کوزه ای عسل و جامی زهر
آیا تبلیغات محکوم است؟
رفتم پیش بیلی و من تا مصاحبه با عمو اروند را بخونم و وقتی که خوندم، دیدم عمو بزرگ این حرفا رو هم زده: "در تمام مدت دوران عضویتم در بلاگ نیوز، هرگز به خودم لینک ندادهام. و اصولا هم نمیفهمم چرا بعضیها، حتا آدمهایی که از معروفیتی نسبی هم برخوردار هستند، مرتب به خودشان لینک میدهند... هرگز بروز کردن دستنوشتهام را به دیگران شخصا با ایمیل یا آف یاهو و... اطلاع نمیدهم ... آرزو دارم روزی برسد که هیچ کاربری به خودش در بلاگ نیوز لینک ندهد. من شدیدا به این باورم که عطر آن است که خود ببوید نه عطار بگوید".
نوشتم: "مصاحبه ی خوبی بود. دستتان درد نکند. ولی این عموبزرگ با این هرگز لینک به خود ندادناش و هرگز ای میل نفرستادناش که دیگران بخوانند نوشته هاش، پاک حالمان را گرفت! آخه شما بگید، بین یه بچه ی ۳ ماهه تا بچه ی ۳ ساله و بلکه بیشتر، نباید فرقی باشه؟ حالا یه آدم ِ ناشناس و غریب، شاید نخواد و شایدم بخاد! مردمو بده فریب! نباید برای خودش تبلیق! کنه؟ / صمد: چه بی اُنصافائی پیدا میشنا. اگه اون موقع که "چی توز" به بازار اومدا، برای این وچه های بی گناهِ اخمخ، تو این تفلزیون تفلیق! نمیکردن، اونا چه جوری میدونستن که برای خوردنش باید ماماناشونو تیغ و بحضی موقعها با جیغ بزنن؟ حالا خوبه که اون وچه ی بی گناه رو از یه راه دیگه ای ببرن که چشمش به اون مغازه با چی توز خوشمزه نیفته و دلش نخاد بخوردش؟ و وختی اون بی گناه رو دائم از راه های دیگه ببرن، خوب چی توز فراموشش میشه نه! و بیچاله چی توز که باید حسلت خورده شدن به دلش بمونه و یا اینکه اگه میخواد خورده بشه، خوب تبلیغات و سرو صدا را بندازه نه! این وچه های شیرآشام اگه گریه نکنن ممکنه مامانشون هم فراموششون کنه ها، تا یاد بگیرن گریه کنن! گول این عمو اروند رو نخوریدا. عوضش برین چی توز بخورید / خلاصه این هرگز و هرگزهای عموبزرگ موضوع رو انگاری بدجوری ناموسی! کرده. انگار که آدم باید شرم داشته باشه که ماهی یک بار به خودش لینک بده. به نظر من شاید دیگه درست نیست که "عطر آن است که خود ببوید نه عطار بگوید"، اگر هم درست باشه، شما هم باید پاتو تو عطاری بگذاری یا نه؟ اون عطار هم باید در عطرهای مختلف رو برات باز کنه یا نه؟ اگه عطر جدید آورده بود، باید معرفی کنه یا نه؟ الان بزرگترین کارگردانهای دنیا، با بهترین فیلمنامه و بازیگران، برای فیلم خودشون تبلیغ میکنن با دلارهای فراوان، حالا چه برسه به منی که تازه میخوام منو بشناسن. به نظر من این امکان که کاربران بلاگنیوز میتوانند ماهی یک بار به خودشان لینک بدهند، از بهترین فرصتهای داده شده به آنها است که متاسفانه عمواروند با این حرفاش یه کاری کرد که اگه بخوایم از این حق استفاده کنیم، انگار زهر حلیله بادوم! خورده باشیم. البته آدم میتونه به دیگران بگه که بهش لینک بدن، و به نظر من تا زمانی که احساس نیاز میکنه، بایدم بگه و بخواد، ولی خوب در اصل قضیه چه تاثیری میگذاره؟ الان اونائی که میخوان نوشته شون مثلا تو سایت گویا انتشار پیدا کنه، مگه نوشته شون رو نباید براشون بفرستن و یا یه جوری اطلاع بدن. خوب این هم تبلیغ برای نوشته است. الان یه عده از بلاگنویسان برای خودشون لوگو یا آرم مشخصی دارند که با پول یا دوستی و هم عقیدگی میبینی تزئین کننده ی صفحات دیگر سایتها و بلاگها شده است. حالا منی که ناشناخته ام و تا حالا بیشتر از دو سه جا، لینکم را نذاشته اند، باید منتظر بمونم که مرا کشف کنند؟ عموبزرگ جان، در تاثیر گذاری تبلیغات، حتا برای بهترین کالاها، میتونم بازم وراجی بکنم. ولی خوب حرفم را با این تمام میکنم که هم دوستت دارم و هم از دستت بدجوری دلخونم! کار غلط، غلطه، و اگر شما لینک دادن به خود را، در ضمن مجاز بودن، کار غلطی میدانید، کاری که آدمو کوچیک یا پست یا خوار میکنه، که به همان خاطر هرگز به خود لینک نداده اید، پس خواهش میکنم که چنین قانونی را از میان بردارید تا دیگران دستی دستی خود را کوچیک نکنند و خیال همه راحت شود. یک کوزه عسل و یک جام زهر. بخوریم که گوارای وجودمان باشد. و اما حالا من به خودم لینک بدم یا نه؟ آیا به خاطر هدفم، خواری و ذلت را قبول کنم یانه؟ خودمو کوچیک و پست کنم یا نه؟ ... آخ آخ آخ/ که معنی اش را میدانید؟! " البته بعدن خودمو کوچیک! کردم و به خودم لینک دادم.
بگذارید جوانی یشان را بکنند
و باز هم آیا تبلیغات محکوم است؟
رفتم سایت مشکین میرآبیان ، دیدم حق نداره یه کارائی رو مسخره کنه: "شماری از اینان، گاه وبلاگی به پا میکنند و سپس با دو بیت از این شاعر یا سه بیت از آن یک و یا چند جمله از یک شخص دیگر، گاه با ذکر نام و گاه حتی بی ذکر نام آنان در وبلاگ خود مینویسند. سپس دوان دوان به در هر خانهی وبلاگدارهای آشنا و نا آشنا کوبهای که ظاهراً سخت بوی محبت میدهد مینوازند و به آنان یادآور می شوند که مطلب تازهای در وبلاگ خود دارند."
بگذارید جوانی یشان را بکنند
و باز هم آیا تبلیغات محکوم است؟
رفتم سایت مشکین میرآبیان ، دیدم حق نداره یه کارائی رو مسخره کنه: "شماری از اینان، گاه وبلاگی به پا میکنند و سپس با دو بیت از این شاعر یا سه بیت از آن یک و یا چند جمله از یک شخص دیگر، گاه با ذکر نام و گاه حتی بی ذکر نام آنان در وبلاگ خود مینویسند. سپس دوان دوان به در هر خانهی وبلاگدارهای آشنا و نا آشنا کوبهای که ظاهراً سخت بوی محبت میدهد مینوازند و به آنان یادآور می شوند که مطلب تازهای در وبلاگ خود دارند."
گفتم عجب! گناه کبیره ای. یه سرگرمی هم به طرف نمیتونیم ببینیم. دیدم ایشان دو موضوع را با هم قاطی کرده اند. یکی اینکه بعضی از بلاگ نویسان، کار غلتی میکنند و آقای میرآبیان به درستی به این اشخاص توضیح میدهد که اقلا بی انصافها! اسم شاعر را زیرش بیاورید، ودیگری معرفی ِ یک پست جدید از طرف افرادی که خصوصیات آن وبلاگ نویسهای خطاکار را ندارند. من اگر، به نظر خودم، پست مهمی بنویسم، معلوم است که میخواهم عده ی بیشتری خبردار شوند. بنابراین مجبور به تبلیغات هستم، تا روزی که مجبور نباشم. حالا این کار من مسخره است؟ ایشان چون مشخص نمیکنند که روی سخنشان با چه کسانیست، احساسات خِیلیها را ممکن است جریحه دار کنند. برایش نوشتم:
با سلام. میخاستم! بگم: 1- بگذارید مردم جوانی یشان را بکنند. 2- بگذارید به کارهای گذشته شان، حال ِ اکنون، بخندند 3- بگذارید تلاش کنند تا در دلها جائی باز کنند، که این نشانه ی دوستیابی ست و دوستیابی خوب است! 4- بگذارید دست و پا و زبانشان را نبندند و طعم آزادی و دمکراسی را حداقل در دنیای مجازی بچشند. 5- بگذارید آیه یعس! و نحس نخانیم!(به نوشته مراجعه کنید) پرنده ی دمکراسی در میان مردم ما لانه کرده است. آیا تو خودت دمکرات نیستی؟ باشه! جوجه دمکرات نیستی؟ من چی؟ 6- من هم زورگوئی دیده ام. زورگوئی پدر به دختر یا پسر و غیره! ولی ندیده ام کسی تبلیغ عقاید را زورگوئی بنامد. مگر شما وقتی سایتی را میخوانید، به شما تزریق عقاید به زور میشود؟ مگه مجبوری بخونی؟ اگه یکی دوبار خوندی و خوشت نیامد، به تقاضاها محل نگذار. 7- اصلن نگو "من به هیچوجه قصد محکوم کردن این افراد را ندارم"، چون وقتی در ادامه ی این انکار، میگوئی:"از کوزه همان برون تراود که در اوست"، این یعنی محکوم کردن. و تازه مگر محاکمه یا ایرادگیری بد است؟ من هم الان دارم به طریقی شما را کمی تا بخشا"! محاکمه میکنم. کار کمی تا قسمتی بد، تا همون قسمت، محکوم باید گردد! و البته معلوم است که بر شما حکومت نمیکنم. 8- "به مشتی خواننده که از تصادف روزگار از کنار مزرعهی آنان می گذرند و همهچیز را برعکس و نادرست میبینند، میخواهد این قدرت یکسویه را اِعمال کند." یعنی چی؟ شما چه لطفی به آن "مشتی! خواننده" دارید، حتمن میشناسیدشان، که مدال "همه چیز!! را برعکس و نادرست بین" به آنها اعطا میکنید. 8- حالا شما که نگفته اید منظورتان از این "قدرت یکسویه اعمال کنندگان" چه کسانی ست، که احتمالن نمیتونه اون جوونائی باشه که " وبلاگی به پا میکنند و سپس با دو بیت از این شاعر یا سه بیت از آن یک و یا چند جمله از یک شخص دیگر، گاه با ذکر نام و گاه حتی بی ذکر نام آنان در وبلاگ خود مینویسند. سپس دوان دوان به در هر خانهی وبلاگدارهای آشنا و نا آشنا کوبهای که ظاهراً سخت بوی محبت میدهد مینوازند"، پس تکلیف اون "بر عکس و نادرست بینان"ِ بدبخت چیه؟ این حرفای شما چه کمکی به آنها کرد؟ اصلن اسم اون شاعری که "اگر انسان به متن اصلی و یا دیوان شاعر دسترسی نداشتهباشد و خود شاعر را هم نشناسد، تمام خشم خویش را به سوی شاعر و یا گویندهی از همهجا بیخبر روانه میسازد" ، چی هست؟
سرافراز باشید
البته باید این را هم الان اضافه کنم که آدمها خیلی مواقع مجبور به رعایت ملاحظاتی هستند و شاید حق سرزنش شدن را نداشته باشند. پس کلا نتیجه میگیریم که مرگ بر اجبار.
با سلام. میخاستم! بگم: 1- بگذارید مردم جوانی یشان را بکنند. 2- بگذارید به کارهای گذشته شان، حال ِ اکنون، بخندند 3- بگذارید تلاش کنند تا در دلها جائی باز کنند، که این نشانه ی دوستیابی ست و دوستیابی خوب است! 4- بگذارید دست و پا و زبانشان را نبندند و طعم آزادی و دمکراسی را حداقل در دنیای مجازی بچشند. 5- بگذارید آیه یعس! و نحس نخانیم!(به نوشته مراجعه کنید) پرنده ی دمکراسی در میان مردم ما لانه کرده است. آیا تو خودت دمکرات نیستی؟ باشه! جوجه دمکرات نیستی؟ من چی؟ 6- من هم زورگوئی دیده ام. زورگوئی پدر به دختر یا پسر و غیره! ولی ندیده ام کسی تبلیغ عقاید را زورگوئی بنامد. مگر شما وقتی سایتی را میخوانید، به شما تزریق عقاید به زور میشود؟ مگه مجبوری بخونی؟ اگه یکی دوبار خوندی و خوشت نیامد، به تقاضاها محل نگذار. 7- اصلن نگو "من به هیچوجه قصد محکوم کردن این افراد را ندارم"، چون وقتی در ادامه ی این انکار، میگوئی:"از کوزه همان برون تراود که در اوست"، این یعنی محکوم کردن. و تازه مگر محاکمه یا ایرادگیری بد است؟ من هم الان دارم به طریقی شما را کمی تا بخشا"! محاکمه میکنم. کار کمی تا قسمتی بد، تا همون قسمت، محکوم باید گردد! و البته معلوم است که بر شما حکومت نمیکنم. 8- "به مشتی خواننده که از تصادف روزگار از کنار مزرعهی آنان می گذرند و همهچیز را برعکس و نادرست میبینند، میخواهد این قدرت یکسویه را اِعمال کند." یعنی چی؟ شما چه لطفی به آن "مشتی! خواننده" دارید، حتمن میشناسیدشان، که مدال "همه چیز!! را برعکس و نادرست بین" به آنها اعطا میکنید. 8- حالا شما که نگفته اید منظورتان از این "قدرت یکسویه اعمال کنندگان" چه کسانی ست، که احتمالن نمیتونه اون جوونائی باشه که " وبلاگی به پا میکنند و سپس با دو بیت از این شاعر یا سه بیت از آن یک و یا چند جمله از یک شخص دیگر، گاه با ذکر نام و گاه حتی بی ذکر نام آنان در وبلاگ خود مینویسند. سپس دوان دوان به در هر خانهی وبلاگدارهای آشنا و نا آشنا کوبهای که ظاهراً سخت بوی محبت میدهد مینوازند"، پس تکلیف اون "بر عکس و نادرست بینان"ِ بدبخت چیه؟ این حرفای شما چه کمکی به آنها کرد؟ اصلن اسم اون شاعری که "اگر انسان به متن اصلی و یا دیوان شاعر دسترسی نداشتهباشد و خود شاعر را هم نشناسد، تمام خشم خویش را به سوی شاعر و یا گویندهی از همهجا بیخبر روانه میسازد" ، چی هست؟
سرافراز باشید
البته باید این را هم الان اضافه کنم که آدمها خیلی مواقع مجبور به رعایت ملاحظاتی هستند و شاید حق سرزنش شدن را نداشته باشند. پس کلا نتیجه میگیریم که مرگ بر اجبار.
2 comments:
اشک ها و خاطرات مه آلود وبی پيرايگی سخنانم را ببخشيد
مسيح نبوده ام که گونه ی ديگرم را پيش بياورم
هر چند هيچگاه نخواهمت گفت:
از کودکانگی اشکهايم
حتی اگر که بخواهی!
چشم ها و بی کرانگی نگاه های تو
چقدر برايشان شعرمشق کرده بودم.......
به خدا سنگدل نبوده ام
حتی در آندم که کلمات شعله ور را زنده به گور می کردم
تا غصه هايم را فرو خورم و با طرح خنده ای فريبت دهم بی آنکه بدانی......
از خشکسالی قلب من گلايه مکن
در سينه ی من ابرهاست که می بارد
و من بدانسان که دو هم آغوش يکديگر را
پلکهايم را بر هم می فشارم......
آه ...!
که چشم ها چه زود
از حسرت لبريز ميشوند..!
نه نه عزیم
ای ونوس بی آدرسم
از حسرت لبریز مشو
بی پیرایگی که غدرخاهی ندارد
چه مقشهای عشق خوبی مینویسی
حالا اگه از کودکی اشکهایت بگوئی، مگر چه میشود؟ به خاطر چشمها و بی کرانگی نگاهم که کشده، بگو
میدانم که سنگدل نیستی
پس از تو میخاهم که یادگاری از من، در پهنه ی ابراز وجودت به ثبت رسانی
/ رند: یعنی لینک او را در صفحه ات بگذاری و در ضمن، آدرس صفحه ات را بدهی/
نه، من میدانم که تو خاسته ای فریبم بدهی، اما اسمی از سنگدلی به میان نیاور که تو لطیفی مثل نفَست
و آن خشکسالی قلبی که تو از آن حرف میزنی، عین سیلابی ست که عاشقانی چون مرا با خود میبرد
مرا به درون ابرهای باران ساز سینه ات رهنمون شو تا غبار دوری را از تن من بشورانی
و مرا از شور عشق لبریز نمائی
که تنها آنچه که میماند
عشق است
Post a Comment