بهبود همین خط کارشناسی و برنامه ریزی شود./

من بیشتر میتوانم در مورد ضرورتها و نیازهای جهان خودم در نویسندگی و خانندگی و دیگرانی که میخاهند طرز نوشتن زبانشان را بیشتر با منطق وفق بدهند، صحبت کنم. بطور نمونه آیا جریان رمان "کلیدر" یادتان میاید؟ هر جا میرفتی بحث بود که اسم این رمان "کَلیدر" است یا "کُلِیدر" یا نمیدونم چی چی! شاید چنین چیزی تاثیر زیادی بر من گذاشته باشد که اینچنین شده ام. و یا نوشتن اسامی خارجی به فارسی که احتمالن معرف حضور است و بیشترین احتمال اینست که اسم طرف را غلط بخانی. در اینجا برای رساندن تلفظ صحیح یا نسبتن صحیح، مجبوریم از زیر و زبَر و غیرو استفاده کنیم که خیلیها زحمتش را به خود نمیدهند. و باز هم در اینجا خیلی بهتر معلوم میشود اساس خاندنِ ما بر روی "از بهر کردن" قرار دارد. اینکه "خواب" را "خاب" و "جواب" را همان "جواب" میخانیم، نه از روی منطق و بلکه از روی مجبور شدن و از بهر کردن است. به این ترتیب وقت بسیاری از بچه ها و بزرگترا صرف از بهر کردن صورت نوشتاری اصوات شده است. با تغییر حروف "فارسی؟!" به لاتین، این مشکل برطرف خاهد شد، هر چند که خاندن هر لغت جدیدی، با هر الفبائی، تا با آن معنوس نشده ایم، بیشتر وقت میبرد.

مرداویچ (2): فارسی برخلاف زبان عربی که ریشه عبری(و از آن سو آرامی و از آن سو سامی دارد)زبانی هند و اروپایی است و چه بهتر که از نظر رسم الخط نیز به زبان های هم خانواده خود بازگردد.... به نظر من تغییر رسم الخط یا الفبای فارسی طبعا نیاز به زمان بسیار زیادی دارد و گر ما ایرانی ها بخواهیم به چیزی برسیم که ترک ها رسیدند باید همانقدر وقت بگذاریم،کاری که چندین نسل بعد جواب خواهد داد.و البته چراکه نه. ... /

مهدی (2): ما نه تنها که می توانیم حروف لاتین را جایگزین حروف فعلی بکنیم/ کاری که مثلا ترکمنستان طی یک دوره حدودا 10 ساله کرد و حروف روسی را به حروف لاتین تبدیل کرد/ بلکه می توانیم تلفظ بعضی کلمات را هم تغییر دهیم/ کاری که در ترکیه قبلا تجربه موفق شده است در تغییر ق به ک و غیره/. این تغییر یک همت جمعی لازم دارد تا بتواند بر عادت و سنت و تنبلی و ترس از پذیرش این تغییر غلبه کند. /

به نظر من که اصلن احتیاجی نداریم تلفظ بعضی کلمات، که فکر کنم منظور ایشان "حروف" باشد، را عوض نماییم. مگر بیکاریم که کاری کنیم که مجبور شویم مثلا از کیبوردهای مخصوص و برنامه های مختص زبان فارسی و ... استفاده کنیم.

رسول پدرام (2): ... پس از میرزا فتحعلی آخوند زاده، میرزا ملکم خان هم بر تغییر خطّ فارسی تاکید ورزید که نظر او هم مورد تَوَجُّه قرار نگرفت. بعد ها و پس از رفتن محمّد علی شاه از ایران و ایجاد اندک فضای باز برای ابراز عقیده آزاد در محیط پر از خفقان و اختناق آن روز ایران؛ به طوری که نوشته اند مرحوم علی اصغر خان طالقانی در روز 17 اردیبهشت 1299 خورشیدی، در باره ی اصلاح (و نه تغییر خطّ، که در آن زمان حرفش را هم نمی شد زد) خطابه ای در تالار دارالفنون ایراد می کند که واکنش تند و همراه با کتک کاری حاضران در آن جلسه را به دنبال می آورد. و به طوری که مرحوم اقبال یغمایی، می نویسد: " اعتراض ها و تلخ گویی ها و تند روی ها آغاز گردید و طرفداران هر یک از دو عقیده به هم بی حرمتی ها کردند، آن گریبان گرفت و آن دامن، چین سرداری بسیاری گسسته شد و مدّت ها صفحه های جراید به لعن ها و طعن ها سیاه گردید". ... " (برای خاندن بقیه ی این نوشتار به مرجع مراجعه کنید)/
بیژن بیضائی (2): ... شما از روی ساعت اندازه بگیرید که نوشتن مقاله تان به کدام خط (فارسی یا لاتین) کمتر وقت میگیرد. در تجربه ی من بخط فارسی نوشتن کمتر وقت میگیرد. حتا در دوره ی دانشگاه من برای یادداشت کردن مطالب و درس معلم که به انگلیسی سخن میگفت گفتارش را آن طور که میفهمیدم به خط فارسی مینوشتم. خاصیت خط فارسی در این مورد برای من حکم شورت هند (short hand) نوشتن را داشت. قابلیت انعطاف خط فارسی که میشود آن را مثل علامت رمز (code) نوشت نباید ندیده گرفت. همین طور استفاده ی خط فارسی در هنر خوشنویسی را نباید ندیده گرفت.../

اتفاقا بحث بر سر این است که راحتتر و باقاعده تر بنویسیم و بخانیم. اگر از اول دبستان با حروف لاتین سر و کار داشتیم، نه خیلی از این مشکلات را داشتیم و نه ترجیح میدادیم که به خط "فارسی؟!" بنویسیم. و بالاخره تغییر خط، مشکلات و سختی های خود را با خود دارد، و عادت کردن هم طول میکشد. برای دوره ی انتقالی هم میشود ترتیباتی داد که یه مدت هر دو طرز نگارش رسمیت داشته باشد. /

م.ر.ت (2): خط فعلی ما مثل همه خطهای دنیا نقاط ضعف و قوتی دارد ، اما در مجموع ( اگر با برخی افراط و تفریط ها خرابش نکنیم!) خطی است زیبا و نسبت به بسیاری خطوط دیگر کم عیب که توانسته است محمل خوبی برای فرهنگ ایرانی باشد. این خط به خلاف نظر ساده اندیشان عربی نیست بلکه میراث مشترک عرب و عجم است. آنقدرها که ایرانی ها در طول تاریخ برای این خط و زیبا نویسی آن زحمت کشیده اند کسی نکشیده. در مجموع رفع مشکلات این خط و تطابق آن با دنیای مجازی مقداری همت می خواهد و پاک کردن صورت مسئله و تکرار تجربه استالین در تاجیکستان و آتاتورک در ترکیه ضرورتی ندارد! برای رفع تنوع ! نظر شما را به یک شعر طنز در باره تغییر خط جلب می کنیم:

اگر اوضاع جهان منحط است ...
همه از مشکل رسم الخط است!
اگر اوضاع تو هردمبیل است،،،، رحم و انصاف اگر تعطیل است،
علت کاهش برخورداری ... رشد نقدینگی و بی کاری،
درب گنجه که فراز آمده است ... دمب گربه که دراز آمده است،...
هرچه هست از خط بی ربط شماست ... خط منحط شما خبط شماست
شاعران بندهّ بربط هستند ... عاشق چهرهّ نوخط هستند
پس بکوشید که نوخط باشید ... بندهّ بربط و خربط باشید!
ای برادر تو اگر باحالی ... دست و پاکن خط دیجیتالی!
بگذر از شیوهّ فرهنگستان ... حبذا شیوهّ خرچنگستان!!
آفرین ها به خط لاتینی ... با همان شیوه استالینی! /

در اینکه خط ما زیبا است، من که شکی ندارم. اما نقوص فراوانی دارد که خاندن و نوشتن را برای ایرانیان سخت کرده است. همینکه حروف صدا دار را اکثرا نمینویسیم، میتواند باعث شده باشد که خیلی ها که در خاندن و نوشتن ضعیف هستند، قید کتاب خاندن را بزنند. از نظر من که زیبائی را در این مورد باید فدای رفع نقاط ضعف و در انتها تغییر این خط کرد. و این شعر هم که نمیدانم از کیست، خود حالت برخورد استالینیستی دارد. کسی نخاسته مشکلات جهان را با تغییر خط برطرف کند. شاعر تعمدا" با این فرض غلت! مساعل سیاسی را وارد قضیه کرده و شروع به سرکوب نموده است./

نیما (2): تا جايی که من يادم هست گروه‌هايی هستند که سال هاست در اين زمينه پژوهش کرده‌اند. پروژه «اروفارسی» يکی از این پروژه‌هاست که عقيده دارند «فارسی را بايد به لاتين نوشت». اطلاعات بيشتر در اين زمينه را از سايتشان پيگيری کنيد:http://www.eurofarsi.com/

خوب من فکر میکنم فعلا به اندازه ی کافی دلیل و ضد دلیل! و یا برعکس را در اینجا آوردم. و در آخر سر قسمتهائی از نوشته ی یک سرکوبگر! حداقل در این زمینه، را میاورم که خودش هم "عادی" نمینویسه. و برای سر به سر گذاشتنش، بعضی حرفاشو کلفت! میکنم. ایشون ضمن اینکه بارها ادعا میکنند که نمیدانند که چرا امثال من و یا امثال دیگران، اینطور مینویسند که مینویسند، ولی در همین نوشته شان، بدون اینکه پی به علتها ببرند، اعلام جنگ هم میکنند!! البته یک اعتراض به نظر من بجائی که دارد اینست که چرا بعضیها مینویسند "کتابه من"؟
در مراجعه به اصل این نوشته، با نظرات کسان دیگری هم در این زمینه آشنا خاهید شد:

/ پانته آ (1): جنگ علنی ... اما يه چيزهايی هست که از بديهياته، و هر کسی که تا پنجم دبستان به مدرسه رفته باشه، بايد اونها رو بدونه، و سرشون معمولاً و در حالت عادی نبايد دعوايی به وجود بياد. به عنوان مثال املای فلان کلمه که آيا با ز نوشته ميشه يا ذ يا ظ يا ض، قاعدتاً نبايد آنچنان جای بحث و کله کوبيدن به ديوار داشته باشه. يه مراجعهء کوچولو به فرهنگ لغت، کاری که من کمتر ديده‌ام هموطنهای عزيز عادت به انجامش داشته باشند (به خصوص اونهايی که بهش بيشتر احتياج دارند تا ديگران)، ميتونه ابهامات و شکيات رو برطرف کنه، و همه به خوبی و خوشی با هم دوست بمونيم. اصلاً نويسندگان و گردآورندگان واژه‌نامه‌ها اغلب آدمهای صلحدوست و ايده‌آليستی هستند و هدف از کارشون فقط کم کردن اختلاف و دعوا بين ايرانيهاست، وگرنه کار به اين سنگينی و مشکلی به درآمد کمش اصلاً نمی‌ارزه!
چيز عجيبی که من در اين سه چهار سال وبلاگنويسی و از اون مهمتر وبلاگخوانی باهاش مواجه شده‌ام، وجود يه موج نهفته و به اصطلاح فارسی خودمونی «زيرجلکی» برای جا انداختن و پذيرفتن و رفع حساسيت از نگارش غلطه. يعنی غلطهای فاحش املايی و انشايی، اون هم در قشر تحصيلکرده و در حال تحصيل مملکت، آنچنان وفور پيدا کرده‌اند و عادی شده‌اند که نه تنها عليهشون اجازهء اعتراض وجود نداره (سوای همون موارد مورد بحث و دعوا که بهشون اشاره شد)، بلکه براشون عذر و بهانه‌های عجيبی تراشيده ميشه که برای من اصلاً قابل درک نيست. يکی از رفقای من رفته بود و در وبلاگ يکی بهش گفته بود داداش، در اين ترکيبی که به کار برده‌ای، برای نسبت دو کلمه بايد از کسره استفاده کرد، نه از ه (مثل کتاب من، به جای کتابه من). و طرف گفته بود تو حق داری، اما سخت نگير، اين نگارش وبلاگيه!
نگارش وبلاگی يعنی چی؟ به عنوان کسی که ... اصرار دارم که بدونم چرا در باور بعضی، وبلاگنويسی به منزلهء يک بهانه و امکان برای غلط غولوط نوشتن و راه رفتن روی اعصاب خواننده است؟! چرا يک ضعف، اون هم يک ضعف بزرگ، يعنی عدم تسلط در سطح عادی و متوسط به زبان مادری، اون هم برای کسی که ناسلامتی در اون مملکت زندگی ميکنه و هيچ عذر موجهی براش نداره، بايد يهو يک تيتر و عنوان پيدا بکنه و دارای رسميت بشه؟
برای من البته جالبه که بدونم چرا سطح آموزش فارسی اينقدر افت پيدا کرده و چرا به خصوص دانشجوها و فارغ‌التحصيلها ساده‌ترين قوانين نگارش فارسی رو نميشناسند و چرا تفاوت بين زبان ادبی و زبان عاميانه برای خيليها اصلاً روشن نيست و ميبينی که وسط يک نوشته يا مقالهء جدی يهو کاملاً بدون ربط و مناسبت از يک اصطلاح کوچه بازاری دبش کلاه‌مخملی! استفاده ميکنند. ممکنه مهمترين علتش سيستم درب و داغون آموزشی باشه، يا دشمنی قابل درک حکومت ايران با کتاب و رواج فرهنگ مطالعه، اما در واقع اينجا علت مشکل چندان مهم نيست و ميخوام وضعيت رو همينجور که هست فعلاً بپذيرم و به دلايلش نميپردازم.
اما پیامدهای معضل قابل چشمپوشی نيستند. همين اخيراً برای نوشتهء يکی از دوستان پيام گذاشتم و گفتم «سرمه‌ای» درسته، و نه «صورمه‌ای». تشريف ببريد و پيامش رو در پايين نوشتهء قبلی بخونيد که چطور يه عده آدم خيلی باسواد به سرش ريخته‌اند و طفلکی رو مجبور کرده‌اند که املای صحيح کلمه رو عوض کنه! اين داستان فقط يه معنی داره: از اونجايی که تعداد آدمهای بيسواد بيشتره، نه تنها لزومی در اعتلای سواد و چيز ياد گرفتن و رفع ضعف نميبينند، و نه تنها ديگه احتياجی به احساس شرم بابت بيسواديشون احساس نميکنند، بلکه حتی در تبليغ غلطنويسی فعال هستند. با تکيه بر همين تعداد زيادشون لابی بزرگی پيدا کرده‌اند و افتاده‌اند به جون باسوادترها، و کسانی رو که اين وسط به دليل عدم اطلاع کافی سردرگم و متزلزل هستند رو به طرف خودشون ميکشند و در اين راه از ارعاب و دست انداختن و اسلحهء شيميايی گريزان نيستند! جنگ شده آقا، دست کم نگيريد!
در اين جنگ تازه، تکليف من يکی که معلومه. شما هم لطفاً هرچه زودتر جبههء خودتون رو مشخص کنيد که کدوم طرفی هستيد! آيا غلط نوشتن ضعفه و بايد در حد امکان در رفع و تصحيح و بهبودش کوشيد، يا مايهء افتخاره و بايد ديگران رو هم بهش تشويق کرد؟ آيا وبلاگنويسی يعنی يک بهانهء علنی و رسمی برای بيتوجهی به اصوليترين قوانين نگارش که همه سرش توافق دارند؟ اگر گسترش وبلاگنويسی همزمان به معنی گسترش غلطنويسی و ضربه‌های تازه به پيکر نحيف و بيجان زبان ننه‌مردهء فارسيه، لطفاً زودتر بگيد که من در اين وبلاگ مرده‌شور برده رو تخته کنم و بعد هم برم هک کردن ياد بگيرم و بيفتم به جون سرويسهای وبلاگی!


Thursday, 10 January 2008

هر چه این "تمام هستی ِ ملت خواهان" را به وحشت بیاندازیم، کم است

(به غلت! های دیکته ای توجه نکنید)
اول این خبر را بخانید:
قطع دست و پای مخالفان (1)
در بلو چستان انجام شد - دوشنبه 17 دی 1386 [2008.01.07]
‏شهرام رفيع زاده
دادگستري استان سيستان و بلوچستان روز گذشته اعلام کرد حکم قطع دست راست و پاي چپ را در مورد پنج ‏متهم به محاربه اجرا کرده است. اتهامی که به مخالفان حکومت زده می شود
با آن که طي دو سال اخير احکام قطع دست و پا در مورد چند متهم ديگر در استان هاي خوزستان، کرمانشاه و ‏خراسان به اتهام سرقت به اجرا در آمده، اما اجراي حکم در مورد 5 نفر اخير به لحاظ منشاء صدور حکم با ‏موارد قبلي متفاوت است چرا که اين افراد به اتهام محارب و مفسد في الارض با چنين مجازاتي مواجه شده اند. ‏
دادگستري استان سيستان و بلوچستان که ابراهيم نکونام با حکم ويژه رييس قوه قضائيه رياست آن را همزمان با ‏رياست شوراي قضائي شرق کشور بر عهده دارد، روز يک شنبه 16 دي خبر اجراي قطع عضو 5 نفر در اين ‏استان را به خبرگزاري ها اعلام کرد. ‏...
اين دادگستري در اطلاعيه خود در عين حال اظهار اميدواري کرده که: "اجراي حدود الهي باعث عبرت و تنبيه ‏ساير‎ ‎مجرمان شده و امنيت و آسايش را براي عموم مردم که خواهان زندگي بي‌دغدغه از هجوم‎ ‎اشرار است، به ‏ارمغان آورد".
در ماده 190 قانون مجازات اسلامي که در باب هفتم آن در ذيل "محاربه و افساد في الارض" قرار دارد، آمده است:"حد محاربه و افساد في الارض يكي از چهارچيز است؛1- قتل؛ 2- آويختن به دار؛ 3 - اول قطع دست ‏راست و سپس پاي چپ؛ 4 - نفي بلد". ‏
براساس موادي از همين قانون که بيش از يک دهه است به صورت آزمايشي در کشور اجراي مي شود و اخيرا با ‏تصويب مجلس هفتم يک سال ديگر هم به صورت آزمايشي اجرا خواهد شد، مجازات هاي شديدتري براي "محارب و مفسد في الارض" پيش بيني شده است. از جمله در ماده 195 آن مجازاتي به نام "مصلوب کردن مفسد ‏و محارب" در نظر گرفته شده است. ‏
قانون مجازات اسلامي در تشريح نحوه مصلوب کردن افراد متهم به محاربه يا افساد في الارض آورده است: "نحوه بستن موجب مرگ او نگردد"، "بيش از سه روز بر صليب نماند ولي اگر در اثناي سه روز بميرد ميتوان ‏او را پائين آورد" و "اگر بعد از سه روز زنده بماند نبايد او را كشت". ‏

حالا به نظر شمای دمکرات و طرفدار حقوق بشر، ما نباید اینها را تهدید و دچار وحشت واقعی کنیم؟ آیا باید اینها با خیال راحت به جنایاتشان ادامه دهند و مطمعن باشند که اگر حکومتشان سرنگون شد، ما بنا بر اعتقاداتمان به رعایت حقوق بشر و عدم شکنجه و ... با این حیوانات انسان نما، بعنوان انسان برخورد میکنیم و یک زندان اروپائی درست کرده و جای راحت تو زندان براشون تهیه میبینیم؟

من که نمیام دست و پای اینها را بعد از انقلاب ببُرم، و یا دیگران را تشویق به این کار کنم. مخالف اعدام هم هستم و تازه، اعدام را مجازات کافی برای قدرتمندان این حکومت نمیدانم. اما فکر نکنم در زمان انفجار خشم مردم، بتونم و حتا صد درصد و با تمام قوا بخام که جلوی اون پدر و مادری رو که یه دست و یه پای فرزندشان را بریده اند، در مقابله به مثل بگیرم.

من درسته مخالف قتل هستم، اما اگر ببینم کسی میخاهد مرا بکشد، در دفاع ازخود، مجبور به کشتن خاهم بود و در دادگاه عادل هم تبرعه خاهم شد. من درسته که مخالف شکنجه هستم و لت و پار کردن کسی را شکنجه میدانم، اما اگر کسی با چماق یا پنجه بکسی به من حمله کند، حق دارم که در دفاع از خود، با هر چه که دم دستم باشد، طرف را لت و پار کنم. وقتی بین کشته شدن و یا کشتن، لت و پار شدن یا لت و پار کردن، یکی را باید انتخاب کنی، در آن لحظه دیگر رعایت حقوق بشر بی معنی میشود و قانون عادلانه هم حق را به تو میدهد.

ای حکومتیان! فکر نکنید که در امان هستید و فوقش به زندان لوکسی انداخته خاهید شد. انتقام وحشتناکی در انتظار شماست. این خط و این نشان. از قیام داغداران بترسید، به فکر دست و پایتان باشید و تا دیر نشده! خودتان کنار روید. وگرنه به شما قول میدهم که چه دست و پاها که کشیده و کنده نخاهد شد، و چه عمامه ها که به دور گردنتان نخاهند پیچید و چگونه در خیابانها کشان کشان، کشیده نخاهید شد.

و این هم نصیحت خانم
سیمین بهبهانی
به شما سلسله جنبانان:

ای سلسله جنبانان!
از سیمین بهبهانی برای دانشجویان در بند (2)

مادران، هر نیمه شب، بر در خانه‌ام می‌کوبند که:
- ای مادر مادران! خفته‌ای؟
دخترانمان را، پسرانمان را،
جگرگوشگان‌مان را ربوده‌اند!
چهره‌شان را، صداشان را نمی‌بینیم، نمی‌شنویم.
جویای دانش بودند، گم شده‌اند؛
گرمای آتش بودند، خاکستر شده‌اند.
ما آرام نداریم؛ تو خفته‌ای؟!
می‌گویم:
- من از کجا، خواب از کجا!
فریادم در تهینای هوا می‌میرد.
امواج را، از کوتاه و میانه و بلند، گردن زده‌اند...
ای سلسله جنبانان!
خود جگرگوشگان دارید؛
جگرگوشگان ما را بیش میازارید!
رهاشان کنید تا رها شوید از عذابی که می‌کشید.
و اگر به راستی انسانید،
ای سلسله جنبانان
زین بیش مرنجانید!


Sunday, 6 January 2008

این نوشته به خاطر اینکه بعدا بهتر و کاملتر نوشته شود، به قسمت کامنتها منتقل شد.
کامنتهای پاک شده هم، که نمونه اش در انتها اورده شده، ربطی به نوشته ی من نداشت.

Saturday, 5 January 2008

گیاه بدون گل و جامعه ی بدون قهرمان

(چهارمین نامه به خانم نیلوفر بیضائی. این نامه با تغییراتی در شکل و شمایل و اندازه، دوباره نوشته شد)
(به غلت!های املائی توجه نکنید)


آیا واقعا به قهرمان نیازی نیست؟
این قهرمان اصلا کیست؟
جنسش، رنگ و بویش از چیست؟
توئی؟ فرزند من است؟ و یا زائیده ی مام وطن؟
راستی چه ضرورتی بود که آفریده شود و یا نشود؟
و آری! سوال اینست: شدن یا نشدن؟

به انتظار معجزه نشستن بس است. من و شما و خیلی های دیگر، میتوانیم نقش خود را بهتر بازی کنیم.

خانم بیضائی
اول، تولد 69 سالگی پدرتان را هم به شما و هم به مردم ایران تبریک میگویم. آقای بهرام بیضائی یکی از بزرگان سینمای ایران بوده و خواهد بود و ایرانیان زیادی همواره به او و امثال او افتخار خواهند کرد.
دوم اینکه شما در " تولدت مبارک! برای پدرم بهرام بيضايی به مناسبت شصت و نهمين سال تولدش" (1) مطالبی در مخالفت با قهرمانی نوشتید که باعث نگرانی من شد. همانطور که میدانید من تلاش دارم که به اندازه ی توانائیم، آزادیخاهان را متحد کنم. و چون شما، فردی بودید که بیشتر از دیگران راجع به اتحاد مینوشتید و همچنین یکی از بانوان بزرگ تاتر ایران و از خوش شانسی فرزند یکی از تابناکترین ستارگان سینمای ایران هستید، خوب چه بهتر از این بود که حداقل، منِ ناشناس و شمای معروف که حرفتان میتواند افراد بیشتری را به فکر فرو برد، بتوانند بر اساسی استوار با هم متحد شوند. و اولین نامه ام (2) به شما، که همراه با پیشنهاد برنامه ای برای اتحاد بود، در شما بی تاثیر نبود. شما ضمن اینکه ابراز کردید که با بخش اعظم نوشته ي من موافقید (3) و گفتید که "نوشته ي شما در من شور ديگري ايجاد كرد. بايد ادامه داد. همانطور كه بارها گفته ام ما در برابر آيندگان مسئوليم."، این را نیز اضافه کردید که دوران قهرمانها سپری شده. اما آیا قبول دارید که کسانی که ادامه میدهند و درجا نمیزنند و باری را که وجدانشان بر روی دوش آنها گذاشته، حداقل برای اینکه تا آخر عمر عذاب وجدان نکشند، به زمین نمیگذارند، ممکن است قهرمان شوند؟ جواب بدید خانم بیضائی.
شما که متاسفانه به نظر میاد که بهای زور بازو را فراموش کرده اید، شما که از قول پدرتان شِکوه از مردمانی میکنید که وقتی دخترک دبستانی را بخاطر يک تار مو با پس گردنی دستگير می کنند، يک نفرشان جلوی غارت و غارتگر را نمی گيرد، جواب بدید که آیا اگر یکی از تماشاچیان صحنه ی کشان کشان بردن زن و دختری به درون ماشینِ گشت، به جرم پوشیدن پوتین زمستانی! غیرت و زور بازو نشان دهد و آن زن را از چنگال این "تمام ِ هستی ما را خواهان" دربیاورد. کار بدی کرده است؟ آیا او در این صحنه جرات و شهامت و ازخودگذشتگی نشان نداده است؟ آیا این عمل او به نوعی، قهرمانی نیست؟ آیا شما مخالف چنین قهرمانی هستید؟ این قهرمان را که آفرید؟ وجدان بیدار مام وطن و یا چی؟ خانم بیضائی، خواهش میکنم ضد قهرمان نشوید. و برعکس، طرفدار قهرمان پروری گردید. قهرمان نداشتن، ثروت نیست، فقر است. کاش که ما در هر عرصه ای هزاران قهرمان داشتیم.


من علائم تردید در تئوری ضد قهرمانیتان را میتوانم در شما مشاهده کنم، و از دیدن این تردید در شما خوشحال هستم. به من بگو آیا دوست نداشتی که مام وطن، ملت ایران، به جای یک بهرام بیضائی، صد تا بهرام بیضائی داشتند و در واقع میآفریدند؟ شما که پدرتان را در راهش يکی از تک ستاره های حقيقت گو و حقيقت جوی آسمان هنر اين سه دهه که در داخل ايران زندگی می کنند، میدانید، آیا از صمیم قلب خواهان این نبوده و نیستید که آسمان فرهنگ ایران ستاره باران باشد؟ آیا این تک ستاره های حقیقت گو و حقیقت جو، به نوعی و به مقداری قهرمان نیستند؟ و آیا تو طرفدار ستاره نیستی و هر چه بیشتر ستاره ببینی، بیشتر خوشحال نمیشوی؟ و یا اینکه تلاش نمیکنی گیاهی که طبیعتش گل دادن هم هست، نه تنها گل بدهد، بلکه گلهای زیباتر و خوشبوتری بعمل آورد؟ شما که به درستی همانند پدرتان از زنانگی بعنوان نماد زندگی و سازندگی و طغیانگری و از زنان بعنوان نمادهای ایستادگی و موتور تغییر و تحول، یاد میکنید، احتمالا باید قبول داشته باشید که این طغیانگران شایسته ی نام قهرمان را دارند.

و سرسخت ترین ایستادگان در برابر تعصب و حکومت زور، قهرمان های بالامقامتر یا بزرگتری هستند. و قهرمانی، نسبی است و شعب گوناگون دارد. و ما به انواع و اقسام کوچک و بزرگ قهرمان احتیاج داریم، و باشد که قهرمانی آنها، در من و تو هم تاثیر گذارد و به ما اعتماد به نفس دهد که تنها نیستیم. و وقتی راههای سهمگینی را درمینوردند، کمک و دستیار و بعضی موقعها راهنمای آنان باشیم و برعکس.
شما که هنگام توصیف پدرتان، به درست یا به غلط، مینویسید:
"او بيش از آنکه شيفته ی قهرمان پرستی ها ی رايج شود، بدنبال ضد قهرمانهاست ، چرا که در می يابد جامعه ای که نياز به قهرمان دارد، خود از حرکت و در دست گرفتن سرنوشت خويش عاجز است، ايستاست و سترون و او که «از سکون بيزار است» با تکاپويی وصف ناشدنی تمام عمر خود را صرف دانستن، خواندن، ديدن و آفريدن می کند."
آیا قبول ندارید که در هر جامعه ای، مخصوصا جوامعی نظیر ایران، پیدا شدن، درست شدن، ایجاد شدن، ساخته شدن و اظهار وجود قهرمانان کوچک و بزرگ، اجتناب ناپذیر است. این که ما چقدر شیفته ی بعضی ازاین قهرمانان، که میتوانند قهرمانانِ به کجراه بردن هم باشند، بشویم و یا آگاهی را جانشین شیفتگی کنیم و قهرمانان واقعی را بشناسیم، اینکه بعضی از قهرمانانمان را بپرستیم، و یا اینکه آنها را از ارش آسمانی پایین آورده و زمینی کنیم و آگاهانه دوستشان بداریم، و تازه، ایرادهایشان را هم بگیریم، مساله ی دیگری است.
آیا واقعا به قهرمان نیازی نیست؟ این قهرمان اصلا کیست؟ جنسش، رنگش و بویش از چیست؟ توئی؟ فرزند من است؟ و یا زائیده ی مام وطن؟ راستی چه ضرورتی بود و هست که آفریده شود و یا نشود؟ و آری! سوال اینست: شدن یا نشدن؟ به وجود آوردن یا نیاوردن؟ ساختن یا نساختن؟ به وجود آمدن یا نیامدن؟ مگر همه مان فرزند وطن نیستیم؟ مگر هر افتخاری که من و شما کسب کنیم، افتخار وطنمان نیست؟ مگر گاندی قهرمان استقلال و دمکراسی هندوستان نبود؟ مگر ماندلا قهرمان مبارزه با آپارتهاید و کسب حقوق سیاهپوستان نبود؟ این مخالفت شما با قهرمانان به چه دلیل بود؟ از نظر من، حتا اون زن خیابانی هم میتواند قهرمان فداکاری و تحمل درد، برای اون بچه ای که داره از گشنگی میشه تنش سرد، باشد. من نمیتوانم درک کنم که شما ضد قهرمان شده باشید. ضد پرستش، ضد عظمت خدائی دادن، ضد شیفتگی محض بودنِ شما را معلوم است که میتوانم درک کنم و با شما همعقیده ام، اما چرا ضد قهرمان؟ قبول داشتن نقش شخصیتهای بزرگ، ربطی به پرستش آنها ندارد. اما پرستش شخصیتها نشان عقب افتادگی فرهنگی ست. ملتی که عادت به پرستش کرده باشد، شخصیتهای بزرگش را میپرستد و انتظار معجزه از آنها دارد و حتا میتواند آنها را تبدیل به بزرگترین دشمنان خودش کند. اگر ما بتوانیم یک قهرمان را از مقام خدائیش به زیر بکشیم، آنوقت با انسانی قهرمان روبرو میشویم که میتواند در اینجا و آنجا اشتباه کند. و دیگر به نقد کشیدن این اشتباهات مساوی با شک بردن به آیات اِلاهی! نخواهد بود. شما حرف از مردمانی که قهرمان نیستند میزنید، "مردمانی که میتوانند قهرمانانه کار و زندگی کنند" . آیا امکان ندارد تعدادی از این مردمان، صدای اعتراضشان به حکومت بربریت را بیشتر از حد معمول بلند کنند و قهرمان شوند؟ این طبیعی ترین جریان جوامع بشری ست. همانطور که یک بدن، در مقابل ورود ویروسی جدید، سعی میکند ضد آن را بسازد، جامعه هم همینطور است. من و شما و همه ی دست اندرکاران سیاست، جزعی از این بدن و نتیجه ی تلاشهای این بدن در حفظ خود هستیم. یکی شده ی ملکه ی مادر و کارگران و سربازان و ژنرالان! هستیم. امثال طبرزدی، گنجی، پدرتان، امیرانتظام، اکبر محمدی، دانشجویان مبارز، صرفنظر از دین و آیین، زندانیان اوین، و خیلی آدمای دیگه، نتیجه ی تلاش کل جامعه، مام وطن، برای رهائی از این غده ی سرطانی هستند که خود آن را تولید کرده است. شما وقتی در توصیف پدر، به درست یا غلط، مینویسید:
"«آرش» او بر خلاف «آرش» های ديگران يک ضد قهرمان است، ستوربانی است که تنها بر حسب تصادف و از سر اجبار بر فراز البرز کوه می رود. او نخواسته قهرمان باشد، اما در شرايطی قرار می گيرد که راهی بجز انداختن تيری که تعيين کننده ی مرز ايران و توران است ندارد. او آرش تير را نه با نيروی بدنی يا از سر پهلوانی که با نيروی دل می کشد..."
من آرزو میکنم که تک تک مردم ایران میشدند آرش ِ ضد قهرمانی که علارغم! میلشان، با نیروی دل، قهرمان میشدند./
بهرام بیضائی: ما اعتراف می کنيم که از ما بازيگران بهتری هستند، با چشم بندی و شعبده، با اشک و آه و سوز، با مژده و فريب، با تفنگهای واقعی بسيار! /

و در ضمن ِ این اعتراف، چون تسلیم شدن در برابر واقعیتها، مرگ ما است، با هزاران تلاش به راهمان ادامه میدهیم تا روزی هم بیاید که باور کنیم که میتوانیم بازیگرانی بهتر از آنها باشیم/

نیلوفر: خانم جان در «مسافران» بر اين باور است که آن بخش از دست رفته ی خانواده روزی باز خواهد گشت. او اين باور را به يک باور عمومی بدل می کند و آنها، کسانی که مرده پنداشته شده بودند باز گشتند. آيا ما فرزندان ايران که روزی و در اوج جوانی ناچار به ترک وطن شديم نيز روزی به خانه ای بوسعت همه ی ايران باز خواهيم گشت؟ /

و چگونه خود را مرده نپنداریم، وقتی برای بدست آوردن سرزمینمان، تلاشی برای اتحاد نیروهایمان نمی کنیم؟
خانم بیضائی، من در نامه های قبلیم به شما، ادعا کرده ام که متحد شدن ما، انگار امری رویایی و افسانه ایست. با امضا کردن برنامه ی 17 ماده ای اتحاد، و یا اصلاح و بعد امضای آن، و یا اصلا با ارائه و یا قبول برنامه ی دیگری، سهمی در بوقوع پیوستن این افسانه داشته باشید. حداقل بیایید الفِ افسانه را با هم بنویسیم. البته اگر با یک امظاء نمیترسید که مبادا ترور شوید، و حداقل خودتان، کالای شهامت را خوب میخرید. شما که از تماشاگران ساکت صحنه های اعدام، دلتان پرخون است، حتما میدانید که عدم تلاش در به اتحاد رساندن هر چه بیشتر روشنفکران و باقی مردم، از ترس اینکه مبادا صدمه ی جسمی و جانی به ما وارد شود، خود در واقع به تماشا نشستن است، تا دیگران لنگش کنند. به انتظار معجزه نشستن بس است. من و شما و خیلی های دیگر، میتوانیم نقش خود را بهتر بازی کنیم. قبول ندارید؟

خوب حالا شنیدن یه آهنگ و خاندن یه ترانه هم بد نیست. ترانه ی زیر را میتوان روی این آهنگ بسیار زیبا خواند، که من سعی میکنم به زودی آنرا بخانم. شما هم بد نیست که صداتونو ضبط کنید و بفرستید

http://www.youtube.com/watch?v=nFiuVFi1U_Y
Lata Mangeshkar و Asha Bhosle
ما را هرگز فراموش نکن


نشانی از عشق

تو که بعضی مواقع غیرت میاری
به اختلاف عزت نمیذاری
نفاق و در حیرت میاری
همین یه نشانه ست، همین یه نشانه ست
نشانی از عشقی، زیبا ترانه ست

تو که میخوای که دیگه بها بذاری
به دوستی ها انتها نذاری
رو دشمنی ها پا بگذاری
همین یه نشانه ست، همین یه نشانه ست
نشانی از عشقی، زیبا ترانه ست

من تو رو دوست دارم، از ته این قلبم
از ته این قلبم، باور میکنی؟
تو رهائی من هستی، تو خودِ خودِ من هستی
عشق منو بگو باور میکنی
عشق منو بگو باور میکنی

حالا تو ای که پا رو رسم میذاری
مهرتو در دسترسم میذاری
دستاتو تو دستم میذاری
همین یه نشانه ست، همین یه نشانه ست
نشانی از عشقی، زیبا ترانه ست

رسم ما شده، نفرت بکاریم، قدرت برآریم
کی میشه که، عشقی بکاریم، عزت برآریم
کی میشه با عشق عشقی بکاریم

حالا میای که ساز رو دامن بذاری
شروع آواز با من بذاری
زیبا اثر رو من بذاری
همین یه نشانه ست، همین یه نشانه ست
نشانی از عشقی، زیبا ترانه ست

اینو نشون بده، در راه این عشقت
در راه عشقت عزمت قوی یه
اگه لایق گل هستی، بگو کمتر شل هستی
در راه عشقت عزمت قوی یه
در راه عشقت عزمت قوی یه

تو که بعضی مواقع غیرت میاری
به اختلاف عزت نمیذاری
نفاق و در حیرت میاری
همین یه نشانه ست، همین یه نشانه ست
نشانی از عشقی، زیبا ترانه ست

حالا تو ای که پا رو رسم میذاری
مهرتو در دسترسم میذاری
دستاتو تو دستم میذاری
همین یه نشانه ست، همین یه نشانه ست
نشانی از عشقی، زیبا ترانه ست


پیروز باشیم
با ابراز مهر به شما و دیگر آزادیخواهان
شاهین دلنشین


(1) ، (2)،، (3)

شاهین دلنشین
---------------------
تـــــــــو ای
رند عالمسوز خالی‌بندِ
مــهربـــان‌پــاچــه‌گــیــر
و ماتلی و ماتلی‌مدال
و نـــــدا و صـــمــد و
جوادِزندانی‌وحشی‌پـاچه‌گیر
تا مـیتوانی پــــاچه بگیر! که تا
کـــه تــا، کـــه تــا، کـــه تــا
سروناز: از حضار محترم
بــه خـاطـر گیریدن صفحه
معذرت‌خاهی بعمل میآورم
و نــتــیـــــــــــجه! ایـــنــکه
پاچّه‌گیران جهان
متحد شوید
.
.
جای تقریبی‌ی حروف
فارسی‌عربی‌سامی‌فنیقی‌هندی

چ ج ح خ ه ع غ ف ق ث ص ض
پ گ ک م ن ت ا ل ب ی س ش
و ئ د ذ ر ز ط ظ پ

.
.
خط جایگزین
XATTE JÁY.GOZIN

$ ش .. Q ق .. E اِ .. R ر .. T ت
Y ی .. U اوو .. I ای .. O اُ .. P پ
S س .... D د .. F ف .. G گ ... H ه
J ج ... K ک .. L ل .. Z ز ... X خ
C چ .. V و .. B ب .. N ن .. M م
' ع



چرا تعهدی به خت! یا
املاع "فارسی؟!"ندارم؟
CERÁ TA'AHHODI BE
EMLÁ'E FÁRSI NADÁRAM
هــمــراه بــــا تــرانــه‌ی الــفبـــا
HAMRÁH! BA TARÁNEYE ALEFBÁ
.
JAVÁDE KUDETÁCIYÁN:
IN XAT AGAR.CE XO$GEL AST
MESLE XEILI CIZHÁYE
BANII.BA$.$$ARR
AMMÁ ÁDAM! XEILI AZIYAT
MI$AVAD VA MO$KEL AST
NÁDAN!: CI MO$KEL AST?
SAMAD: AXMAX
NEVE$TIDANA$!





دو کلمه و نصفی حرف هساب! با برو بچه‌های
ا«جمهوری‌خواهان دمکرات و لائیک»!ا
به مناسبت سومین گردهمآییشان
.
و خاک دو عالم بر سرشان
خاک میگما، خاک



برنامه ی 17 ماده ایِ اتحاد
17 ماده ای اتحاد برنامه ی
برنامه برنامه ی اتحاد اتحاد
برنامه ی 17 ماده ایِ اتحاد

در راه برکناری ِ جمهوری اسلامی
و رسیــــدن به دمکراســــی
از طریق انقلاب مخملی
.
از جمله تصحیهاتی
که به این برنامه هنوز اعمال نشد
..
در رفراندومی که
بلاخره زمانی برگذارمی‌شود
مردم باید حق‌داشته‌باشند که
به نظام‌های مختلف، رای دهند
حتا دیکتاتوری


دمکراسیخواهان هم آدمند
یک دمکرات میتونه یه مقدار قدرت طلب، یه مقدار خودخواه، یه مقداردیکتاتور، یه مقدار نفهم و بیشعور و کلأ هزار جور عیب و ایراد داشته باشه. / ندا: بجز من! / مبنای اتحاد دمکراسیخواهان، که در اینجا منظور آن بخش طرفدار انقلاب مخملی است، نه اعتماد و دوستی شخصی و گروهی، و بلکه ادعای پایبند بودن به اصول دمکراتیک و توافق با اصول دمکراسی و خواسته های مشترک میباشد. و طبیعی ست که هر کس مسئول ادعاها و حرفها و اعمال خود است. دنبال رسول یا عقل کل یا فرشته نگردیم. خوبیِ دیگران را قدر بدانیم و به بدیهای آنها وحشیانه یا مهربانانه ودر کل، همه جورانه! حمله کنیم و با احدی تعارف نداشته باشیم. / صمد: بورو بابا، چی چی رو تحارف نداشته باش! هر کس اگه جلوی مُو چلوکُباب بخوره و تحارف نکنه، ایشالله کوفت و زهر مارش بشه. حالا اگه تو تحارف نداشته باشی، ای اخمخ زبون نفهم، دوست داری کوفت و زهر مار بِشِد بخورونن؟ دوست داری؟ خوب بخور، بخور تا کوفتت بشه / سرو ناز: آری اینچنین بود!


حشمت الله طبرزدی:
"به خدا نود درصد ما به خاطر ترس از دولت اسلامی است که حاضر نيستيم دعوای بيهوده و تکراری ۲۸ مرداد و کوفت و زهرمار رو کنار بذاريم و فکری به حال اين ملت بيچاره و اين دانشجويان زندانی بکنيم... من تنفر خودم رو از اپوزيسيونی که گرفتار دعوای ۲۸ مرداد و مصدق و شاه است، اعلام می کنم. من از مخالفين قلابی و اپوزيسيون دروغين حالم به هم می خوره. رهبر من نه مصدق، نه شاه، بلکه رهبر من اکبر محمدی است....... با شما ها هستم. آره! خود شما، شمايی که ادعای وطن پرستی و شاه پرستی و مصدق پرستی و سياست پرستی از جان انسان ها و حقوق آنها برات مهمتره. من جان انسان های بی گناهی رو که هر روز به بهانه ای به دار آويخته می شن يا تو سلول انفرادی تحقير می شن يا از فقرو بيچارگی دست به خودکشی می زنن از وطن تو و مصدق تو و شاه تو و حزب و گروه تو، بيشتر دوست دارم"
هـــزاران درود بـــر تـــو آقای طبرزدی. میدونم عصبانی هستی، ولی بحث کردن اشکالی نداره، اگه کارهای مهمتر روُ رو زمین نذاشته باشیم!



ترانه های من
نشنیده ام! را گر تو
مـســـتـان نـشــنـوی
یـا از دل و جان نشنوی
در داخل فهرست بی‌ذوقان شوی
گــر نــان قـنـدی ای تـراست
خـــــاهم! که آن را گم کـــنی
دیگر خبر زآثار آن نان نشنوی
.
صمـد: بَــه اَه بَـــه! چه اَفــیاتی
مُو آهنگ دوست دارُم، مخصوسن
اگه لیلا هم دوســــــت داشته باشه
کنار مُو بشینه و آهنگ گــوش کنه
انقذه سُفا یا صُفا میده که نگو که مُـو
خودُم میگُم! یه آهنگی براش بزارُم
که تـــو عمــرش نشـــنیده باشه. ای
بیچاله های هَسود. هسلت بخورید
کــه مثـــــــل مُو لیــــــــلا ندارید
.
البته این ترانه‌ها روُ باید کم‌کم
بهتر تنظیم و خونده! کنم
.
خواندن ترانه های من آزاد است
پس! آنها را لطف کنید و با صدا
و امکانــات بهتـر، بخوانید
آهنگهای این ترانه ها را
بعضا، احتمالن باید بخرید
برای شنیــــدن این ترانه ها
مجبور به دانلود نیستید

سفره ی عید
بر روی آهنگی ایرانی
و ناسنتی! بخوانید و بشنوید
نگاه یار
بر روی آهنگی هندی
لاتا، بخانید! و بشنوید
آهــــای مسعــود بــهنــود
بر روی آهنگ آهای دختر چوپون
سیاوش صحنه. بخانید! و بشنوید
نه لاس نه التماس
بر روی آهنگی از ترکیه
و نــاسنتی! بخــوانیــد
و آهنگ اصلی را بشنوید
روسری
بر روی آهنگی هندی
از لاتا، بخوانید و بشنوید
نمیتونی کاری کنی
بر روی آهنگی از گروه
کوئین، بخوانید و بشنوید
به بچه های خیابان
بر روی آهنگی ترکیه ای
و ناسنتی! بخوانید و بشنوید
شعری بگو ترانه
بر روی آهنگی ایرانی
گروه کامکارها، بخوانید و بشنوید
تــــــنــــــهـــا نـــمـــــــــان
بر روی آهنگی از گروه
کوئین، بخوانید و بشنوید

خــالــق افــســانــه
بر روی آهنگی ترکیه ای
و ناسنتی! بخوانید و بشنوید
صیغه
بر روی آهنگی افغانی
و ناسنتی! بخوانید و بشنوید
مــایکل بــز چــمــوش سُم!: مع
بر روی آهنگی از مایکل جکسون
خودتان بخانید
و آهنگ اصلی را بشنوید
وقتی ملاحسنی از ناراحتی
بــه زیــر آواز مــیــزنــد
بر روی آهنگی از داریوش
خودتان بخانید
و آهنگ اصلی را بشنوید

بــقیه ی تــرانه ها
فعلا 13 تا، بدون آهنگ



چهـــار تـــرانـه ی زیبا از گــروه
جانی کِلِگ و ساووکا
از پیشتـــــازان مبارزه با
تبعیض نژادی در آفریقای جنوبی


Blog Archive

آخرین نوشته‌ها
ÁXARIN NEVE$TEHÁ
DE LEITEST POSTS!
shaahindelneshin@yahoo.com
.
.


.
.
MOSÁHEBEII BÁ
XODÁÁÁÁ
YE MOSALMÁN
va taráneii dar defá' az
HAQ O HOQUQA$
مصـــاحـبـــه‌ای بـــا خــــــــدا
ی مسلمـــــــــــــــــــان
و ترانه‌ای در دفاع از
حق و حقوقش!

ا
.
..
.
RÁKETE ZIR
MOJAHHAZ BE
BOMBE ATOMI
AAAAAST
XÁLI.BANDE.HERFEII:
XÁLI.BANDI HAM KE
MIKONID
XELI BOZORGVÁRÁNE
BEKONID
TAA BAR
xáli.VAZIFEYE $OMÁ
SAD.HEZÁR TON
PANBE! FE$ÁRIDE
ÁX ÁX
.
.
.
S
ED
ÁYE
PÁYE
XÁLIII
DE
MIÁYAD
BEGU'ID
KE JOFT
KONAND
ALBATTE DAMPÁII
YÁÁ KAAAAAAF$ RÁÁ
VA BEGOZÁRAND GU$E'I
VA BA'D VÁRED $ÓDE VA
BENESÍNAND BE TAMÁ$ÁYE
TEÁTRI
SEDÁYE ERÁDE'I KE
HÁLÁ BEGU PANJ HEZÁR
SÁL DÁ$TE GAVI MI$ODE
TÁ BAR HOKUMATE ZANJIR
VA DORUUUUUUUUQ
XÁÁTEME BEDAHAD
SETÁÁÁÁAÁÁDEEEE
RAHHHHBARIYEEE
ENNNNQELÁÁÁÁBE
MAXXXXXMALIIIIII
BAR.ALEIIHE.EHEEE
TAZVIIIIIR DAAAAAR
KOLLLLE JAHÁÁÁÁNN
RÁ XÁLI.BANDI.MIKONIM
VA QÓL MIDAHIM KE BE HADAF
BERESIM! ALBATTE, XÁIBANDÁNE
YEKI BE INGILISI
TARJOME KONE!!!
XÁLIBADE BESYÁR HERFE'II
BÁ $ERKATE BESIYÁÁRI AZ
DELBARRRÁN, DELBÁZZZÁN
MAXSUSAN E$Q.PI$EGÁN
KASÁÁNI KE BARÁYE TO
LOXTTT MI$AVAAAND!
VA MIRAVAAAND BE HAMMMAM TÁ
VAGTTTI KE DAAR KENÁÁ.ÁRE TO
HASTAAAND ... ÁX ÁX ÁX.ÁÁÁÁH
LÁÁÁZEM BE TAZZAKKOR NIST!
KE IIIIIIN ÁÁÁX.ÁÁX.ÁX.HÁÁÁ
NATIIIJEYEEE DOXUUU.ULE
ANGO$$$$$$TE SAMAADÁÁGÁ
DAAAAR CE$MÁÁÁÁÁAÁÁÁÁNE
KIIIIIIIIIIIIIIIIIIIII BUÚUUD?


.
.
اولین اطلاعیه‌ی رسمی‌ی سخنگوی
ستادِرهبری‌‌‌خالی‌مجازی‌ی انقلاب‌مخملی
...
آقای نبوی، هرچند که عضو ستادی
...
موسوی، رعیس جمهور مایی
سَلل الا محممد، منتظری خوش آمد
.
.
.
اگر خامنه ای با مصالحه! کنار نرود
دماری از روزگار کل حکومت درخاهدآمد
که تا حالا در موردش نوشته نشده
.
.
.
جوادِ ناعصبانی!: هرچند که میدانم
مردم ایران صددرصد پیروز هستند
ولی سرنوشت این انقلاب‌مخملی در
گروی دوست و فامیل متزلزل است
با اقناع، خاهش، التماس، ترقیب، تشویق
حتا تهدید به قهر، برو دیگه دوست ندارم
و خیلی حیله‌های! مختلف و مخسوسن
با تشویق به عدم تندروی و ندادن
شعار «مرگ بر جمهوری اسلامی»ا
البته در تجمعات یا تظاهرات بزرگی
که از قبل اعلام شده، و هنوز بهش حمله
نشده! او را به‌صورتی بسیار مخملی، به
خیابان دعوت کن. این روح حاکم بر اکثریت
ملت ایران است که حکومت ایران را تعیین
می‌کند. به این اکثریت، با سلابت تمام اضافه
کن. مرسی ممنون. پس یللی تللی بسه
ندا: این جواد داره با خودش حرف می‌زنه
جواد: تلفن را بردار و به هر دوست
و آشنا و فامیلی چه در ایران
و چه در خارج، زنگ بزن و
...
.
.
.
آقای اوباما
بوش اگه میکرد بمب‌باران
شما بکنید گل‌باران
.
.
.
ای مردم آزاده‌ی کشورهای
دمکراتیک، با تلاش در جهت
اخراج کلیه‌ی کارمندان سفارت ایران
در کشورهایتان
...




.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.




























تا می‌توانیم
حرمت ولی فقیه را بشکنیم
حکومت ولی فقیه
یعنی که ما هم صغیریم و هم سفیه
اصلن نخاستیم! حرمت نداشته‌ی
ولایت فقاهت رو نمیخاد بشکنی
اما حداقل بگو که انتخابی باید گردد


یادش به خیر، یه زمانی تو رودخونه‌های
شمال چقدر آب بود. انقدر اومدن ماسه‌های
کنار رودخونه‌ها و بعد زمینهای کشاورزی
رُو کشیدن و بردن، که خصلت طبیعی‌ی زمین
از بین رفت و آب گمراه شد
به زمین فرو نرفت، یا راحت بخار شد
یا سیل پل‌برانداز
حیف اون رودخونه‌های ناز
که چه ماهیگیری‌ای در آنها میشد آغاز
و از شنا که نگو! اوهو! اوهو


نامه به خانم نیلوفر بیضائی

تو میتوانی نقشت را بهتر بازی کنی
.
پاسخی از طرف خانم بیضائی
.
نامه به خانم نیلوفر بیضائی
گیاه بدون گل و جامعه ی بدون قهرمان
.
چرا ما انقدر میترسیم؟
اشاره ای به آقای علی میرفطروس
و انتقاداتی به خانم بیضائی
.
.
«ستادِ رهبریِ انقلاب‌ِ مخملی»
رُو خالی‌بندی می‌کنیم
نامه به خانم بیضائی
.
این ستاد منهل شد
.
.
وقتی کسی به دیگران
بی احترامی میکند
در مورد خانم مهستی شاهرخی
.
.
.
اگر آمریکا برای سرنگونی
جمهوری اسلامی، به ایران حمله کند
.
.
مسعود بهنود بهتره یا نازلی کاموری؟
.
.
.
آقای گنجی، اول درود
دوم این ننه من غریبم بازی چی بود؟
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (1 )ا
آقای گنجی، گاندی شوید
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (2 )ا
آقای گنجی، دلارهای کجائی؟
دلایل مخالفت شما با پول خارجی:ا
ا1- اپوزیسیون دیکتاتور تقویت میشود
ا2- ژیم بهانه پیدا میکند
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (3)ا
آقای گنجی، دلارهای کجائی؟
از دیگر دلایل مخالفت با پول خارجی:ا
ا3- وابستگی یا مزدوری؟
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (4)ا
بنیادگرائی پدیده‌ی جدیدی نیست
جمهوری اسلامی، رژیمی فاشیستی
و توتالیتر یا تمامخواه، تحت فرماندهی
رهبر کل نیروهای نظامی است
نه دولت متعلق به دوران
مدرن است و نه ایدئولوژی
جمهوری اسلامی از بسیاری جهات
فرهنگی و اقتصادی، ارتجاعی ست
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (5)ا
کُشتی منو با این سلطانیسم





قرار زیر، مربوط به اتفاقات
سیاسی روز نبوده
و همه‌زمان‌شمول! است
وعده یا قرار یا راندووی
زیر را زودتر از من بپذیر
عشق من! و بشنو این ز من
که تبلیغ قرار عاشقانه
بسی پر ارج بُود در این زمانه
وعده ی ما، جمعه ی اولِ هرماه
ازعصر تا غروب یا شبِ بعد از ظهر
تــــوی خیابانها و میادیــــن
و فراموش نکن نازنین
حق گردش را
و در این روز غریبه ها و آشناها
اگر بدهند به هم سلام و دست
خیـــلی خـــــــــوب است
حتا اگر بکار بَرند دستکش را

ای مردم بیچاره! آیا خوب نیست
که برای مبارزه با افسردگی، یکدیگر
را به ابراز وجود دعوت کنید که یعنی
هر هنری دارید- حتا همون راه رفتن
که مدل‌های فراوان دارد- خوب چرا
به نمایش عمومی نگذارید در خیابان
و در مقابل چشم تماشاچیان فزول؟! و
چـه بهتر که جمعه‌ی اول هـر ماه
و از عصر تا غروبش باشد روزی
که همه در خیابان گردش کرده و نگاه
به اجناس مقازه‌ها و رفتن تویشان هم
آزاد و حتا لبخند معنی‌دار به یکدیگر
و اگر نمایشی، آکروباتی، پانتومیمی
تاپول‌نندازی‌جُم‌نمیخورمی، موزیکی
نقاشیدنی هم در کار بود که چه بهــتر
و اگر آموزش مجانی این هنرها هم که
زشته این هنرمندا انقدر پولکی باشن
کــه ماهی سـه چهار ساعت به شما
مردم فلک‌زده! توی یه پیاده‌رُوی ناقابل
یه ضرب‌زدنی، تارزدنی که ساکسیفون
هم بــد نیست، مجــانی یاد ندهند
و در کــدام خیابــان میــشود
کاریکاتورکشی یاد گرفت؟!ا