بعضی موقع‌ها عقب‌نشینی یا آتش‌بس، مفید است
تجربه‌ی دوران خاتمی را هرگز از یاد نبریم. "رهبر" را دیگر باید با قدرت و مصالحه، عوض کرد و چهره‌ی دوراندیش‌تری را جایگزینش نمود و سپاهیان را هم با تضمین شغل و حقوق، در ارتش ادغام
حق گرفتنی‌ست و جواب مشتِ قوی، فقط یه بار، دو بار، سه بار، چهار بار، پنج بار، شش بار، ... بار، جون مادرت نزن، چرا میزنی، نزن، گفتم نزن، بی‌شرف نزن، است
رهبری به‌دست‌آوردنی‌ست نه دادنی
مقدس‌دانستن املای فارسی یا عربی‌سامی‌فنیقی‌هندی، کار خوبی نیست

Friday, 14 September 2007

سومین نامه به خانم بیضائی


ما هم بخشی از واقعیت هستیم!
ما هم کیفیت و هم کمیت هستیم
هر حرکت ما، خود واقیتی ایجاد میکند!
و هستیِ من تو را فریاد میکند

خانم نیلوفر بیضائی
نامه ی پر از غم و پر از ناامیدی و پر از احساس و در ضمن، امید دهنده ات! را چند بار خواندم و چندین و چند بار چشام پر اشک شد. منِ تنها، توُی تنها، سر در گریبان، پُر اشک، پر درد، پر ضعف، با روح پریشان، ناامید، افسرده و خیلی چیزای دیگه! این دختره چه چیزایی میگه!:

" من اين نامه را از درون اين بحران برايتان مي نويسم... باز مي گردم به متن شما كه سرشار از همان شوق و انرژي و ميل به تغيير است كه تا همين چندي پيش در من نيز بود و بايد اذعان كنم كه همچنان نيز در جايي در درونم هست، اما انگار زنداني تارهايي نامرئي و در هم تنيده شده است. سرزمينم 28 سال است كه دارد در جلوي چشمانم روز به روز بسوي زوال مي رود و پوچ مي شود و از درون تهي مي گردد و من نمي توانم كاري بكنم. به هر سو مي نگرم ، زوال و از هم گسيختگي مي بينم. سقوط تا كجا؟! و تا كي....اما اين حس لعنتي تنهايي و فرياد زدن در خلاء ديگر رهايم نمي كند. هنوز نتوانسته ام به زوال انسان تا اين حد عادت كنم ... چگونه مي توانم نقشم را بهتر از اين بازي كنم، زمانيكه خودم را اينقدر تنها مي بينم. ما در اين تنهايي و در اين خلاء چگونه مي توانيم نقشي را بر عهده گيريم ، ياران ما كجايند.... به هزاران و ميليونها تكه ي جدا از هم تجزيه شديم، تحقير شديم و به تحقير ديگران ياري رسانديم ، از هويت انساني تهي شديم، چند شخصيتي شديم و ترس در ما دروني شد... من متاسفم كه در چنين دوراني زاده شدم و آنچه به چشم ديدم و مي بينم، قرون وسطاست.... براي عملي شدن ايده ها ، حداقلي از اعتماد متقابل، احترام به دگر انديش و باور به آزادي و حق دگر انديشي لازم است. متاسفم كه بايد بگويم اين حد اقلها را در ميدان عمل در بسياري از نيروها نمي بينم. تلاش يكسوست، نتيجه سوي ديگر. تلاشهاي امروز ما بسيار و بارها بي نتيجه مانده .... بسيار روشن بگويم كه از نيروهاي موجود كه پتانسيل ايجاد تحول در جامعه را دارند، نا اميدم . شفافيت، شهامت، صراحت و در عين حال تلاش بيدريغ كالاهايي است كه در شرايط فعلي كمتر خريدار داد...."

پاشو، پاشو، عزیزم دیگه نبینم از این حرفا بزنیا! حالا یاد گرفته حرف از واقعیت بزنه!! کدوم واقعیت؟ چی؟ کی؟ کجا؟ کِی؟! پس مکانیسمهای دفاعی بشر برای چی ساخته شده عزیز؟ برای اینکه بتونه بزنه زیر ِ بعضی از واقعیتها! مرگ بر واقعیتها! الان یه جور شده که ما ایرانیها، به خودمون راحت اجازه میدیم که هر چی صفت بدی را به خودمان ببندیم و راحت و بدون خم به ابرو آوردن، آن را به درستی و در مواردی به نادرستی، تایید کنیم. من این واقعیت رو نمیتونم ببینم، نمیتونم تحمل کنم، این اصلن یه توهین به منه. / ندا: چسبیده به من مثل کنه./ من نه برای خودم رسالت قائلم و نه به خودم به چشم ناجی نگاه میکنم. اگه ناجی هم باشم، میخوام خودمو نجات بدم. من نمیتونم این واقعیتو تحمل کنم. حداقل الان نمیتونم تحمل کنم. انگار، واقعیتِ تنهائی، بغضی شده و گلومو گرفته و داره خفه ام میکنه. دستم را به طرف تو دراز کرده ام تا شاید مرا از خفگی ِ "تنهائی، بی احترامی، زوالِ انسان، از هم گسیختگی، تجزیه ی یاران، تحقیر شدن، تحقیر کردن، بی اعتمادی، بی شهامتی، بی صراحتی، زندانی بودن در تارهای نامرئی، سقوط ، فریاد در خلاء،" / ندا: دیگه چیز دیگه ای نبود؟!/ چرا: "کم بودن تلاش بیدریغ، بی پتانسیلی"/ ندا: تموم شد یا نه؟!/ نه! ولی کوتاهش میکنم: و مرا از خفگی ِ: " من نمیتوانم کاری بکنم"، در آوری.

آرزو (ترکیبی از دکلمه و ترانه، بر روی یک آهنگ هندی)

تا حالا شده آرزو کنی آدما پرمهر بودن همه
تو درون پری چهر بودن همه
کلید هر چی سحر بودن همه

مهربون میشه دداگه راستی هست او دوست من
ارزش دون میشه دداگه گل بده به دست من
هم زبون میشه ددداگه راه میخواد به هستِ من

تا حالا شده آرزو کنی آدما پر از خوبی بودن همه
شمال ِ هر جنوبی بودن همه
اهل رفت و روبی بودن همه

چقد خوب میشه دددست تو گردن اگه میخواد با من
چه محجوب میشه ددهرچی خواسته ست اگه نگه من من من
چه محبوب میشه ددشادی و غم اگه تقسیمه با من

کِی میخوای بگی ددکِی تو قول میدی ددبیائی به پیش مــــــــــن ؟
ببین چهره ی ریش من
چنین زندگی ددبدون تو ددزنجیری قَوی ی پیش مـــــــــــن
کمک کن بلرزه پیش من

تا حالا شده آرزو کنی آدما به فکر وفا بودن همه
پر از شوق و صفا بودن همه
بیزار از هر چی جفا بودن همه

وفادار میشه ددتو همه جا اگه هست پشت من
صفادار میشه ددمیشه برام زیبا دشت و چمن
پرآزار میشه ددنه واسه من، واسه دشمن من

با من حرف بزن ددبه من دست بزن دداز این تب دارم میمیرم مــــــــــــن
کجا یاور بگیرم من ؟
بگو اینجا ددچه جوری من ددچه جوری آروم بگیرم مـــــــــــن ؟
چه جور سر به زیر بگیرم من ؟

بده گرما ددتو ای زیبا ددکاش آدما
پر احساستر بودن همه
پر اُس و اساس تر بودن همه
تو جنگ زندگی کم هراس تر بودن همه

پر احساس بشم ددمشکلم میشه مشکل تو
با سپاس بشم ددراحتم میشه راحت تو
پر هراس نشم ددخونه زیبا دارم تو دل تو

خانم بیضائی
نمیدونی چقدر خوشحال شدم وقتی گفتی:

" با بخش اعظم نوشته ي بسيار زيباي شما موافقم... راستش كم كم داشتم به پوچي اين تلاشها باور مي كردم و تصميم داشتم وارد يك دوران طولاني سكوت بشوم.... نوشته ي شما در من شور ديگري ايجاد كرد. بايد ادامه داد. همانطور كه بارها گفته ام ما در برابر آيندگان مسئوليم."

تو با صداقت و با درک و زیبائی شناسی ِ خودت، نوشته ی مرا زیبا نامیدی. بدون اینکه منتظر باشی که اول شجره نامه ی منو بدونی. تو با بخش اعظم نوشته ی من موافقت کردی و به من نشون دادی که به اشتباه به سراغ تو نیامده ام. به خاطر اسم و اعتبار و زیبائیِ وجودت و احترامی که برای تو قائلم، با این حرفات به من غرور بخشیدی. آدما وقتی ناامید میشن که میبینن حرفاشون تاثیری نداره. ولی تو فکر میکنی حرفات تاثیر نداره. روی من که تاثیر داشت. پس هرگز شک نکن به اینکه میتونی تاثیر بذاری. و بالاخره من هم تونستم در "زیبایی بحران زده" که میدانم و میداند در جائی از درونش، شور و شوق و امید به تغییر، اسیر تارهایی نامرئی است، شور دیگری ایجاد کنم. کارنامه ی افتخارات مرا برگی زرین هدیه دادی. یه ذره سر به سرت بذارم و تو را "زیبای بحران زده" بنامم؟!! اون شور و شوقی که به گوشه هایی از وجودت چنگ زده است و صد در صد مطمئن است که چنگ بردار! نیست و کار خود را خواهد کرد، خندان است از اینکه شور و شوق من به سراغش آمده. ای شور و شوقِ نیلوفر، این چنگالت چرا تیز نیست؟ /ندا: چنگالاتو نشون بده ببینم! اِ اِ اِ خجالت نمیکشی. زودی میری تیزشگاه! و بعد که برگشتی، یه چنگی بزن به وجود این "زیبای بحران زده" ، چنگ محکما!، که جیغش در بیاد. جیغش در بیاد. ما از پتانسیل هامون زیاد استفاده نمیکنیم! نه درست چنگ میزنیم/ و نه درست جیغ میزنیم. و هزاران جیغ بر خودبینان، و هزاران جیغ بر قدرت طلبان، و هزاران جیغ بر "به جدائی دامن زنندگان" و هزاران جیغ بر تحقیر کنندگان و هزاران جیغ بر تحقیر شدگانی که من و تو باشیم و اجازه ی تحقیر کردن و تحقیر شدن به خود بدهیم. هر چند تحقیر کردن و تحقیر شدن، بعضی جاها لازمه، تا انسان تر باشیم.

لایق ( ترانه ای با الهام از آهنگی از تئودوراکیس "زِد")
رود خروشااااااااان دددجاااااا ریِ کوهستان
بیا آبیاری بکــــــن دددکوبـــــــر خشک ایران

حرف بزن حرف بزن حرف بزن حرف بزن
ای جوون ای جوون، دختر و پسر جون، لاااااااااااایق زندگی ِ بهتری
حرف بزن حرف بزن حرف بزن حرف بزن
خوش قد و قامت، سرشار ِ قدرت، از ایناااااا تو خیلی بیشتری
حرف بزن حرف بزن حرف بزن حرف بزن
میشی میشی پر شهامت، میشی میشی پر طراوت از اینااااااا تو شایسته تری

تو اِااااای زیبا گل باغموون دددچراااااا خودخوری در درون؟
چراااااا تحملِ این تحقیـــر دددباشـــــه همیشه کارمون؟

حرف بزن حرف بزن حرف بزن حرف بزن
بسه دیگه این اسیری، در تارهای سر به زیری
با تنهایی و کوچکی، گوشه ای گوشه نگیری لااااااا یقِ زندگی ِ بهتری
حرف بزن حرف بزن حرف بزن حرف بزن
اگه تهمت هست فراوون، پاداش رنج هستش ارزون
عشق درونیِ خود را، ارزش بده تو فراوون از اینااااااااا تو خیلی بیشتری

پر قیمتم، پر غیبتم، یارم نشی در حیرتم، من عاشق اون خنده تم، صدات کو
هرگــــــــــــــــــــــــز خفقون نگیری
پر حسرتم، از زشتیها پرنفرتم، انگشت به زنگ خونه تم، سرخی ِ زردِ گونه تم، صدات کو
هرگــــــــــــــــــــــــز خفقون نگیری

یک بااااااار به سوی عشق پرواااااز دددچراااااا نشه ماجرا آغاااااز
چرااااا جری نشیـــــــم دددبدون همت میشه زندگی ناسااااز

حرف بزن حرف بزن حرف بزن حرف بزن
کی دلیره؟ کی دلیره؟ مخفیگاهش مثل شیره
کی اسیره؟ کی دلگیره؟ دستشو بالا بگیره
لااااااااا یق زدنگی ِ بهتریم

خوب، نیلوفر، میبینم بدجوری دچار بحران شده ای. من هم تازگی ها بدجوری دچار بحران شده بودم و الان هم تا خودمو ول میکنم، چهره ام علائم افسردگی به خودش میگیره. اگه داستانمو برات تعریف کنم، هم میخندی و هم شاید در جائی از آن، قطره ی اشکی گونه ات را تر کند. ولی سرت را درد نیاورم و فقط بگویم که ضربه ای خوردم که نتیجه اش، یه مدت تقریبن افتادن تو رختخواب بود. و باید اعتراف کنم که هنوز جراحات آن زمین خوردنِ وحشتناک، که روزی چند بار به صورت نشانه های افسردگی، یک بار لبانم را، یک بار گونه هایم را و یک بار چشمانم را از حالت عادی خارج میکنه، مرا به درد میاورد. و من رو به شما آوردم، و نامه ام به شما، یکی از نشانه های آغاز دوباره ی زندگیِ منه! البته امیدوارم این حرفا باعث دلزدگیت از فعالیت سیاسی نشه، و اگه قراره دلزده بشی، زودتر دلزده بشی، تا عمری تلف نکرده باشی. / ندا: مگه من میذارم! / من شاید هیچ وقت از سیاست نتونم دلزده بشم و تماشاچی. من بتدریج قدرتم را بدست آوردم و یا دارم بدست میارم. انگار بخشی از وجود من، میخواد بر بخش دیگرش تاثیر بذاره و بکشه و دنبال خودش ببره. انگار که تحت تاثیر و اسیر افکارمان هستیم/ ندا: خوب معلومه هستیم. جک میگی؟/ و من شاید میخوام با این حرفا، خودمو تحت تاثیر قرار بدم و قویتر کنم:

تحت تاثیر خودم
هیچ وقت اقتدار خودتو زیر سوال نبر، هیچ وقت. اگه پخش بشی روی زمین، با مرده فرق نداری، باز مرده که مرده، ولی تو زنده ای و دائم مرگ رو تو خودت حس میکنی. تسلیم محض، حقارت محض، شخصیتی ناشناس، و شخصیتهای وجودت، دائم همدیگر را پاره پاره میکنند، و تو تماشا میکنی و قدرتی نداری، و این دعوای شخصیتها، ادامه داره، ادامه داره، ادامه داره! تا یا تو تا زمان مرگ، هر روز و هر دقیقه پاره پاره بشی و راحتیِ فکری نداشته باشی، و یا اینکه همین الان، همین الان، دستاتو بذاری رو زانو و بگی "هِی" و بپری رو پاهات: "و من دیگر شکست را نخواهم پذیرفت / ندا: تا اطلاع ثانوی!!/ و من دیگر راه پیروزی را خواهم آموخت / ندا: اول انواع راه های شکست را نام ببر./ و من شادیم را شادی و خشمم را خشم و نفرتم را نفرت مینامم /ندا: توبالاخره کِی شاد میشی؟! / و من کثیفی را کثیفی خواهم نامید / ندا: لباسهائی را که باید بشوری! چه مینامید ؟! / و هر تار و پودی از وجودم که از درد گسسته میشود / ندا: مگه بی درد هم میشود؟! / فریاد دردش را در خود نخواهم خورد / ندا: دلم از دردِ گشنگی داره قار و قور میکنه، یه چیزی بخورم!/ و من انزجارم را از پستی پنهان نخواهم کرد / فیلسوفدیوانه: آیا در پسِ هر پستی، بلندی ای پنهان نیست؟ و آیا هر بلندی ای از پستی متاثر نیست؟ و آیا هر عشقی، از نفرتی متاثر نیست؟ و آیا...آخ آخ آخ/ و من با در درون ریختن و خوردنِ خشم، روحم را پریشان نخواهم کرد / ندا: و من موهایم را افشان خواهم کرد! / و من جیغ میزنم، جیغ میزنم، جیغ میزنم / ندا: پس چرا من کر نمیشم؟! اینم شد جیغ؟! / و من داد میزنم، جیغ میزنم / ندا: خوب خوب، حالا خل بازی در نیار / و اگر احساس کنم حق با منه، دیگه عقب نشینی نمی کنم / صمد: اخمخ، حیف اون زحمِتایی که موُ کشیدُم تا انگشت تو چش کردنو بهت یاد بدُم! آخه اخمخ، ندیدی موُ چه جوری عقب میرفتُم، جلو میرفتُم، کنار میرفتُم و سر بزنگاه، حق اون چشمای گناهکار رو کف دستش، نه! کف چشش میذاشتُم؟! استراتشیک و تاختیک هم چیز خوبیه نه!/ و تمام موانع ِ سر راهم را نابود میکنم / ندا: وای وای، این آخر منو نابود میکنه! / و من برای رسیدن به هدف، درها را به روی عشق باز میکنم / ندا: مطمعنی که عشق هدفت نیست؟!/ و برای معشوقه ام ناز نمیکنم / ندا: مگر اینکه حقش باشه!
و کشاورزی هم میاموزم! / صمد: هااا، بیا مو خودُم بهت کشاورزی یاد میدُم. تو فقط بیا! / چگونه بپاشم بذر قدردانی، بذر مهربانی، بذر درد دل و درک یکدیگر، / گزارشگر: شاهین به همه ی خودشیرین کنندگان یه چشم قلمبه ای! میره که کسی دیگه جرات نمکپرونی نمیکنه، حتا من. یعنی از الان!/ بذر اقناع، و حتا بذر خواهش؟ تا با عشقم کنم سازش، تا ببینم و بکنم نوازش، و اگر نشد، بر سرِ دوراهی، یا ناامیدی و افسردگی و سکوت و تا زمان مرگ، هر روز و هر دقیقه، پاره پاره شدن از دعوای حقارت و غرور، حقارت یا مبارزه، و من با سکوت به تماشای اعدام مینشینم، و یا دستامو میذارم روی زانوان و میگم "هِی" و میپرم رو پاهام: "و من دوباره شکست را نخواهم پذیرفت، و من دوباره راه پیروزی را خواهم آموخت، و من دوباره جیغ میزنم! و دوباره درهای عشق باز میکنم ، تا عشقم را به چنگ آورم، و دوباره و دوباره و دوباره و ... / ندا: هی، دیوونه! میخوای بیام مثل "شوق و انرژی ومیل" نیلوفر، چنگولاتو معاینه کنم؟! /

نیلوفر!
گفتی : " هنوز نتوانسته ام به زوال انسان تا اين حد عادت كنم و شايد هرگز نتوانم بي تفاوتي چهره ي تماشاگران سنگسار و شلاق و دار را بفهمم. " راستی چگونه میشود که انسانی با سکوت، نظاره گرِ دار و شلاق و سنگسار باشد؟
آن انسانی که با سکوت به تماشای دار نشسته است
دیگر از پیدا کردن امید خسته است
او آنقدرها هم احمق یا بی احساس و بی تفاوت نیست
انگار جایی از وجودش از همه چی خبر دار است
انگار میداند که گلهای سر سبد جامعه اش، مغزهای متفکرش
روشنفکرای یه مقدار شریفش، با چنگ و دندان به جان هم افتاده اند
و چوبی لای چرخ حرکتِ خودشان میشوند
تهمت، تهمت، غرور بیجا، غرور بیجا، تحقیر، تحقیر / ندا: یه دفعه به هم بگویید که بمیر!
قدرت طلبی، قدرت طلبی، عدم اعتماد، عدم اعتماد / ندا: کجاست، کجاست آن اتحاد؟
انسانی که با سکوت به تماشای دار نشسته است
دیگر از پیدا کردن امید خسته است
احساس یأس و ضعف و بی پشتیبانی،
بر منبع بزرگ شوق و انرژیِ اعتراضش، تار بسته است

خانم بیضائی
دیدید که تازگیها فردی به نام "محمود دلخواسته" چه رفتار بدی با آقای گنجی کرد؟ یه مقدار از حرفاشو تلگرافی نقل میکنم [ درشتیِ حروف و مطالب داخل کروشه از من است]:
http://news.gooya.com/politics/archives/2007/08/062552.php

" ... گنجی ... سعی دارد به اين وسيله راهی به سوی رفع مسئوليت اخلاقی و حقوقی از خود و همه آن کسانی باز کند که ... با امکانات ارايه شده از سوی تينک تانک های آمريکا از "گذار" ايران به دموکراسی حمايت می کنند[به من اگه امکانات بدن، دیگر دمکرات بودنم را کنار میگذارم!!] ... امثال آقای گنجی و موضعش در برابر خط استقلال و آزادی ايران و اسلام به مثابه گفتمان آزادی و حقوق و کرامت انسان[درست میفهمم؟! "اسلام به مثابه گفتمان آزادی و حقوق و کرامت انسان؟!"]، ... مدعی دموکراسی و حقوق بشر ... قصد تحريف در تاريخ انقلاب و آرمان های آن در پوشش يک کار "علمی" و به ظاهر "روشنفکرانه" دارند. ... پرهيز از سانسور و تلاش صادقانه ... نشانه ای بر وجود فرهنگ آزادی و آزادگی در نزد مفسر است.... البته اين معرفی و اين جعل تاريخ ... سانسور ... پيشبرد اين جعل ... کار ماهيتاً ضد دموکراتيک و ضد روشنفکرانه و مغاير حقوق مردم [ عجب! مردم حق ندارن! حضور جدی! نیروهای آزادی و دمکراسیخواه را در زمان انقلاب زیر سوال ببرند؟!]... عليه اعتبار جهانی خود ... نقد تاريخ معاصر را با سانسور و جعل تاريخ اشتباه گرفته اند؟ ... به يمن هم نشينی های يک سال اخيرش در آمريکا سود خوبی هم در سانسور بنی صدر يافته است. ... اعتبار يافته بود. ... سرمايه معنوی را که با بازی مرگ به دست آورده بود چه بی محابا به باد می دهد. ... به جای اعتبار ملی بی اعتباری در پی دارد. ... تا در فضای خارج بی اعتبار شود ... کار کسی مانند آقای گنجی که از سانسور آغاز می شود و در سانسور ادامه می يابد ... از سنخ روشنفکری در گفتمان آزادی نيست. ... گنجی به عنوان يک سرباز جزو جبهه استبداد بوده و سال ها در آن به خدمت مشغول بوده[بحث تئوریک را هم فهمیدیم! یادتون باشه، طرف پاسدار بوده ها] است، بسياری از عناصر فرهنگی روانی جبهه استبداد را درونی خود کرده بود و از اين رو هنوز نقد "رقيب" را "تخريب" رقيب می پندارد [ اینجور که من میبینم، این فرهنگ در شما که خیلی درونی ست]. ... گنجی با اين ادعاهايش ... دانش چندانی در مورد موضوع انتقادی خود، يعنی زن و جنيست، ندارد[ یعنی شما ادعا میکنید دانش فراوانی در این مورد دارید؟]. ... دولت مبتنی بر ليبراليسم افراطی آقای گنجی چه حقی دارند که در خصوصی ترين روابط انسان ها دخالت کنند؟ [ سرنگون باد دولت لیبرال افراطیِ آقای گنجی!]. ... گنجی در لوای انتقاد به شريعتی به زنان خواننده مقالات خود می خواهد بگويد ... جرأت آن را نيز نداشته ... در لفافه تلويحاً سخن گفته است؛ آقای گنجی مخالفت با ديدگاه سنتی در رابطه با باکرگی زن را از ديدگاه حاکم بر سرمايه داری غربی انجام می دهند.[چه گناه بزرگی! شما مطمئنّید که این دیدگاه از دیدگاه سرمایه داری شرقی؟! و یا از دیدگاه مالکیت انحصاری ِ حزب کمونیست و یا از دیدگاه سرمایه داریِ اسلامی! و یا دیدگاه شریعتی، بهتر نیست؟!] ... پيچيدگی های رابطه سکس و بکارت با قدرت در جوامع سرمايه داری ليبرال را نمی داند [ خوش به حال شما که از این همه پیچیدگی سر در میارید] ، مانند بعضی از مکاتب فمينيستی اصرار دارد که اگر قدرت در شکل فرهنگ مرد سالار، حق نظر و عمل در مورد زن و روابط جنسی اش نداشته باشد زن قدم بزرگی در آزادی جنسی خود برداشته است [ چه اصرار احمقانه ای!!!! لطف کنید و بگذارید که قدرت در شکل فرهنگ مردسالار حق دخالت داشته باشد!] . ... وی، هم در دو برخورد شخصی در پاريس و لندن و هم در نوشته هايش... نشان داد که اهل گفت و شنود آزاد توام با شجاعت اخلاقی و خارج از ملاحظات قدرت گرايانه نيست ... تا از قدرت باوری، جزم گرايی، خود کم بينی در برابر متفکران غربی و راديکاليسم سطحی و بازاری رها نشده است [ خوش به حال شما که از همه چی رها هستید!] نمی تواند با شهامت اخلاقی وارد گفتمان آزادی شود و به همين دليل است که نوشته ها ملالت آور بوده و چيزی جز مصرف دست دوم از اين و آن نويسنده و مشاوران فکری ای که هر يک به گونه ای با انديشه آزادی و استقلال ايران در ستيزند نيست. ..."

آقای دلخواسته با خود فکر میکند:" حالا که رژیم میخواد بی اعتبارت کنه، خوب پس من چه کاره ام؟!". خانم بیضائی، من هم با بعضی از گفته ها و موضعگیریهای آقای گنجی مخالفم، و ممکنه در جاهایی به او تند هم برخورد کرده باشم، ولی بینهایت برای او و شجاعتش و آزادی و دمکراسی خواهیش و تلاش برای ارتقاء آگاهیش و با دیگران مطرح کردنش، احترام قائلم، و کار این آقای دلخواسته را، بر خلاف اینکه ادعا دارد که بسياری از عناصر فرهنگی روانی جبهه استبداد را از خود بیرون آورده است و از اين رو دیگر نقد "رقيب" را "تخريب" رقيب نمی پندارد، دقیقن در جهت تخریب شخصیت آقای گنجی میدونم. انگار کسی گوشت تن مرا کنده است و میخواهد کباب کند و به خورد من بدهد. و هزاران شرم بر این آقا که از مسائل تئوریک و قابل بحث، کل شخصیت آقای گنجی را میخواهد به لجن بکشد. ما باید جلوی این همه بی احترامی و نابود کردن شخصیت و اعتبارِ آزادی و دمکراسی خواهان را بگیریم. / ندا: و ما شعار بلدیم بدهیم!/

ای محمود دلخواسته، دلت مگه نخواسته
مافیا سرنگون بشه، یه مرده ی بی جون بشه
آزادی تو ایرانِ ما، چه خوش سر و سامون بشه
با چه کسی میخواستی، تو چه جوری میخواستی
اینکار بشه، اینکار بشه
جنگ پشه با حبشه، جنگ پشه با حبشه
گنجی حالا بی شخصیت بشه بشه، خراب بشه، مزدور! بشه، سود جو بشه
شخصیت معنویش بر باد بشه، شجاعت اخلاقیش زیر سوال باشه باشه
بی اعتبار، قدرت طلب، با آزادی در ستیز
سانسورچیه، بازاریه، بیا تو آبروش بریز!

خانم بیضائی
تشخیص حرکت درست یا غلط خیلی برای من سخته. ولی خوب تنها چاره اینه که سعی کنم کمتر اشتباه کنم و اشتباه ها و یا طرز فکر اشتباهم را جبران کنم. من که یه مقدار یاد گرفته بودم، ولی فکر میکنم بیشتر یاد گرفته ام که هم نیمه ی پر لیوان و هم نیمه ی خالی لیوان را ببینم. سعی کنم تا اونجا که میشه و میتونم، از آدما، یا شیطان و یا فرشته نسازم. تازگیها در حالتی که خیلی عصبانی بودم، اینطوری نوشتم: "من یک جمهوریخواه سوسیال دمکرات هستم ، من طرفدار یک رئیس جمهور تشریفاتی هستم، و تو ای دمکراسیخواه، از عطر و بوی روی چون گُلت مستم. اما یک دمکرات میتونه یه مقدار کم شرف هم باشه، یه مقدار ناپاک یا کثیف هم باشه، یه مقدار نفهم یا گاو هم باشه، یه مقدار خودخواه یا دیکتاتور هم باشه. دنبال رسول یا عقل کل یا فرشته نگردیم. خوبیِ دیگران را قدر بدانیم و به بدیهای آنها وحشیانه حمله کنیم و با احدی تعارف نداشته و کم شرفی را کم شرفی بنامیم. .."

و من نفهمیدم از کدام عطر و بو، مست بشم و با این خشمم چکار کنم / ندا: حالا میدونم یه مقدار نفهمی، ولی چرخم الان چند روز پنچره، فعلن برو پنچرگیری بکن و خشمتو بذار رو تلمبه. خیلی هم بادش نکن که زود پنچر بشه! / آیا میشود هم خشم خود را نشان داد و هم بی انصاف نبود و هم خوبی دیگران را قدر دانست / گزارشگر: در اینجا ندا دیگه از دست شاهین عصبانی میشه و میذاره دنبالش و شاهین هنگام فرار و دور زدن دور میز، داد میزنه:/ نیلوفر جان از موفقیتت در اجرای تاتر به زبان آلمانی خیلی خوشحالم. هر چه معروفتر بشی بهتر. راستی چی شد؟ قرار بود متحد بشیم. اتحاد! اتحا...! آخ آخ آخ/ گزارشگر: و پاش گیر میکنه به صندلی و میخوره زمین و ندا بهش میگه: تا جونت دربیاد! ولی چون دل نازکه، میگه حالا که خوردی زمین، یه ذره دیگه بهت اجازه ی حرف زدن میدم. اصلن یه دهن بیا! و شاهین دردش یادش میره و دهانش را جمع و جور میکنه/ :

ناز چشات دد چشات چشات دد چه کسی رُو دل میبره
قند لبات دد لبات لبات دد چه کسی رو نقل تره
اون کوچه ها که میری تو توش گم میشی
چه کسی برات دد برات برات دد به شوق دیدار میپره

دل خون نکن، قشنگ بکن، گلشن بکن، روزامو ددد روشن بکن شبامو
مخفی نکن، اقرار بکن، قبول بکن، مهرمو دد جواب بده شعرمو

شعر عاشقی چه شر و شوری داره
به عشق رسیدن چه غروری میاره
هر کی حسوده چشاش نوری نداره
خوشحالیِ ما به آزارش میاره
بر علیه ما میاد قانون میذاره
چه سوت و کوری میخواد دنیا بیاره

اون کینه هات دد خشم نگات دد به کی بگو سو میبره
خواب شبات دد شبات شبات دد از چی بگو بو میبره، از چه کسائی میپره
اونی که میخوای دست به یقه باهاش شی
میام باهات ، همراه باهات ، که استقامت نبره

تو فکر بکن، روشن بکن، صریح بکن مُشکلودد جدا کن آب و گِلو
پر باز بکن، تردید نکن، تو باز بکن اون دلو دد بیاد کی اول جلو، بیاد کی اول جلو

شعر عاشقی چه شر و شوری داره
به عشق رسیدن چه غروری میاره
هر کی حسوده چشاش نوری نداره
خوشحالیِ ما به آزارش میاره
بر علیه ما میاد قانون میذاره
چه سوت و کوری میخواد دنیا بیاره

نیلوفر جان، اول کیا بیان جلو؟
راستی شما که این همه در صحنه ی تأتر زحمت و بی خوابی میکشید، یعنی بیشتر وجودتونو گذاشتید برای انتقال احساس، انتقال دیدگاه، انتقال خودآگاهی تا آنجا که آگاهی. تأثیرت در من چگونه خواهد بود؟ من احساس میکنم شما به مرحله ای رسیده اید که فعالیتهایتان، پاسخگوی احساسات و ندای دلتان نیست و برای همین از تارهای تنیده حرف میزنید. مرگ بر تار!! تارهای وجود مرا به ارتعاش در بیار!، روشنایی ببخش به این دنیای تیره و تار.

هر روز اگر یک جمله ای از سوی تو باد آورد
خوشحالیم را زندگی از مرگ در میاورد
در این سرا کز غفلتی سازی به کنج افتاده است
مشتاق انگشتان توست تا نغمه ای شاد آورد

و از شراب جام وجودت، به من هم مقداری بنوشان. من هم ناامید میشم، افسرده میشم، خشمگین میشم و عاشق اون چهره ی غمگین هم میشم .

با امید و احترام
شاهین دلنشین

No comments:

شاهین دلنشین
---------------------
تـــــــــو ای
رند عالمسوز خالی‌بندِ
مــهربـــان‌پــاچــه‌گــیــر
و ماتلی و ماتلی‌مدال
و نـــــدا و صـــمــد و
جوادِزندانی‌وحشی‌پـاچه‌گیر
تا مـیتوانی پــــاچه بگیر! که تا
کـــه تــا، کـــه تــا، کـــه تــا
سروناز: از حضار محترم
بــه خـاطـر گیریدن صفحه
معذرت‌خاهی بعمل میآورم
و نــتــیـــــــــــجه! ایـــنــکه
پاچّه‌گیران جهان
متحد شوید
.
.
جای تقریبی‌ی حروف
فارسی‌عربی‌سامی‌فنیقی‌هندی

چ ج ح خ ه ع غ ف ق ث ص ض
پ گ ک م ن ت ا ل ب ی س ش
و ئ د ذ ر ز ط ظ پ

.
.
خط جایگزین
XATTE JÁY.GOZIN

$ ش .. Q ق .. E اِ .. R ر .. T ت
Y ی .. U اوو .. I ای .. O اُ .. P پ
S س .... D د .. F ف .. G گ ... H ه
J ج ... K ک .. L ل .. Z ز ... X خ
C چ .. V و .. B ب .. N ن .. M م
' ع



چرا تعهدی به خت! یا
املاع "فارسی؟!"ندارم؟
CERÁ TA'AHHODI BE
EMLÁ'E FÁRSI NADÁRAM
هــمــراه بــــا تــرانــه‌ی الــفبـــا
HAMRÁH! BA TARÁNEYE ALEFBÁ
.
JAVÁDE KUDETÁCIYÁN:
IN XAT AGAR.CE XO$GEL AST
MESLE XEILI CIZHÁYE
BANII.BA$.$$ARR
AMMÁ ÁDAM! XEILI AZIYAT
MI$AVAD VA MO$KEL AST
NÁDAN!: CI MO$KEL AST?
SAMAD: AXMAX
NEVE$TIDANA$!





دو کلمه و نصفی حرف هساب! با برو بچه‌های
ا«جمهوری‌خواهان دمکرات و لائیک»!ا
به مناسبت سومین گردهمآییشان
.
و خاک دو عالم بر سرشان
خاک میگما، خاک



برنامه ی 17 ماده ایِ اتحاد
17 ماده ای اتحاد برنامه ی
برنامه برنامه ی اتحاد اتحاد
برنامه ی 17 ماده ایِ اتحاد

در راه برکناری ِ جمهوری اسلامی
و رسیــــدن به دمکراســــی
از طریق انقلاب مخملی
.
از جمله تصحیهاتی
که به این برنامه هنوز اعمال نشد
..
در رفراندومی که
بلاخره زمانی برگذارمی‌شود
مردم باید حق‌داشته‌باشند که
به نظام‌های مختلف، رای دهند
حتا دیکتاتوری


دمکراسیخواهان هم آدمند
یک دمکرات میتونه یه مقدار قدرت طلب، یه مقدار خودخواه، یه مقداردیکتاتور، یه مقدار نفهم و بیشعور و کلأ هزار جور عیب و ایراد داشته باشه. / ندا: بجز من! / مبنای اتحاد دمکراسیخواهان، که در اینجا منظور آن بخش طرفدار انقلاب مخملی است، نه اعتماد و دوستی شخصی و گروهی، و بلکه ادعای پایبند بودن به اصول دمکراتیک و توافق با اصول دمکراسی و خواسته های مشترک میباشد. و طبیعی ست که هر کس مسئول ادعاها و حرفها و اعمال خود است. دنبال رسول یا عقل کل یا فرشته نگردیم. خوبیِ دیگران را قدر بدانیم و به بدیهای آنها وحشیانه یا مهربانانه ودر کل، همه جورانه! حمله کنیم و با احدی تعارف نداشته باشیم. / صمد: بورو بابا، چی چی رو تحارف نداشته باش! هر کس اگه جلوی مُو چلوکُباب بخوره و تحارف نکنه، ایشالله کوفت و زهر مارش بشه. حالا اگه تو تحارف نداشته باشی، ای اخمخ زبون نفهم، دوست داری کوفت و زهر مار بِشِد بخورونن؟ دوست داری؟ خوب بخور، بخور تا کوفتت بشه / سرو ناز: آری اینچنین بود!


حشمت الله طبرزدی:
"به خدا نود درصد ما به خاطر ترس از دولت اسلامی است که حاضر نيستيم دعوای بيهوده و تکراری ۲۸ مرداد و کوفت و زهرمار رو کنار بذاريم و فکری به حال اين ملت بيچاره و اين دانشجويان زندانی بکنيم... من تنفر خودم رو از اپوزيسيونی که گرفتار دعوای ۲۸ مرداد و مصدق و شاه است، اعلام می کنم. من از مخالفين قلابی و اپوزيسيون دروغين حالم به هم می خوره. رهبر من نه مصدق، نه شاه، بلکه رهبر من اکبر محمدی است....... با شما ها هستم. آره! خود شما، شمايی که ادعای وطن پرستی و شاه پرستی و مصدق پرستی و سياست پرستی از جان انسان ها و حقوق آنها برات مهمتره. من جان انسان های بی گناهی رو که هر روز به بهانه ای به دار آويخته می شن يا تو سلول انفرادی تحقير می شن يا از فقرو بيچارگی دست به خودکشی می زنن از وطن تو و مصدق تو و شاه تو و حزب و گروه تو، بيشتر دوست دارم"
هـــزاران درود بـــر تـــو آقای طبرزدی. میدونم عصبانی هستی، ولی بحث کردن اشکالی نداره، اگه کارهای مهمتر روُ رو زمین نذاشته باشیم!



ترانه های من
نشنیده ام! را گر تو
مـســـتـان نـشــنـوی
یـا از دل و جان نشنوی
در داخل فهرست بی‌ذوقان شوی
گــر نــان قـنـدی ای تـراست
خـــــاهم! که آن را گم کـــنی
دیگر خبر زآثار آن نان نشنوی
.
صمـد: بَــه اَه بَـــه! چه اَفــیاتی
مُو آهنگ دوست دارُم، مخصوسن
اگه لیلا هم دوســــــت داشته باشه
کنار مُو بشینه و آهنگ گــوش کنه
انقذه سُفا یا صُفا میده که نگو که مُـو
خودُم میگُم! یه آهنگی براش بزارُم
که تـــو عمــرش نشـــنیده باشه. ای
بیچاله های هَسود. هسلت بخورید
کــه مثـــــــل مُو لیــــــــلا ندارید
.
البته این ترانه‌ها روُ باید کم‌کم
بهتر تنظیم و خونده! کنم
.
خواندن ترانه های من آزاد است
پس! آنها را لطف کنید و با صدا
و امکانــات بهتـر، بخوانید
آهنگهای این ترانه ها را
بعضا، احتمالن باید بخرید
برای شنیــــدن این ترانه ها
مجبور به دانلود نیستید

سفره ی عید
بر روی آهنگی ایرانی
و ناسنتی! بخوانید و بشنوید
نگاه یار
بر روی آهنگی هندی
لاتا، بخانید! و بشنوید
آهــــای مسعــود بــهنــود
بر روی آهنگ آهای دختر چوپون
سیاوش صحنه. بخانید! و بشنوید
نه لاس نه التماس
بر روی آهنگی از ترکیه
و نــاسنتی! بخــوانیــد
و آهنگ اصلی را بشنوید
روسری
بر روی آهنگی هندی
از لاتا، بخوانید و بشنوید
نمیتونی کاری کنی
بر روی آهنگی از گروه
کوئین، بخوانید و بشنوید
به بچه های خیابان
بر روی آهنگی ترکیه ای
و ناسنتی! بخوانید و بشنوید
شعری بگو ترانه
بر روی آهنگی ایرانی
گروه کامکارها، بخوانید و بشنوید
تــــــنــــــهـــا نـــمـــــــــان
بر روی آهنگی از گروه
کوئین، بخوانید و بشنوید

خــالــق افــســانــه
بر روی آهنگی ترکیه ای
و ناسنتی! بخوانید و بشنوید
صیغه
بر روی آهنگی افغانی
و ناسنتی! بخوانید و بشنوید
مــایکل بــز چــمــوش سُم!: مع
بر روی آهنگی از مایکل جکسون
خودتان بخانید
و آهنگ اصلی را بشنوید
وقتی ملاحسنی از ناراحتی
بــه زیــر آواز مــیــزنــد
بر روی آهنگی از داریوش
خودتان بخانید
و آهنگ اصلی را بشنوید

بــقیه ی تــرانه ها
فعلا 13 تا، بدون آهنگ



چهـــار تـــرانـه ی زیبا از گــروه
جانی کِلِگ و ساووکا
از پیشتـــــازان مبارزه با
تبعیض نژادی در آفریقای جنوبی


Blog Archive

آخرین نوشته‌ها
ÁXARIN NEVE$TEHÁ
DE LEITEST POSTS!
shaahindelneshin@yahoo.com
.
.


.
.
MOSÁHEBEII BÁ
XODÁÁÁÁ
YE MOSALMÁN
va taráneii dar defá' az
HAQ O HOQUQA$
مصـــاحـبـــه‌ای بـــا خــــــــدا
ی مسلمـــــــــــــــــــان
و ترانه‌ای در دفاع از
حق و حقوقش!

ا
.
..
.
RÁKETE ZIR
MOJAHHAZ BE
BOMBE ATOMI
AAAAAST
XÁLI.BANDE.HERFEII:
XÁLI.BANDI HAM KE
MIKONID
XELI BOZORGVÁRÁNE
BEKONID
TAA BAR
xáli.VAZIFEYE $OMÁ
SAD.HEZÁR TON
PANBE! FE$ÁRIDE
ÁX ÁX
.
.
.
S
ED
ÁYE
PÁYE
XÁLIII
DE
MIÁYAD
BEGU'ID
KE JOFT
KONAND
ALBATTE DAMPÁII
YÁÁ KAAAAAAF$ RÁÁ
VA BEGOZÁRAND GU$E'I
VA BA'D VÁRED $ÓDE VA
BENESÍNAND BE TAMÁ$ÁYE
TEÁTRI
SEDÁYE ERÁDE'I KE
HÁLÁ BEGU PANJ HEZÁR
SÁL DÁ$TE GAVI MI$ODE
TÁ BAR HOKUMATE ZANJIR
VA DORUUUUUUUUQ
XÁÁTEME BEDAHAD
SETÁÁÁÁAÁÁDEEEE
RAHHHHBARIYEEE
ENNNNQELÁÁÁÁBE
MAXXXXXMALIIIIII
BAR.ALEIIHE.EHEEE
TAZVIIIIIR DAAAAAR
KOLLLLE JAHÁÁÁÁNN
RÁ XÁLI.BANDI.MIKONIM
VA QÓL MIDAHIM KE BE HADAF
BERESIM! ALBATTE, XÁIBANDÁNE
YEKI BE INGILISI
TARJOME KONE!!!
XÁLIBADE BESYÁR HERFE'II
BÁ $ERKATE BESIYÁÁRI AZ
DELBARRRÁN, DELBÁZZZÁN
MAXSUSAN E$Q.PI$EGÁN
KASÁÁNI KE BARÁYE TO
LOXTTT MI$AVAAAND!
VA MIRAVAAAND BE HAMMMAM TÁ
VAGTTTI KE DAAR KENÁÁ.ÁRE TO
HASTAAAND ... ÁX ÁX ÁX.ÁÁÁÁH
LÁÁÁZEM BE TAZZAKKOR NIST!
KE IIIIIIN ÁÁÁX.ÁÁX.ÁX.HÁÁÁ
NATIIIJEYEEE DOXUUU.ULE
ANGO$$$$$$TE SAMAADÁÁGÁ
DAAAAR CE$MÁÁÁÁÁAÁÁÁÁNE
KIIIIIIIIIIIIIIIIIIIII BUÚUUD?


.
.
اولین اطلاعیه‌ی رسمی‌ی سخنگوی
ستادِرهبری‌‌‌خالی‌مجازی‌ی انقلاب‌مخملی
...
آقای نبوی، هرچند که عضو ستادی
...
موسوی، رعیس جمهور مایی
سَلل الا محممد، منتظری خوش آمد
.
.
.
اگر خامنه ای با مصالحه! کنار نرود
دماری از روزگار کل حکومت درخاهدآمد
که تا حالا در موردش نوشته نشده
.
.
.
جوادِ ناعصبانی!: هرچند که میدانم
مردم ایران صددرصد پیروز هستند
ولی سرنوشت این انقلاب‌مخملی در
گروی دوست و فامیل متزلزل است
با اقناع، خاهش، التماس، ترقیب، تشویق
حتا تهدید به قهر، برو دیگه دوست ندارم
و خیلی حیله‌های! مختلف و مخسوسن
با تشویق به عدم تندروی و ندادن
شعار «مرگ بر جمهوری اسلامی»ا
البته در تجمعات یا تظاهرات بزرگی
که از قبل اعلام شده، و هنوز بهش حمله
نشده! او را به‌صورتی بسیار مخملی، به
خیابان دعوت کن. این روح حاکم بر اکثریت
ملت ایران است که حکومت ایران را تعیین
می‌کند. به این اکثریت، با سلابت تمام اضافه
کن. مرسی ممنون. پس یللی تللی بسه
ندا: این جواد داره با خودش حرف می‌زنه
جواد: تلفن را بردار و به هر دوست
و آشنا و فامیلی چه در ایران
و چه در خارج، زنگ بزن و
...
.
.
.
آقای اوباما
بوش اگه میکرد بمب‌باران
شما بکنید گل‌باران
.
.
.
ای مردم آزاده‌ی کشورهای
دمکراتیک، با تلاش در جهت
اخراج کلیه‌ی کارمندان سفارت ایران
در کشورهایتان
...




.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.




























تا می‌توانیم
حرمت ولی فقیه را بشکنیم
حکومت ولی فقیه
یعنی که ما هم صغیریم و هم سفیه
اصلن نخاستیم! حرمت نداشته‌ی
ولایت فقاهت رو نمیخاد بشکنی
اما حداقل بگو که انتخابی باید گردد


یادش به خیر، یه زمانی تو رودخونه‌های
شمال چقدر آب بود. انقدر اومدن ماسه‌های
کنار رودخونه‌ها و بعد زمینهای کشاورزی
رُو کشیدن و بردن، که خصلت طبیعی‌ی زمین
از بین رفت و آب گمراه شد
به زمین فرو نرفت، یا راحت بخار شد
یا سیل پل‌برانداز
حیف اون رودخونه‌های ناز
که چه ماهیگیری‌ای در آنها میشد آغاز
و از شنا که نگو! اوهو! اوهو


نامه به خانم نیلوفر بیضائی

تو میتوانی نقشت را بهتر بازی کنی
.
پاسخی از طرف خانم بیضائی
.
نامه به خانم نیلوفر بیضائی
گیاه بدون گل و جامعه ی بدون قهرمان
.
چرا ما انقدر میترسیم؟
اشاره ای به آقای علی میرفطروس
و انتقاداتی به خانم بیضائی
.
.
«ستادِ رهبریِ انقلاب‌ِ مخملی»
رُو خالی‌بندی می‌کنیم
نامه به خانم بیضائی
.
این ستاد منهل شد
.
.
وقتی کسی به دیگران
بی احترامی میکند
در مورد خانم مهستی شاهرخی
.
.
.
اگر آمریکا برای سرنگونی
جمهوری اسلامی، به ایران حمله کند
.
.
مسعود بهنود بهتره یا نازلی کاموری؟
.
.
.
آقای گنجی، اول درود
دوم این ننه من غریبم بازی چی بود؟
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (1 )ا
آقای گنجی، گاندی شوید
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (2 )ا
آقای گنجی، دلارهای کجائی؟
دلایل مخالفت شما با پول خارجی:ا
ا1- اپوزیسیون دیکتاتور تقویت میشود
ا2- ژیم بهانه پیدا میکند
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (3)ا
آقای گنجی، دلارهای کجائی؟
از دیگر دلایل مخالفت با پول خارجی:ا
ا3- وابستگی یا مزدوری؟
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (4)ا
بنیادگرائی پدیده‌ی جدیدی نیست
جمهوری اسلامی، رژیمی فاشیستی
و توتالیتر یا تمامخواه، تحت فرماندهی
رهبر کل نیروهای نظامی است
نه دولت متعلق به دوران
مدرن است و نه ایدئولوژی
جمهوری اسلامی از بسیاری جهات
فرهنگی و اقتصادی، ارتجاعی ست
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (5)ا
کُشتی منو با این سلطانیسم





قرار زیر، مربوط به اتفاقات
سیاسی روز نبوده
و همه‌زمان‌شمول! است
وعده یا قرار یا راندووی
زیر را زودتر از من بپذیر
عشق من! و بشنو این ز من
که تبلیغ قرار عاشقانه
بسی پر ارج بُود در این زمانه
وعده ی ما، جمعه ی اولِ هرماه
ازعصر تا غروب یا شبِ بعد از ظهر
تــــوی خیابانها و میادیــــن
و فراموش نکن نازنین
حق گردش را
و در این روز غریبه ها و آشناها
اگر بدهند به هم سلام و دست
خیـــلی خـــــــــوب است
حتا اگر بکار بَرند دستکش را

ای مردم بیچاره! آیا خوب نیست
که برای مبارزه با افسردگی، یکدیگر
را به ابراز وجود دعوت کنید که یعنی
هر هنری دارید- حتا همون راه رفتن
که مدل‌های فراوان دارد- خوب چرا
به نمایش عمومی نگذارید در خیابان
و در مقابل چشم تماشاچیان فزول؟! و
چـه بهتر که جمعه‌ی اول هـر ماه
و از عصر تا غروبش باشد روزی
که همه در خیابان گردش کرده و نگاه
به اجناس مقازه‌ها و رفتن تویشان هم
آزاد و حتا لبخند معنی‌دار به یکدیگر
و اگر نمایشی، آکروباتی، پانتومیمی
تاپول‌نندازی‌جُم‌نمیخورمی، موزیکی
نقاشیدنی هم در کار بود که چه بهــتر
و اگر آموزش مجانی این هنرها هم که
زشته این هنرمندا انقدر پولکی باشن
کــه ماهی سـه چهار ساعت به شما
مردم فلک‌زده! توی یه پیاده‌رُوی ناقابل
یه ضرب‌زدنی، تارزدنی که ساکسیفون
هم بــد نیست، مجــانی یاد ندهند
و در کــدام خیابــان میــشود
کاریکاتورکشی یاد گرفت؟!ا