تازگی ها، اسدالله علیمحمدی در نظرخواهی در باره جنگ نوشت که اصولا با جنگ مخالف است و برای او جنگ بد و خوب وجود ندارد و او در هیچ جنگی شرکت نخواهد کرد. و تعاریف درستی از فجایای جنگ ارائه داد. ولی نفهمیدم چرا سوالاش انحرافی و یا یکطرفانه و یک جانبه بود؟ او پرسید: " آیا اگر آمریکا به ایران حمله کند شما در کنار نیروهای نظامی جمهوری اسلامی قرار میگیرید و با مهاجمان میجنگید؟ اگر در خارج از کشور هستید به ایران برمیگردید و در جنگ شرکت میکنید؟ چرا؟" در این سوالات هم حرف از "در کنار جمهوری اسلامی" هست و هم "مهاجمان". اگر او سوال کننده ی با انصاف و کار درست بود / که امیدوارم اسدالله کارش رو درست کنه و منظور توهین نیست/ بهتر بود "در کنار آمریکا" را هم در سوالاتش بیاورد. "هم بر علیه آمریکا و هم بر علیه رژیم" را هم میاورد. آیا او نباید میپرسید "آیا اگر آمریکا برای سرنگونی جمهوری اسلامی، به ایران حمله کند، 1- شما بر علیه مهاجمان میجنگید؟ 2- بر علیه حکومتی که 30 سال است ایران را با سپاه پاسداران، اشغال کرده میجنگید؟ 3- هم بر علیه جمهوری اسلامی و هم بر علیه آمریکا میجنگید؟ 4- به هیچ وجه دست به اسلحه نمیبرید و سعی میکنید جان خود و خانواده تان را سالم بدر ببرید؟" البته میشود سوالات را دقیقتر هم کرد، و این فقط یک نمونه بود.از این که بگذریم من به او چنین جوابی دادم: "ایران در اشغال نظامی ِ نیروهای بسیج و حزب الله و سپاه پاسداران است. من این جمله که میگوید:"من اصولا با جنگ مخالفم" را نمیتوانم بفهمم. شما فکر کنید که یک نفر هر روز میاید و یک چک محکم در گوشت میکوبد و هیچ نصیحت و اندرز و تهدیدی هم حالیش نمی شود و تو به هیچ جا هم نمیتونی شکایت کنی. پس یا باید تا آخر عمر تحمل کنی؛یا غیرت نداری و یا قدرت نداری و نمیتوانی بدست بیاری؛ یا کاری کنی که طرف از بین برود. البته میتوانید به جای "چک زدن"، سنگسار بذارید، اعدام بذارید، شکنجه بذارید. من هم مانند شما، با حمله ی نظامی آمریکا به ایران مخالفم. اما اگر حمله ای صورت گرفت، دیگر با واقعیت جنگ روبرو هستیم و در آن موقع، دیگر گفتن اینکه "من اصولا با جنگ مخالفم" به دردی نمیخورد. آیا در کنار این اصل، فرعی هم وجود دارد؟ من به ایران برنمیگردم که بجنگم، اما اگر مجبور به زندگی در ایران بودم و جنگ، واقعیتی برایم بود، اولین کاری که میکردم، شرکت در سرنگونی ِ جمهوری اسلامی بود." و در ادامه باید بگویم که اگر قدرت جنگیدن داشتم، میجنگیدم و اگر نداشتم، به جنگندگان کمک میکردم. شخصی به نام محسن به انگلیسی برای آقای علیمحمدی نوشته است: " شخصا اکثر حرفایتان را قبول دارم و معتقدم، کشتن یک انسان، بدترین جرمی است که یک انسان میتواند به آن دست زند. من 40 سالمه و دو فرزند دارم و اگر احساس کنم که کسی تلاش میکند به آنها صدمه بزند، بدون توجه به پرنسیپ های شخصی و بدون توجه به احساسات بدی که به من دست خواهد داد، برای کشتن آماده ام." به این میگن یک پدر با غیرت. یک شیر مرد. مثل همون شیرزن، یعنی مادر روناک که گفته بود: "اگر برای روناک اتفاقی بیفتد، دنیا را به اتش میکشم". شخصی به نام مسعود برای آقای علیمحمدی مینویسد: " سئوال نا میزان جواب های نامربوط تر هم در دنبال دارد. اگر کسی فکر میکند که قادر است آدرنالین خونش را تنظیم کند محتمل یا خل است یا خیلی پدر سوخته..." من فکر میکنم که آقای علیمحمدی عجولانه، هم سوال یکطرفه مطرح کرده و هم اصلا به آدرنالین خونش فکر نکرده. من نمیتونم باور کنم که آقای علیمحمدی بتواند شاهد قیمه قیمه شدن بچه هایش، اگر دارد، باشد و بگوید من اصولا با کشتن و خونریزی مخالفم. بگذارید بچه هایم مثل گوسفند قربانی کنند، اصول من مهمتر از جان بچه هایم هستند. آقای علیمحمدی! باور کنم؟!
اگر آمریکا به ایران حمله کند، سقوط جمهوری اسلامی حتمی است، منتها این رژیم هر چه بیشتر دوام آورد، فاجعه بدتر خواهد بود و فرزندان و پدر و مادران و خواهر و برادران بیشتری در خطر مجروح شدن، معلول شدن و مرگ قرار خواهند گرفت. و اگر اپوزیسیون آزادیخواه، هر چه زودتر نتواند حول برنامه ای جمع شود و ستاد رهبری انقلاب و حکومت موقت در تبعید را بوجود آورد، جراحاتی که بر مردم ایران وارد خواهد شد، به مراتب وحشتناکتر خواهد بود. و این ضرورت مدتهاست که خود را نشان داده، و احتمال جنگ، ضرورت آنرا بسیار ملموس میکند. در پایان گفته هائی از آقایان علی کشتگر و مهرداد درویش پور میاورم و یه مقدار پاچه ی اقای کشتگر را میگیرم! این اقایان هر دو بخوبی به فجایای جنگ میپردازند و لزوم تلاش برای جلوگیری از آن را نشان میدهند. و تشکر از هر دو ِ آنها. اما ببینید اقای کشتگر چه میگوید: " به محض حمله نظامی به ایران مخالفان جنگ خواه ناخواه با بنیاد گرایان حاکم در مخالفت با جنگ و مقاومت در برابر مداخله گران و تجزیه طلبان هم سو می شوند و مساله مقابله با مداخله خارجی و حفظ تمامیت ارضی ایران همه مسائل از جمله خواسته های دموکراتیک را تحت الشعاع قرار خواهد داد. " و خوب معلوم است که آقای کشتگر مخالف جنگ است. پس طبق گفته ی خودش، حداقل ناخواسته، با رژیم جمهوری اسلامی هم سو میگردد و به مقابله با نیروهای آمریکائی برخواهد خواست، و خواسته های دمکراتیک خودش را به مقدار "تحت الشعاع"! درز خواهند گرفت. این آقا با همین حرفش، احتمالن ناخواسته و فکر نکرده، به نفع جنگیدن در کنار جمهوری اسلامی، تبلیغات راه می اندازد. ایشان در جای دیگری از نوشته شان میگویند: " اما اگر غرب بر سر مسا له ی هسته ای با ایران هم چنان به گفتمان تهدید و مداخله نظامی ادامه دهد، و یا از آن بد تر به مداخله نظامی درایران توسل جوید، آن وقت از ترکیب بنیاد گرائی اسلامی و ناسیو نالیسم ایرانی ملقمه ای پدید می آید که از بمب هسته ای هم خطرناک تر است. موضع تهدید آمیز وزیر امور خارجه فرانسه علیه ایران نمونه خوبی است برای نشان دادن اثرات فوری تهدید نظامی در نزدیک کردن بنیاد گرائی و ناسیونالیسم در ایران. پس از اظهار نظر برنارد کوشنر درباره احتمال حمله نظامی به ایران بسیاری از مخالفان سرسخت جمهوری اسلامی در داخل و گوشه و کنار جهان هم سو با رژیم ایران به فرانسه اعتراض کردند. حتی برخی از مقامات بلند پایه رژیم پیش از انقلاب و از مخالفان شناخته شده رژیم جمهوری اسلامی در اعتراض به سخنان برنارد کوشنر اعلام کردند که « در صورت حمله به ایران موقتا در کناررژیم جمهوری اسلامی قرار خواهند گرفت». نظیر این گونه اظهار نظر ها در اکثر محافل و جریانات داخلی و خارجی ایران علیه تهدید نظامی، فراوان است. .. در زمان صدام، عراقی ها صاحب کشور، شغل، رفاه نسبی، آموزش و پرورش و بهداشت بودند. اما آزادی های سیاسی نداشتند. حالا عراقی ها نه آنچه قبلا داشتند دارند و نه آزادی سیاسی و نه حتی امید چندانی به آینده." نخیر آقای کشتگر! صدام حسین با قدرت نظامی و امنیتی اش، صاحب کشور عراق بود، همانطور که جمهوری اسلامی، با بسیج و سپاه و حزب الله، صاحب ایران شده است. شما که از خطرات ترکیب بنیاد گرائی اسلامی و ناسیو نالیسم ایرانی، صحبت میکنید، خودتان هم که در صورت حمله به ایران، موقتا در کنار جمهوری اسلامی قرار خواهید گرفت!!! و خطرتان از بمب هسته ای بیشتر خواهد شد!
اما من حرفهای آقای مهرداد درویش پور را بیشتر میپسندم: " تجربه دو جنبش ضد جنگ افغانستان و عراق به روشنی نشانگر آن است جنبشی که در پاسخ به تهديدات و اقدامات ميليتاريستی و جنگ طلبانه آمريکا، يکسره خود را به بنياگرايان اسلامی، طالبان و يا صدام نزديک ساخته و وظيفه اصلی خود را دامن زدن به احساسات و هيجانات ضد امپرياليستی و ضد امريکايی می داند، چگونه در عمل به نيروی حامی ديکتاتورها و بنيادگرايان اسلامی بدل می گردد... گسترش احساسات ناسيوناليستی همزمان با افزايش خطر حمله نظامی به گونه ای است که حتی برخی از آنان که پيش از اين تلويحا و يا آشکارا از کودتای آمريکا عليه دولت مصدق نيز دفاع ميکردند امروزه از ضرورت همسوئی با حکومت اسلامی در مقابله با حمله آمريکا سخن ميگويند. اگر حتی برخی از مخالفان سرسخت جمهوری اسلامی از بيم حمله نظامی آمريکا آشکارا از ضرورت همسويی با رژيم سخن ميگويند، چگونه ممکن است حمله نظامی به ايران موج احساسات ضد آمريکايی – ضد اسرائيلی را در ايران و در منطقه به اوج نرساند و گسترش بی ثباتی، تروريسم و بنيادگرايی محتمل ترين پيامد آن نگردد... مبارزه بر حق ايرانيان برای گذار از بختک جمهوری اسلامی نبايد مجوزی برای همراهی با نئوکان ها گردد. بايد کاری نمود که هيچ ايرانی ای يارای آن را نيابد از تيمرمن و ديگر همقطاران محافظه کارش در آمريکا و اسرائيل که ايران را "کشوری بيهوده بزرگ" ميدانند و رويای تجزيه آن را در سر ميپرورانند، به عنوان "دوست مردم ايران" نام ببرد و يا در توهم جستجوی جناح "ترقيخواه" در ميان نئوکانها، آسمان و ريسمان را به يکديگر ببافد و از همه بدتر به تشويق آنان به حمله نظامی به ايران بپردازد. ... بسياری از نيروهای ايرانی اعم از چپ و راست، جمهوری خواه و مشروطه خواه، دين باور و لائيک، قومی و سراسری مخالفت خود را با جنگ اعلام کرده اند. تلاش يکپارچه آنان ميتواند محافل بين المللی را از مخاطرات حمله آمريکا به ايران بيشتر آگاه سازد. جنگ طلبان چه در هيئت حاکمه آمريکا و چه در ايران و چه درهرگوشه جهان ميبايست يکسره منزوی گردند. چنين امری نه با اتکا به پروژه "ائتلاف ملی ايرانيان"، نه از طريق سازش و يا هم سويی با جمهوری اسلامی و نه با شبه بديل سازی در ميان اپوزيسيون ايرانی ميسر است . چنين امری نيازمند براه انداختن يک جنبش جهانی عليه ميليتاريسم و بنيادگرايی اسلامی است.... ناسيوناليسم راست گرای ايرانی اعلام کرده است ابايی از آن ندارد که برای مقابله با خطر جنگ و حفظ يکپارچگی کشور در کنار حکومت بايستد. در اين راستا آنان تا آنجا پيش رفته اند که اولويت خود را نه مبارزه برای حقوق بشر و دمکراسی و عليه جمهوری اسلامی، بلکه دفاع طلبی و جنگ روانی عليه نيروهای سياسی اقليت های قومی کشور قرار داده اند. برای بسياری از چپ گرايان اما "گويا پيامدهای فاجعه انگيز همسويی با بنيادگرايان اسلامی برای "رويارويی با امپرياليسم" در آغاز انقلاب ايران و پس ازآن به اندازه کافی نتايج ويران گر در پی نداشته است تا با تجديد نظر در سياست "عمده بودن مبارزه با امپرياليسم" از همسوشدن با حماس، حزب الله لبنان، طالبان و جمهوری اسلامی ايران دست بردارند. اين مشکلی است که نيروهای چپ در سطح بين المللی نيز با آن روبرويند. برای برخی از نيروهای ضد جنگ، "ضد امپرياليسم" همچنان معيار اصلی ترقيخواهی و صف بنديهای ملی و جهانی به شمار ميرود. امری که بروشنی توضيح دهنده دليل نزديکی حکومت های چپ گرا در امريکای لاتين و بخش ازچپ جهانی با جمهوری اسلامی و بنيادگرايی اسلامی در منطقه است..."
البته من در مقاله ی اقای درویش پور سخنی از اینکه اگر جنگ به وقوع پیوست، باید چکار کرد، ندیدم. ولی مطابق نوشته شان، احتمال اینکه ایشان به مانند اقای کشتگر، خواه ناخواه! با بنیادگرایان حاکم، مافیای جمهوری اسلامی، همسو گردند، قابل تصور نیست.
اما من حرفهای آقای مهرداد درویش پور را بیشتر میپسندم: " تجربه دو جنبش ضد جنگ افغانستان و عراق به روشنی نشانگر آن است جنبشی که در پاسخ به تهديدات و اقدامات ميليتاريستی و جنگ طلبانه آمريکا، يکسره خود را به بنياگرايان اسلامی، طالبان و يا صدام نزديک ساخته و وظيفه اصلی خود را دامن زدن به احساسات و هيجانات ضد امپرياليستی و ضد امريکايی می داند، چگونه در عمل به نيروی حامی ديکتاتورها و بنيادگرايان اسلامی بدل می گردد... گسترش احساسات ناسيوناليستی همزمان با افزايش خطر حمله نظامی به گونه ای است که حتی برخی از آنان که پيش از اين تلويحا و يا آشکارا از کودتای آمريکا عليه دولت مصدق نيز دفاع ميکردند امروزه از ضرورت همسوئی با حکومت اسلامی در مقابله با حمله آمريکا سخن ميگويند. اگر حتی برخی از مخالفان سرسخت جمهوری اسلامی از بيم حمله نظامی آمريکا آشکارا از ضرورت همسويی با رژيم سخن ميگويند، چگونه ممکن است حمله نظامی به ايران موج احساسات ضد آمريکايی – ضد اسرائيلی را در ايران و در منطقه به اوج نرساند و گسترش بی ثباتی، تروريسم و بنيادگرايی محتمل ترين پيامد آن نگردد... مبارزه بر حق ايرانيان برای گذار از بختک جمهوری اسلامی نبايد مجوزی برای همراهی با نئوکان ها گردد. بايد کاری نمود که هيچ ايرانی ای يارای آن را نيابد از تيمرمن و ديگر همقطاران محافظه کارش در آمريکا و اسرائيل که ايران را "کشوری بيهوده بزرگ" ميدانند و رويای تجزيه آن را در سر ميپرورانند، به عنوان "دوست مردم ايران" نام ببرد و يا در توهم جستجوی جناح "ترقيخواه" در ميان نئوکانها، آسمان و ريسمان را به يکديگر ببافد و از همه بدتر به تشويق آنان به حمله نظامی به ايران بپردازد. ... بسياری از نيروهای ايرانی اعم از چپ و راست، جمهوری خواه و مشروطه خواه، دين باور و لائيک، قومی و سراسری مخالفت خود را با جنگ اعلام کرده اند. تلاش يکپارچه آنان ميتواند محافل بين المللی را از مخاطرات حمله آمريکا به ايران بيشتر آگاه سازد. جنگ طلبان چه در هيئت حاکمه آمريکا و چه در ايران و چه درهرگوشه جهان ميبايست يکسره منزوی گردند. چنين امری نه با اتکا به پروژه "ائتلاف ملی ايرانيان"، نه از طريق سازش و يا هم سويی با جمهوری اسلامی و نه با شبه بديل سازی در ميان اپوزيسيون ايرانی ميسر است . چنين امری نيازمند براه انداختن يک جنبش جهانی عليه ميليتاريسم و بنيادگرايی اسلامی است.... ناسيوناليسم راست گرای ايرانی اعلام کرده است ابايی از آن ندارد که برای مقابله با خطر جنگ و حفظ يکپارچگی کشور در کنار حکومت بايستد. در اين راستا آنان تا آنجا پيش رفته اند که اولويت خود را نه مبارزه برای حقوق بشر و دمکراسی و عليه جمهوری اسلامی، بلکه دفاع طلبی و جنگ روانی عليه نيروهای سياسی اقليت های قومی کشور قرار داده اند. برای بسياری از چپ گرايان اما "گويا پيامدهای فاجعه انگيز همسويی با بنيادگرايان اسلامی برای "رويارويی با امپرياليسم" در آغاز انقلاب ايران و پس ازآن به اندازه کافی نتايج ويران گر در پی نداشته است تا با تجديد نظر در سياست "عمده بودن مبارزه با امپرياليسم" از همسوشدن با حماس، حزب الله لبنان، طالبان و جمهوری اسلامی ايران دست بردارند. اين مشکلی است که نيروهای چپ در سطح بين المللی نيز با آن روبرويند. برای برخی از نيروهای ضد جنگ، "ضد امپرياليسم" همچنان معيار اصلی ترقيخواهی و صف بنديهای ملی و جهانی به شمار ميرود. امری که بروشنی توضيح دهنده دليل نزديکی حکومت های چپ گرا در امريکای لاتين و بخش ازچپ جهانی با جمهوری اسلامی و بنيادگرايی اسلامی در منطقه است..."
البته من در مقاله ی اقای درویش پور سخنی از اینکه اگر جنگ به وقوع پیوست، باید چکار کرد، ندیدم. ولی مطابق نوشته شان، احتمال اینکه ایشان به مانند اقای کشتگر، خواه ناخواه! با بنیادگرایان حاکم، مافیای جمهوری اسلامی، همسو گردند، قابل تصور نیست.