غروری ز دست تو
خانمها: نیلوفر بیضائی و شکوه میرزادگی
دوست دارم شما را بغل کنم با هزاران دلدادگی
البته بی منظور هم نیستم!!
من مثل اینکه دلم برای افسانه تنگ شده
این افسانه کیست؟ چرا اسمش در کنار اسم شما نیست؟
ما اینقدر، اینقدر، اینقدر از هم دوریم
که نزدیکیِ ما، گویا تنها بدرد افسانه میخوره
رسیدن ما به هم، خودِ افسانه است
خودِ خودِ افسانه است
نیلوفرم! افسانه ام باش
شکوهم! افسانه ام باش
افسانه ام! به من قدرت بده تا بارور بشم
اینقدر در نا امیدی و احساس ضعف دست و پا نزنم
و در اینکه میتونم کاری کنم، اینقدر حرف چون و چرا نزنم
شکوه خانم عزیز، / ندا: که یه مقدار بد اخلاقی هم از شما دیده ایم!/
یادت میاد حدودای یک سال پیش، تقریبن همچین چیزی را برایت نوشته بودم:
/ ندا: خانم بیضائی شما هم ببین که این شاهین، چه کارها که نکرده است!/
/ گزارشگر: میخواست بنویسه "چه غلطها که تا به حال نکرده است"،
ولی گفت نکنه کار درستی کرده باشه!!/
"سلامی به بوی خوش آشنائی
به آن دلبر ِسرخوش ِهوریایی
و از آنجا که این نامه با آرزو نوشته میشه
انتظارم اینه که از من نگیری جدایی
یعنی آدمم حساب کنی،
اگه میخوای برای خودت بقائی!!
نه شوخی کردم
تو نازی و برای خودت سرفرازی
و حس میکنم که قلبامون میتونن بشن همبازی
چون تو هم، مثل منی که بعیده اسممو شنیده باشی،
با این حکومت نسازی
و میخوای وجودتو به دیگران انتقال بدی
و حتا اگه یه کلمۀ اشتباهو از قلم بندازی
بهت میگم چه دلنوازی
و شاید من و تو بتونیم ایرادای همدیگه رو بگیریم
و از قدرت بیشتری که به هم میدیم و میگیریم
احساس کنیم که خیلی دلیریم"
و من هم یادم نرفته که گفتی: "سلامی چو بوی خوش آشنائی" درسته،
دوست دارم شما را بغل کنم با هزاران دلدادگی
البته بی منظور هم نیستم!!
من مثل اینکه دلم برای افسانه تنگ شده
این افسانه کیست؟ چرا اسمش در کنار اسم شما نیست؟
ما اینقدر، اینقدر، اینقدر از هم دوریم
که نزدیکیِ ما، گویا تنها بدرد افسانه میخوره
رسیدن ما به هم، خودِ افسانه است
خودِ خودِ افسانه است
نیلوفرم! افسانه ام باش
شکوهم! افسانه ام باش
افسانه ام! به من قدرت بده تا بارور بشم
اینقدر در نا امیدی و احساس ضعف دست و پا نزنم
و در اینکه میتونم کاری کنم، اینقدر حرف چون و چرا نزنم
شکوه خانم عزیز، / ندا: که یه مقدار بد اخلاقی هم از شما دیده ایم!/
یادت میاد حدودای یک سال پیش، تقریبن همچین چیزی را برایت نوشته بودم:
/ ندا: خانم بیضائی شما هم ببین که این شاهین، چه کارها که نکرده است!/
/ گزارشگر: میخواست بنویسه "چه غلطها که تا به حال نکرده است"،
ولی گفت نکنه کار درستی کرده باشه!!/
"سلامی به بوی خوش آشنائی
به آن دلبر ِسرخوش ِهوریایی
و از آنجا که این نامه با آرزو نوشته میشه
انتظارم اینه که از من نگیری جدایی
یعنی آدمم حساب کنی،
اگه میخوای برای خودت بقائی!!
نه شوخی کردم
تو نازی و برای خودت سرفرازی
و حس میکنم که قلبامون میتونن بشن همبازی
چون تو هم، مثل منی که بعیده اسممو شنیده باشی،
با این حکومت نسازی
و میخوای وجودتو به دیگران انتقال بدی
و حتا اگه یه کلمۀ اشتباهو از قلم بندازی
بهت میگم چه دلنوازی
و شاید من و تو بتونیم ایرادای همدیگه رو بگیریم
و از قدرت بیشتری که به هم میدیم و میگیریم
احساس کنیم که خیلی دلیریم"
و من هم یادم نرفته که گفتی: "سلامی چو بوی خوش آشنائی" درسته،
نه "به بوی خوش آشنائی". این کلماتِ تقریبی را هم یادت میاد؟:
"شکوه خانم عزیز، شما بخاطر اینکه هرجا سخن از دمکراسی
و سکولاریسم بشنوید، ارزش گذارید و برای رسیدن به آزادی بی قرارید
و خاطرات مجسم ِگذشتۀ سرزمین ایران را سعی میکنید که پاس بدارید
و به خاطر احساساتی که برای آقای گنجی، بخوان همۀ آزادیخواهان،
"شکوه خانم عزیز، شما بخاطر اینکه هرجا سخن از دمکراسی
و سکولاریسم بشنوید، ارزش گذارید و برای رسیدن به آزادی بی قرارید
و خاطرات مجسم ِگذشتۀ سرزمین ایران را سعی میکنید که پاس بدارید
و به خاطر احساساتی که برای آقای گنجی، بخوان همۀ آزادیخواهان،
نشون دادید، خیلی تو قلب من جا دارید
و به همۀ اونایی که مروارید پرورش میدن، میگم بیاین بیاین،
و به همۀ اونایی که مروارید پرورش میدن، میگم بیاین بیاین،
پیدا کردم صاحبِ یه مخزن مروارید
که اجازه میده دونه دونه از مرواریدهاشو،
که اجازه میده دونه دونه از مرواریدهاشو،
تو هزاران صدف بکارید ،
تا حتی بهتر از آنها را به بار بیارید!
خانم میرزادگی!
خانم میرزادگی!
کِی میشه ببینم که برای اتحاد، دست بکارید؟"
و حال به شما هر دو خانم بگویم که من همیشه با امید، میخواهم حلقه بکوبم بر در ِ یار و بگویم در را باز کن و دل مرا بیش از این نیازار !! و دستت را توی دست من بذار و تجربه ای با من آغاز کن / صمد: این شاهین بیچاله خوب گناه داره نه! موُ خودُم یه زمانی انقده بیچاله بودُم که لیلا هم جُواب سلام موُ رِ نمیداد. این معشوقه های بی وفا! این عیندالله کجاست که یه انگشت بکُنم تو چشش تا یه ذره سبُک بشُم/
خالق افسانه
و حال به شما هر دو خانم بگویم که من همیشه با امید، میخواهم حلقه بکوبم بر در ِ یار و بگویم در را باز کن و دل مرا بیش از این نیازار !! و دستت را توی دست من بذار و تجربه ای با من آغاز کن / صمد: این شاهین بیچاله خوب گناه داره نه! موُ خودُم یه زمانی انقده بیچاله بودُم که لیلا هم جُواب سلام موُ رِ نمیداد. این معشوقه های بی وفا! این عیندالله کجاست که یه انگشت بکُنم تو چشش تا یه ذره سبُک بشُم/
خالق افسانه
اینقد مردم آزار نباش ،،،بی وفا با یار نبا ش
فردا کی و کجا هستی ،،،بوسه بگذار بر لباش
دستاتو بذار تو دستاش ،،،شادی شو ببر به قصه ها ش
دوست نداری بشی خالق ،،،خالق افسانه ها ش
خالق قصۀ شیرین توئی
فردا کی و کجا هستی ،،،بوسه بگذار بر لباش
دستاتو بذار تو دستاش ،،،شادی شو ببر به قصه ها ش
دوست نداری بشی خالق ،،،خالق افسانه ها ش
خالق قصۀ شیرین توئی
دلی رو نمی کنه غمگین توئی
پذیرای عاشق شرمگین توئی تو، توئی توئی تو
خالق افسانۀ محبوب
پذیرای عاشق شرمگین توئی تو، توئی توئی تو
خالق افسانۀ محبوب
عاشق روی تو هست محجوب
شدی توی قلبش خیلی محسوب تو، شدی شدی تو
اون که عشق و ریشه میشه ،،،عشقش یه جور نمیشه
یه جا واسش پر سرور ،،،یه جا پر غرور میشه
مهربونی هست سراش ،،،چشمه آبی گواراش
لذت عشق ورزیدن ،،،،نوش جون باشه براش
خالق قصۀ شیرین توئی
شدی توی قلبش خیلی محسوب تو، شدی شدی تو
اون که عشق و ریشه میشه ،،،عشقش یه جور نمیشه
یه جا واسش پر سرور ،،،یه جا پر غرور میشه
مهربونی هست سراش ،،،چشمه آبی گواراش
لذت عشق ورزیدن ،،،،نوش جون باشه براش
خالق قصۀ شیرین توئی
دلی رو نمی کنه غمگین توئی
پذیرای عاشق شرمگین توئی تو، توئی توئی تو
خالق افسانۀ محبوب
پذیرای عاشق شرمگین توئی تو، توئی توئی تو
خالق افسانۀ محبوب
تو دیگه نباش مثل او محجوب
نشون بده میشه تو قلبت محسوب تو، نشون بده تو
خیلی ها رُو تو گل بدون ،،،گلی توی یه گلدون
ممکنه کرد خاری رُو ،،،با یه محبت بدون
دست واسه دست نیاز ،،،اگه شد رد نیانداز
حالا عاشق سینه چاک ،،،یا سفره خالی انداز
خالق قصۀ شیرین توئی
نشون بده میشه تو قلبت محسوب تو، نشون بده تو
خیلی ها رُو تو گل بدون ،،،گلی توی یه گلدون
ممکنه کرد خاری رُو ،،،با یه محبت بدون
دست واسه دست نیاز ،،،اگه شد رد نیانداز
حالا عاشق سینه چاک ،،،یا سفره خالی انداز
خالق قصۀ شیرین توئی
دلی رو نمی کنه غمگین توئی
پذیرای عاشق شرمگین توئی تو، توئی توئی تو
خالق افسانه های ناب
پذیرای عاشق شرمگین توئی تو، توئی توئی تو
خالق افسانه های ناب
باشی عشق او را دریاب
بدی بدی مثبت به او جواب تو، بدی جواب تو
بده جواب تو
حالا شکوه، حالا نیلوفر
حالا من عاشق و تو دلبر ددرو پات میذارم من سر
تا که نوازشم کنی و گوش به خواهشم کنی
حالا کوچیکتر و بزرگتر ددمِهرِ کدوممون سر؟
خواهشی از هم بکنیم ددددردی داریم، پیدا یه مرهم بکنیم
بدی بدی مثبت به او جواب تو، بدی جواب تو
بده جواب تو
حالا شکوه، حالا نیلوفر
حالا من عاشق و تو دلبر ددرو پات میذارم من سر
تا که نوازشم کنی و گوش به خواهشم کنی
حالا کوچیکتر و بزرگتر ددمِهرِ کدوممون سر؟
خواهشی از هم بکنیم ددددردی داریم، پیدا یه مرهم بکنیم
و بزرگترین درد من، نبود همزبانی و اتحاده. تا ابد میشه که داستان و شعر و مقالۀ فرهنگی و اجتماعی و سیاسی نوشت، اما تا ابد نمیشه متحد نشد، تا ابد نمیشه حکومت زور را تحمل کرد، تا ابد نمیشه جانشینی برای این حکومت نداشت، و تا ابد نمیشه شاهد پاشیده شدن بذر بدبینی و نفاق بود. الان یه جوری شده که بعضی ها دارن ثابت میکنند!! که ما توان اتحاد را نداریم، و میگن سالها دیکتاتوری، همه ی ما را روانی و بی فرهنگ و خودخواه و قدرت طلب بار آورده، و میگویند حالا حالاها نمیشه اتحادی بدست بیاد. فعلا" فقط کار فرهنگی!
تا کِی وطن؟
وطن تو کِی لایقی آزادی دددتو میشی شایستۀ آبادی
تو کِی میشی لایق سرسبزی دددوطن تو کِی می بینی به خود شادی
وطن بگو تا کِی پریشانی ددددفرق دوست و دشمن تو کِی دانی
تا کِی سینه زنی ِ این و آن دددتو کِی پیدا میکنی درمانی
ستاره های زمینی ِ تو ددمگر که اینکه نابود بشن ددتا کاملا ً سوت و کور بشن
بگو که بتابند تا می توانند دددراین شبِ طولانی یه تو ددبه نام روشنی یه فردا
بگو که بخوانند تا می توانند ددانتظارِ طولانی یه تو ددبه نام آزادی یه فردا
به نام عشقی که به تو دارم دددسر به سرت من خیلی گذارم
بوسه ای بر لب، بر لب گذارم دددتا نگی آره در انتظارم
وطن توئی بسترِ خواهش ها دددنیازِ تو دست نوازش ها
تو میتونی مثل یه روسپی شی دددیا که تنت پناه عاشق ها
وطن تا کِی تو بت پرست سازی دددمیدون و به قدرت پرست بازی
روشنفکرات وقتی دمکراتن دددمیشه بشن لایق طنازی
ستاره های زمینی ِ تو، مگر که اینکه نابود بشن، تا کاملا ً سوت و کور بشن
بگو که بتابند تا می توانند، دراین شبِ طولانی یه تو، به نام روشنی یه فردا
بگو که بخوانند تا می توانند، انتظارِ طولانی یه تو، به نام آزادی یه فردا
به نام عشقی که به تو دارم، سر به سرت من خیلی گذارم
بوسه ای بر لب، بر لب گذارم، تا نگی آره در انتظارم
(دکلمه:)
راستی وطن!
وقتش نشده که بطور جدی فکر و نقشۀ آزادی تو سرت بیاری؟
تو همۀ احزاب و گروه هات ، آزادی و دمراسی رو به اجرا بذاری؟
اعضاء درجه یک و دو و سه رُو از توشون برداری؟
پُست و مقام و حزبی رُو چند سال چند سال تو دست آدمای دیگه بذاری؟
اگه نذاری که باید اسم اون حزب رو حزب پرورش دیکتاتوری بذاری!
وطن! وجود متحد و پیوسته تو با چه پرچمی به نمایش میذاری
(پایان دکلمه)
وطن تا کِی برقصی هر سازی سیاسی های خود پرست سازی
واسه حفظ مقام و زورِ خود به زورِ جمعی نمیشن راضی
وطن تو 60 میلیونی ناراضی اگه داری حس سرافرازی
با افکار آزادی خواهی تو هزار هزار ستاره میسازی
ستاره های زمینی ِ تو مگر که اینکه نابود بشن تا کاملا ً سوت و کور بشن
بگو که بتابند تا می توانند دراین شبِ طولانی یه تو به نام روشنی یه فردا
بگو که بخوانند تا می توانند انتظارِ طولانی یه تو به نام آزادی یه فردا
به نام عشقی که به تو دارم سر به سرت من خیلی گذارم
بوسه ای بر لب بر لب گذارم تا نگی آره در انتظارم
تا نگی آره در انتظارم
تا نگی آره در انتظارم
غروری ز دستِ تو
(دکلمه)
نیلوفرِ نکته بین، چرا غمگین اینچنین
شکوهِ گذشته بین، خواب آینده را ببین
(پایان دکلمه)
جدائی هارو ببین با من بیا و بشین
دست منو تو بگیر ای تو خوبِ دلنشین
و تو خوشگل مــــــــــــــــــن نشو مشکل مــــــــــــــــن
و تو قند عســـــــــــــل بشو عشقو مثـــــل
مهر و بذار جای کین یه موقع نشی خودبین
عشق دو طرفه مون چه لذت داره، ببین
و تو خوشگل مــــــــــــــــــن نشو مشکل مــــــــــــــــن
و تو قند عســـــــــــــل بشو عشقو مثـــــل
و مـــــــــن وجووودمو از تو میگیــــــــــــرم
غروووووورمو ز دَََ َستِ تو میگیــــــــرم
و من همیـــــــــــــشه به فکر تو هستـــــــــــــم
به بوی مهر تُووو همیشه من مستــــــــــــم
و تو خوشگل مــــــــــــــــــن نشو مشکل مــــــــــــــــن
و تو قند عســـــــــــــل بشو عشقو مثـــــل
(دکلمه)
نیلوفرم! افسانه ام باش
شکوهم! افسانه ام باش
افسانه ام! به من قدرت بده تا بارور بشم
یک ذره امید، یک ذره عزم
به یک مجلسِ بزم، در بهار آزادی
دست دادنهای ما، حلقه ی محکمِ میدان رزم
پر شور و پر غرور و هماهنگ و خوش نظم،
تن را بدهیم به بسترِ آبادی
(پایان دکلمه)
و تو خوشگل مــــــــــــــــــن نشو مشکل مــــــــــــــــن
و تو قند عســـــــــــــل بشو عشقو مثـــــل
و من امیـــــدمو از تو میگیــــــــرم
و از جداااااااائییت ببین چه دلگیرم
تو اتفاق در اتفاغم باااااش
به زلف تـــــو ببین چه درگیرم
جدائی هارو ببین با من بیا و بشین
دست منو تو بگیر ای تو خوبِ دلنشین
و تو خوشگل مــــــــــــــــــن نشو مشکل مــــــــــــــــن
و تو قند عســـــــــــــل بشو عشقو مثـــــل
مهر و بذار جای کین یه موقع نشی خودبین
عشق دو طرفه مون چه لذت داره، ببین
و تو خوشگل مــــــــــــــــــن نشو مشکل مــــــــــــــــن
و تو قند عســـــــــــــل بشو عشقو مثـــــل
ما اینقدر، اینقدر، اینقدر از هم دوریم
که نزدیکیِ ما، گویا تنها بدرد افسانه میخوره
رسیدن ما به هم، خودِ افسانه است
خودِ خودِ افسانه است
و ایران! ای سرزمین افسانه خیز
برای واقعیت بخشیدن به افسانه ای جدید، برخیز!
شاهین دلنشین
21 آگوست 2007
No comments:
Post a Comment