اژدها وارد میشود (1)
جواد: حالا تلفونتو برنمیداری! دخلی ازت دربیاورم که سالها در مورد آن بنویسند
اگر نویسنده هستی، تمام دوران و نزدیکان و مخصوصن عزیزانی را که ادعا مدعا داشتهاند، تهدید کن که نهتنها مدتها از آنها متنفر خاهی (1) بود، که بلکه! بیآبرویشان میکنی اگر جلوی سفارتی، تو خیابونی، اصلن روی سرت! پیداشون نشه. بگو حالا که اونا بلدن فیم بگیرن، تو هم بلدی فیلم بگیری و خالی هم نبند! بگو حالا که اونا بلدن گلوله بزنن و 3 میلیون پول گلوله هم بگیرن، تو هم بلدم با تیری که شاهینی بسیار دلنشین، شاهینی نه فقط از پولاد، بلکه آلیاژشده با اشک، با احساس، با عدالتخاهی، این خیلی مهمه! با حقیقتخاهی (مخسوسن با رو کردن دست مزوران و دروغگویانی، که نیک بنگریم، هر چه میکشیم از دست آنها میکشیم)، با آزادیخاهی و خلاصه با خیلی چیزای دیگه که خودت بهتر بلدی، آره با اون تیر زیبای مژگانِ خشمآلود! آبروشو میکنی نابود و معنییه نفرت را به قلب او مینشانی. راستی، بد هم نبود اگه میگفتم، شاهین تیر تو، نفرت هم قاتیشه.
ندا: جواد جون! تو داری با خودت حرف میزنی؟ وای، فکر کنم تو این دروان انقلابی تو آخر منو بیآبرو میکنی. هادی به دادم برس!
جواد: البته دست بالای دست بسیار است و آدم باید یه جوری تهدید کنه که به هدفش برسه! پس اگر این نوشته امتیاز زیادی نیاورد، من با وحشتناکترین سرعتی که تو دنیا بیسابقه بوده! کلیهی توانایی و قدرت فکری و هنریام را در حمله به تو، آره با تو هستم، نه اونی که مرا فهمید و دوست داشت و به من احترام گذاشت و لینک مرا در وبلاگش گزاشت و نوشته ای از من منتشر کرد، مثل رامین مولایی یا زری اصفهانی و و ملا حسنی هم که اولین نفری بود که به من لینک داد، چون حتمن قدرت مرا برای این انقلاب لازم دیده بود یا چی؟
بالاجواد: جواد خر نشو، این نامه تهدیدآمیزه و قرار بود برای رسیدن به هدف، همه رو، همه رو تهدید به تیر عشق بکنه، که عشق واقعی، ...
گزارشگر: گزارش رسیده است که یکی از کارمندان سفارت، که جاسوس حق طلبان است، فقط بهخاطر اینکه میخاهد رعییش را پس بگیرد، ندا داده است که اونایی که شجاعترند، فقط یه ذره بفهمی نفهمی، و نه بیشتر، به درهای سفارت تکیه دهند. همین.
جواد: وای سفارت. دیرم شد. بقیهاش را بعدن همینجا مینویسم و تیکههای زیر را درست میکنم . اول برم بالاترین و خودمو لینک کنم!
من از تو واقعن جدا خاهم شد
من اگه زنده بمونم، بینهایت شرم میکنم تو رو پدر یا مادر یا فرزند یا دوست و فامیل بدونم، اگه نیای تو خیابون و کمک نکنی که رهبر را عوض کنیم
من به تو احساس تنفر میکنم، ای نزدیکترین به من، اگه نیای تو خیابون و کمک نکنی که با مصالحه این رهبر را عوض کنیم
عزیز، هرچه زودتر تکلیفت جانشین خامنهای را روشن کن!
هنوز شاید بشه جلوی کشتار رو گرفت و راه تغییر رو هم باز کرد. البته برای این کار، دیگر بههیچوجه راهی نیست، جز برکناری خامنهای. او آنچنان با احمدینژاد گره خورده است که برکناریی یکی، سبب برکناری دیگریست. این دو نفر فقط جسمشان جداست، وگرنه روح یا عقل و شعورشان که مایهی آبروریزیست، یکیست. پس برای برکناری این کودتاچییان، اگر درحالحاظر جانشینی بهتر از رفسنجانی داری بگو. اگر نداری، مجبوری داد بزنی «رفسنجانی رهبر»، و دیگران را هم به این «داد» فرابخانی، تا ضمن گفتن اینکه نظام را نمیخواهی از ریشه دربیاوری، هم خیال خیلی از بالاییها را راحت کنی، و هم به رفسنجانی در برابر خامنهای، قدرتی وحشتناک دهی تا قانعش کند و قانعش کنند که از دیوانهبازی دستبردارد و جرعت نکند که دست به قتل بسیاری از عزیزانی که میتوانند فرزندان خود و سپاهشان باشند، بزند. این قدرت وحشتناک، از آن توست و رعیس واقعی مملکت، دیگر از تو قدرت میگیرد، اگر واقعن اراده کردهای که میبینم کردهای. بعد هم بهتدریج و بدون خشونت، چه بهتر! که مقام رهبری را تشریفاتی کنی و یک واتیکان اسلامی هم بهشون بدی ناز شستشون! تا این مملکت، واقعن جمهوری شود. هرکدام از شعارهای پایین را هم اگر خاستی، بده و زیاد سخت نگیر. من تازگیها خیلی عصبانی شدم و به اونایی که باز شعار الله و اکبر راه انداخته بودند، توپیدم و گفتم هرچی که میکشیم از دست این شعار است. اما مگر خدا، اگر به آن اعتقاد داریم، بزرگ نیست؟ و این چه ربطی به سیاست دارد؟! اگر واقعن خدای بزرگ بود که شاه را کنار گذاشت، خوب ایندفعه، خامنهای را کنار میگذارد و ما به آزادی واقعی، خیلی نزدیکتر میشویم! باید دید پشت الله و اکبر چه خابیده است: «الله و اکبر، با تغییر رهبر»! و ما بخاطر دل خارجیها انقلاب مخملی نمیکنیم و البته میدانیم که خارجییه آزاده، در دام عشق ایرانی افتاده. پس من که میگم سوراخ اصلی دعا گم نشه و در مقابل حرف محکم، محکمتر از اون حواله بشه. تو دیگه مجبوری و راه پس نداری. خامنهای را دیگر نمیتوان سرجایش نشاند و بلکه جایش را باید به دیگری داد :
صد بار که رعیگیری کنید یا بشمرید، موسوی باز برنده است
موسوی، وقت ما رو طلف نکن، اعلام بکن رعیسجمهور مایی
الله و اکبر، با تغییر رهبر
این است شعار ایرانی، رهبر بشه رفسنجانی
موسوی، کار اوّلت، آزادی زندانی
حضرت علی اگه ولی بود چه میکرد؟ رای مردمو رذیلانه، اینطور باطل نمیکرد
روحانیِ فهمیده، خامنهای کپکزده، گندیده
بسیجی و سپاهی و نی، یا فرزندی یا پدری یا مامی یا
اگر این انقلاب مخملی به پیروزیهای اولیهاش، که کنارگزاشتن خامنهای و احمدی نژاد و آوردن رفسنجانی و موسوی است نرسد ...
من از تمام روشنفکران پیشرو ایران تقاضا خاهم کرد که شخصن یا گروهن، به باراک اوباما نامه نوشته و او را قانع کنند که فرمان حملهی نیروهای اسرائیلی به تاسیسات اتمی ایران را بدهد. باراک اوباما بچهی خوبیست
....
2 comments:
این متن، یه مقدارش(خودتون بفهمید کجاهاش) با عصبانیت و عجلهی شدید! و یه مقدارش ناشدید، نوشته و وصل شده! من قرار بود بیام و یه جاهایی روُ دستکاری کنم، اما دیگه نیومدم و به این نوشته دست نزدم. آخه داره انقلاب میشه!در طول و عرض زمان، چهره ها شناخته میشوند و من زیابیی شما را ترسیم خاهم کرد! خالی بند حرفه ای( نمیشه فهمید کجا راست میگه کجا دروق): درسته! درست هم بدترین زمان لینکش کردی
رند: خوب حالا
جوادناعصبانی: هرچند که میدانم مردم صددرصد پیروز هستند، ولی سرنوشت این انقلابمخملی در گروی دوست و فامیل متزلزل است. با اقناع، خاهش، التماس، ترقیب، تشویق، حتا تهدید به قهر، برو دیگه دوست ندارم، و خیلی حیلههای! مختلف و مخسوسن با تشویق به عدم تندروی و ندادن شعار «مرگ بر جمهوری اسلامی»، البته در تجمعات یا تظاهرات بزرگی که از قبل اعلام شده، و هنوز بهش حمله نشده! او را بهصورتی بسیار مخملی، به خیابان دعوت کن. این روح حاکم بر اکثریت ملت ایران است که حکومت ایران را تعیین میکند. به این اکثریت، با سلابت تمام، اضافه کن. مرسی ممنون. پس یللی تللی بسه! ... / ندا: این جواد داره با خودش حرف میزنه. / جواد: ... تلفن را بردار و به هر دوست و آشنا و فامیلی چه در ایران و چه در خارج، زنگ بزن و ...ا
Post a Comment