این آقا یه مقدار قبل از اول! میدونست خمینی دستور قتل خواهد داد
(به غلتهای املاعی توجه نکنید)
حتمن شنیدید که اطرافیان آقای خمینی در فرانسه، حرفای ایشان را روتوش و صاف و سوف و برق برقی کرده به اطلاع میرساندند تا مبادا گند کار از اول دربیاید و مردم دچار شک و شکوکی به آقای خمینی شوند. اگر به صحبتهای اخیر آقای دکتر یزدی دقت کنیم، میفهمیم که ایشون، بر فرض صادق بودن و خود و دیگران را خر کردن و بر حسب خودم کردم که لعنت بر خودم باد، از همون اول فهمید! که خمینی چه شخصیتی داره و برای حفظ قدرت، به اعدام و قتل مخالفین سیاسیش خاهد پرداخت و با این حال، البته با گرفتن تضمین جانی و احتمالن با تهدید، به همکاری با حکومت پرداخت:
مصاحبه نوشابه امیری با ابراهیم یزدی: «بسيار شنيده ام که مي گويند شما چون اسناد و حرف هاي ناگفته، اما مکتوبي در باره ماجراهاي انقلاب داريد، تا امروز زنده مانده ايد. چنين است؟ اگر پاسخ مثبت است، اين اسناد چه نقشي در بازجويي ها مکرر از شما اما عدم دستگيري تان دارد؟کجا هستند اين اسناد؟
یزدی: اين ها پندارهاي غير واقع بينانه است. مرگ وزندگي دست خداست. زنده ماندن من نتيجه آنچه شما مي گوئيد نيست. من ازمرگ هراسي نداشته وندارم.در طول ساليان دراز مبارزاتم بارها تا آستانه مرگ رفته ام.درآخرين ساعات شبي که عازم فرودگاه پاريس براي پرواز به ايران بوديم، تمام کساني که در طي آن 118 روز در نوفل لوشاتوبه نوعي در فعاليت ها حضور داشتند با آقاي خميني جلسه اي داشتند و مراسم تشکر از آن ها و خداحافظي بر گزار شد. بعد از رفتن افراد، من يک صحبت خصوصي با ايشان کردم و از ايشان خداحافظي کردم. گفتم با توجه به آنچه من در اين جا ديدم، در ايران شما را دوره مي کنند و مرا هم نخواهند گذاشت که شما را ببينم. گفتند چکار مي خواهي بکني. گفتم مي خواهم بروم قلندري کنم. خنديدند؛ پرسيدند: يعني چي. گفتم مي خواهم بروم ايران گردي، جامعه را بررسي کنم که چه تغييراتي در آن رخ داده که اين انقلاب را سبب شده است. سپس ايشان با تشکر از کارهائي که انجام شده بود در پشت قراني که همراه داشتم متني به يادگار نوشتند. چند روز بعد از ورود به ايران، حاج احمد آقا به ديدنم آمد و گفت: پدرم پيغام دادند که مگر کار تمام شده است که فلاني نمي آيد. گفت: پدرم با شما کار دارد و مي خواهد شما را ببيند. قبول کردم و با هم رفتيم. در ديدار خصوصي، آقاي خميني بعد از حال و احوال از من خواستند به عنوان نماينده ايشان به شوراي انقلاب بروم؛ من اما امتناع کردم و نگراني خود را از آنچه پيش بيني مي کردم توضيح دادم. گفتم من از علاقه شما به خودم واقف هستم و تشکر مي کنم. اما نگران هستم. نه من امير کبير هستم و نه شما ناصرالدين شاه. ناصرالدين شاه برغم خدمات امير کبيربه اوو نيزبرغم علاقه اي که به امير کبير داشت، در نهايت دستور قتل اميرکبير را داد. من نمي خواهم روزي برسد که به دستور شما کشته شوم. ايشان لحظه اي بفکر فرو رفت و سپس گفت تا زنده هستم نمي گذارم آسيبي به شما برسد. »
1 comment:
رهبری را که کل معلومات و سوادش در این خلاصه شود که با کدام پا به دستشویی برود که مستحب باشد و...باید بالاخره یه جوری بزکش می کردند !
Post a Comment