ماجراهای عشق شورانگیز هادی و ندا! (موقتی)
(به غلت های املاعی توجه نکنید)
(در این نوشته به کوروشپرستی و همچنین اکنونمشروطهخاهی! اعتراضی موقتی شده!)
/ ندا: عزیزانم! بدانید و آگاه باشید که من میخام داستانها از ماجرای عشق و عاشقی خودم و هادی براتون نقل کنم تا باشد که شما را فقط سرگرم نکنم و عبرت هم بگیرید و سیاست هم یاد (بگیرید را دیگر ننوشتم چون لازم نبود و تازه میشد نگیرید هم نوشت). آری، روزی روزگاری حدودای دو سال پیش بر اساس توهماتی واقعی! که اسمی از انها نمی برم و شما هم اصرار نکنید، یکدلنهصددل عاشق پرروییهای هادی خورسندی شدم چون هم خرابکاری میکرد و هم یه جوری رفتار میکرد که یعنی دیگه خوشفکرتر از اون وجود نداره. خوب منم پیش خودم گفتم چه اشکالی داره؟ پس حالا که اینطورییه خوب رهبرش میکنم و عاشق خودم که عاشق انتقادپذیر میشه! من در العان! ضمن تکذیب و پنهان داشتن هرگونه عشق دیگری به او بهجز پاچهگیری، در آن زمان به کمک جواد و بقیه، عشقی را به او ابراز نموده و بر و رویی بهش نشون دادم که نگو! و گویی که میخاستم حتا به ژنهای عشقش که بعضی از کروموزومهای عشق من را به کما برده بود شوک وارد کرده و طراوت زندگیی بهتری را به آنها هدیه بخشم که دانشمندان انرا بعنوان نمونهای از ژنتراپی قبول کردهاند، ولی نمیدونم چرا او درست تن و ژن نداد و انقدر عصابانی، که اصلا و ابدن نه! ولی بیقرار شد که بجای اینکه بگذارد پاچه اش را بطور وحشینوازشانگیزانه بگیرم، خودش پیشدستی، یعنی پیشدندانی کرد و دردانگیزانه پاچهای از من گرفت که گویی به جای برعکس! او مرا مقداری ژنتراپی کرد بطوریکه ژنزده و حتا جنزده شدم، اما هنوز هم که هنوزه عشقش را در سینه میپرورانم و برای بروز آن دیگر اصلاحطلبی پیشه کردهام تا باشد که از رو نرَوم و او را عاشق خودم بکنم، چرا که تنها چیزی که او احتیاج دارد و خبر هم دارد! و به روی خودش هم نمیآورد و حتا ممکنه در در درّهی عمیق ناخوداگاهش پنهان کرده باشه که در اینصورت خود را به بی خبری زده! عشق من است، همانطور که تنها چیزی که شاهین احتیاج دارد، عشق نیلوفراست و تکلیف عشق جواد به اِبینبی هنوز معلوم نشده! /
و حال که یه مقدار حالیتون شد، بگویم که همین جمعهی قبل هادی شعری از آن دوران عشق و عاشقی! روُ که همون موقعها یه تفسیری روش نوشتم، در نوشتهای به نام ياد شاپور بختيار و انقلاب مشروطه گرامي باد! آورد و فیل مرا به یاد هندستون انداخت و گفتم شما هم در جریان این ماجرای عشق و عاشقی قرار بگیرید! و طرفدار جفتگیری گردید که همان یارگیری باشد. و کاش میشد هممون یار هم بشیم حتا تو اونجا که اشتراک منافع داریم!
حال این شما و این هم اون تفسیر با یه مقدار دستکاری:
(توضیحات: هرچند در این تفسیر اعتراضاتی به آقای نوری علا شده، اما گل بی خار و شایدم برعکس! کجاست؟ باید بتونیم با هم کنار بیاییم یا بیایید یا بیایند!)
آدم شناسی از طریق تفکر و تفسیر!
هادی خورسندی، 27 مهر 1385
روزگاري روزگاري داشتيم
(در این نوشته به کوروشپرستی و همچنین اکنونمشروطهخاهی! اعتراضی موقتی شده!)
/ ندا: عزیزانم! بدانید و آگاه باشید که من میخام داستانها از ماجرای عشق و عاشقی خودم و هادی براتون نقل کنم تا باشد که شما را فقط سرگرم نکنم و عبرت هم بگیرید و سیاست هم یاد (بگیرید را دیگر ننوشتم چون لازم نبود و تازه میشد نگیرید هم نوشت). آری، روزی روزگاری حدودای دو سال پیش بر اساس توهماتی واقعی! که اسمی از انها نمی برم و شما هم اصرار نکنید، یکدلنهصددل عاشق پرروییهای هادی خورسندی شدم چون هم خرابکاری میکرد و هم یه جوری رفتار میکرد که یعنی دیگه خوشفکرتر از اون وجود نداره. خوب منم پیش خودم گفتم چه اشکالی داره؟ پس حالا که اینطورییه خوب رهبرش میکنم و عاشق خودم که عاشق انتقادپذیر میشه! من در العان! ضمن تکذیب و پنهان داشتن هرگونه عشق دیگری به او بهجز پاچهگیری، در آن زمان به کمک جواد و بقیه، عشقی را به او ابراز نموده و بر و رویی بهش نشون دادم که نگو! و گویی که میخاستم حتا به ژنهای عشقش که بعضی از کروموزومهای عشق من را به کما برده بود شوک وارد کرده و طراوت زندگیی بهتری را به آنها هدیه بخشم که دانشمندان انرا بعنوان نمونهای از ژنتراپی قبول کردهاند، ولی نمیدونم چرا او درست تن و ژن نداد و انقدر عصابانی، که اصلا و ابدن نه! ولی بیقرار شد که بجای اینکه بگذارد پاچه اش را بطور وحشینوازشانگیزانه بگیرم، خودش پیشدستی، یعنی پیشدندانی کرد و دردانگیزانه پاچهای از من گرفت که گویی به جای برعکس! او مرا مقداری ژنتراپی کرد بطوریکه ژنزده و حتا جنزده شدم، اما هنوز هم که هنوزه عشقش را در سینه میپرورانم و برای بروز آن دیگر اصلاحطلبی پیشه کردهام تا باشد که از رو نرَوم و او را عاشق خودم بکنم، چرا که تنها چیزی که او احتیاج دارد و خبر هم دارد! و به روی خودش هم نمیآورد و حتا ممکنه در در درّهی عمیق ناخوداگاهش پنهان کرده باشه که در اینصورت خود را به بی خبری زده! عشق من است، همانطور که تنها چیزی که شاهین احتیاج دارد، عشق نیلوفراست و تکلیف عشق جواد به اِبینبی هنوز معلوم نشده! /
و حال که یه مقدار حالیتون شد، بگویم که همین جمعهی قبل هادی شعری از آن دوران عشق و عاشقی! روُ که همون موقعها یه تفسیری روش نوشتم، در نوشتهای به نام ياد شاپور بختيار و انقلاب مشروطه گرامي باد! آورد و فیل مرا به یاد هندستون انداخت و گفتم شما هم در جریان این ماجرای عشق و عاشقی قرار بگیرید! و طرفدار جفتگیری گردید که همان یارگیری باشد. و کاش میشد هممون یار هم بشیم حتا تو اونجا که اشتراک منافع داریم!
حال این شما و این هم اون تفسیر با یه مقدار دستکاری:
(توضیحات: هرچند در این تفسیر اعتراضاتی به آقای نوری علا شده، اما گل بی خار و شایدم برعکس! کجاست؟ باید بتونیم با هم کنار بیاییم یا بیایید یا بیایند!)
آدم شناسی از طریق تفکر و تفسیر!
هادی خورسندی، 27 مهر 1385
روزگاري روزگاري داشتيم
روزگاری روزگاری داشتيم
بهر خود شهر و دیاری داشتیم
الانم روزگاری داری ای پدر ِ تند و تیز که میخام بیشتر از اینا باشی عزیز. ناراحت نباش و غُسه نخور که تا منو داری، غم نداری و برعکس! البته من از این همه مهری که به من داری نمیدونم به کجا پناه ببرم!
رندِآلمسوز: آخ گفتی، شهر و دیار، اولین عاشقی، جوونی/
جواد: البته من که همیشه جوان باقی خاهم ماند! /
آره روزگاری روزگاری داشتیم، بهر خود شهر و دیاری داشتیم. ای پدر تحمیلی که من آنرا انکار نمیکنم! حالا که حرف از دیار زدی، منو یاد عدهای از همدیاریها انداختی که بدجوری کوروش کوروش میکنند. میتونی به من بگی که حکومترانان بر نیاکانِ من و شما، چه جوری تسلیم سپاهیان کوروش و اجدادش شدند؟ آیا به زور سرنیزه نبود؟ به خاطر انقیاد و بردهگیری و باجگیری نبود؟ حالا میشه سر اجداد بحث کرد و هی به عقب رفت تا رسید به میمون یا میشه گفت اصلن قوم آریانها ایرانی نبودند یا متعلق به خاکی که الان ایران نام داره نبودند و به کتابای تاریخی رجوع کرد و فلسفهبافی! هم کرد و روی تعسیر تمدنها بر یکدیگر هم فکر کرد، ولی آیا کوروش یک پیشاامپریالیست یا امپراتوریست نبود. فاتح کشورهای دیگر نبود؟ تهدید نمیکرد که اگر تسلیم من نشید، نابودتان خاهم کرد؟ آیا هزاران نفر در این راه، کشته و نابود نشدند؟ آیا اجداد کوروش، فرهنگ رقیبکشی حتا اگه فرزند فرزند باشه یا شکنجهی چوپانان و هر گوشنابفرمانی را نداشتند؟
صمد: همون چوپونه که جون کوروش رو نجات داده بودا، که پدر بزرگش گفته بود اونو بکُشنا، یعنی یعنی اون چوپون بُزبخت وُ که قرار بود آدُمکشش کنن نکُشنا، فلکه اون کوروشو که اون موقع طفل مهسوم بود بکشن و چون اون چوپونه بُزدانش بشش اجازهی طفل مهسومکشی نداده بودا، خوب پس خاک بر سر بزدانش، اصلن حقشه که هر بلایی سرش بیارن تا احتراف کنه. واخِعن که این پدر بزرگ،پادشاهای اون موقع عجب فرهنگی داشتند نه؟! حالا موُ نمیدونم چرا اَسلن تعجب نمیکُنُم که این حرفا به موُ نمیاد. احتمالن دیروز که رفته بودُم آلایشگاه بگو چرا ایندفعه گفتن بیا مجانی سرت رو هم بُشوریم و شستن ولی خیلی سفت و سخت. غلت نکنُم مونو انگار بشوربشور مغزی دادن این بی اُنسافا/
آیا فرزند کوروش، فرهنگ کشتن ِ برادر را نداشت؟ این فرزند کوروش، فرهنگ قدرتطلبی حتا به قیمتِ قتل برادر را از کی یاد گرفته بود؟ پدرش که امپراتوریست! و قدرتطلب نبود که. او فقط همه جا را فتح میکرد تا باج و خراج نگیره! و فقط میخاست در راهِ خدای اون موقع ها، به مردم خدمت کنه و در راه خدا، کشورگشایی کنه! و تازه گی یا برای آقای اسماعیل نوریعلا، الهام شده که "این همه" به خاطر تخمیر ِ خون آریایی در رگهای این بشر بوده! البته ایشون "این همه" رو میخاد پنهان کنه و فقط گیر داده به "منشور آزادیی کوروش بزرگ". حالا فرض کنیم که من آنم که کوروش بود ... چه دردی از الانِ ما داره دوا میشه ؟! اگه قرار به افتخاره، چرا به بشر بودن خودمون افتخار نکنیم؟ بیچاره اونایی که ایرانی نیستند و باید در عقدهی نداشتن کوروش، عقدهی حقارت پرورش دهند.
در خيابان راه ميرفتيم ما !
ترس کی از پاسداری داشتيم
راست میگی یا. البته من اون موقع ها که خودم روزا نامه مینوشتم و به سورت شبنامه پخش میکردم، از معموران ساواک شاهنشاهی ترس ...، ولی خوب محاله من مسل شما اقرار کنم!
هیچکس کاری به کار ما نداشت
دست اگر در دست یاری داشتیم
خوش به حالت. من تو 14- 13 سالگی، یه دوستی داشتم که اسم فامیلش "قدسی" بود. یه بار زنگ زدم به خونشون و گفتم قدسی سلام. مادرم و میگی، خیلی عسبانی اومد گوشی رو گرفت و کوبوند رو بقیه ی تلفن. البته داداش بزرگم او را کم کم رام و یه مقدار متحمل! کرد. یعنی هم یه واقعیتایی از نسل بعدی به او تحمیل شد و هم تحملش بیشتر شد و هم بیشتر مامانی! ولی من چون یک خر ِ خجالتی بودم، که البته همه چی نسبی ست، تا خاستم آدم ِ بیشتر دلبر بازی بشم، کمونیستِ اخمخ ولی نازی شدم.
غم به دلها بود اما در عوض
همرهان غمگساری داشتیم
آخه چرا قدر منو نمیدونی؟ من که خیلی غمگسارم که. تو هم که از غمساریی من شاید میگساری، ای ذلیل نمرده! یه دفعه از بلبل، و یا از یه دسته گل، تبدیل میشم به آب شیر توالت! چقد مهربونیی کارت! فدای اون جمالت. [برای درک! بیشتر قضایا دیگه باید با توجه به تاریخ این نوشته، به آرشیو اصغرآقا مراجعه کنید] ولی خودمونیم، خیلی منو دوست داری و اقرار نمیکنی و تازه میخای از من فرار کنی، تا من بدو آهو بدو!
کنج دلهامان به باغ آرزو
بهر آزادی بهاری داشتیم
ای که من خیلی آرزوها دارم و آرزو بر جوانان و حتا بر پیران عیب نیست. حالا یا دوست داری داعم هسرت بخوری، یا زودتر آستیناتو بالا میزنی و ستاد درست میکنی تا شاید زودتر به آزادی برسیم و کمتر حسرت بخوری. من که خیلی هسرت میخورم. تو هم که بجای سرنگونیی دیگران، داعم منو سرنگون کن!
حرف قانون اساسی میزدیم
هم شعوری هم شعاری داشتیم
ای که دوست دارم عزیزترین بشی، دیگه نبینم بگی شعور داشتی، وگر نه، من به پدر بزرگم شکایت میبرم که این چه چیزایی ی که به تو یاد داده؟! البته او هم اهتمالن میگه که فرزند من یه زمانی مقداری شعور داشته و الان هم شعور داره، منتها فکر میکنه که اون موقع با شعورتر بوده و هر فکری که درست نیست که. پس! بیخود از این فکرا کرده و حالا که باشعورتر از دورانِ جوونی شه، پس حتمن حرف از یک قانون اساسیی بهتر خاهد زد و انقد افسوس گزشته رو نمیخوره. البته همونطور که این پدر ِ تحمیلی خطرناکه و حتمن ژنها و یا بقول خودش جنهایی از پدر به ارث برده، پس! او، یعنی پدر بزرگ هم احتمالن خطرناکه و ممکنه خر ِ منو بگیره و بگه «تو که خودت کمونیست بودی و اون قانون اساسیت که دیکتاتوری بود و خودتم ممکن بود به دست کمونیستها پخ پخ بشی که»، که در این صورت من خود را به موش مردگی زده و گردن را خلاس نموده و مغز او را شستشو داده تا او به فرزندش، یعنی شما، بگه که شعارِ خوب، خوب خوبه، حتا اگر در کنار ِ اروند رود داده شده باشه. پس جمعه های اول هر ماه رو فراموش نکن!
نهضت مشروطه مان گر مرده بود
لااقل بهرش مزاری داشتیم
البته چون من زیاد اهل گریه و زاری هستم! دنبال محل ِ زار نمیگردم. همه جا و مخسوسن بر روی رو تشکی و در زیر ِ رو لاحافیای بسه. هم محل زار ِ منه و هم محل ِ وعده ی ملاقات با دلدار ِ! منه. ولی من چرا همیشه فکر میکنم که "سلطنت مشروطه" یعنی هر کاری که بخای بکنی، باید رعایتِ شرط و شروطِ پادشاه رو بکنی؟! آخه چرا؟!
ندا: دم اون مشروطهخاهان انقلابی صد سال پیش گرم که جونشونو گذاشتن برای اینکه ملت یه سهمی تو قدرت داشته باشه. اما اونی که الان تبلیغ مشروطیت روُ بکنه، آنچنان صد سال از دنیا عقبه که میشه اسمشو گذاشت مرتجع! /
پس! این سلتنت طلب ها، هر چه زودتر! دمکرات بشن و بگویند که مقام سلطنت مورد نظرشان، حق داشتن قدرت و دخالت در سیاست ندارند و تشریفاتی تشریف خاهند داشت! و دمکراسیی سلطنتیای مثلن مثل نروژ ...
جواد: انقدر جوک نگو! رضاشاه دوم! مشروطهخاهه و سلطنتطلبی یعنی رضاشاهدومخاهی، یعنی مشروطهخاهی. سلطنتطلبی انقدر با مشروطهطلبی قاطی شده و گره خورده که رشد سلطنتطلبی مساوی با ضربه زدن به جنبش دمکراسیخاهییه.
در پی احیای آنچه رفته بود
وه چه عزم استواری داشتیم
ای پدر ِ تحمیلی! اگه دیگه عزم استوار نداری، زودتر بگو و خیالِ منو هم جمع کن و هم کم! من میخام اگه آب شیر توالت هم میشم، به یه امیدی بشم. همونی که آب هستم، البته خودش افتخاره، و آب لوله کشی از شیر حمام و زرفشویی و حتا استخر هم میتونه سر دربیاره! و چه فرحبخش است آبی که به روی خاک تشنهای پاشیده میشه. راستی چه چیز ِ ما رفته بود که شما میخاستید احیایش کنید؟
حیف شد که عاقبت برعکس شد
هرچه بهرش انتظاری داشتیم
آره حیف شد که جمهوری ی اسلامی اومد. ولی با اون سطح فرهنگیی غیر روشنفکران و روشنفکران اون زمان، حقمون بود که حیف بشه!
چاه را ناکنده بر سر میزدیم
ما که مسروقه مناری داشتیم
ای، ای، ای، اگه حال ِ منو بدونی. این پدیده ی منار کوبی یا کللن کوبی!، فقت مال اون زمان که نبوده که. الان هم میکوبن.
رند: البته من که اسلن گناه کار نیستم! اما میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان دون/
مسلن الان از هر طرف دارن رو سر من میکوبن. تازه این بی انسافا در سایت گویا، نه اجازه ی حرف زدن به من میدن و نه وقتی که مرا میکوبند، اسم مرا میبرند. باور کن که همین پَریشبا، بعد از خاندن نوشتهای، وقتی رفتم بخابم تو فکرم شروع کردم که با شما سحبت کنم. داشتم بهت میگفتم که بیا و سنتهای غلت رو بشکن و این رسم و رسوم ِ به لجن کشیدن دیگران، بدون اسمشان را بردن، را از بین ببر. و تو همین فکرا بودم که دوباره اشک و رو لاحافی. من اگه میتونستم که در این زمینه قانون بنویسم، مینوشتم: شما حق ِ به لجن کشیدن دیگران را در سورتی دارید که 1- صریحن بگویید که طرفتان کیست. 2- حق دفاع به طرف مقابل و در همانجا که لجن پاشیده اید، بدهید. و در همان زمان که این حق کشی ها و حق طلبی ها داره سورت میگیره، تکلیف این انقلابِ مخملی معلوم نیست چی میشه.
وارث صدجور بیماری شدیم
گرچه دکتر بختیاری داشتیم
آره، هزاران سال دیکتاتوری، همه ی ما رو دچار بیماری کرده، و خودمان هم دکتر ِ خودمان هستیم. که امیدوارم که بخت یارمان باشه.
ماتلیمدال: اونایی که کمتر بیمارن، دستشون بالا، وگر نه مدال، بی مدال! /
او برای ما الفبا مینوشت
ما نظر بر نقش ماری داشتیم
همش تقسیر این صمده!
او ز لائیسیته* اش میگفت و ما
با امام خود قراری داشتیم!
البته من فکر میکنم که کلمه ی "لاعیسیته" کلمه ای "هند و اروپایی" ست، و "لا"ش از این طرف و به معنیی "وسط" و "سیته"اش از آن طرف است و به معنیی "سیت دان پیلیز" که کلن بدون لطف و پیلیز، میشه "در وسط بشین" و منزور از آن اینست که "دین دارها" بروند در وسط مسجد و معبد خود بنشینند و به اسم دین در کار ِ دولت دخالت نکنند! و حالا که این مسعله حل شد! ای پدرم بگو چه قراری داشتی؟ زودتر اعتراف کن و اسم اون امام رو هم افشا کن. من که مارکس و انگلس و لنین بودن برایم امامانی، که کم کم برام شدن خطاکارانِ مامانی!
عاقلی حرفی زد و در معنیش
حیرت دیوانه واری داشتیم
صمد: اون اخمخ ِ عاقل نُما، چرا این پدر تحمیلی رو حیرتمندِ دیوانه وار کرد؟! همچین بزنُم به چششا. موُ اگه خودُم حیرتمند بشُم، اونوقت چلو کُباب هم که بزار ِن جلوم، خوب معلومه که میخورُم که، ولی در حیرتُم که چرا این اون مزه ی سابقو نمیده. حالا این کار خوبه؟! غذا راحت از گلو نره پایین خوبه ؟!
هادیا از خاطرات تلخ خویش
کاش امکان فراری داشتیم
ای پدرم، کی گفته که امکانِ فرار نداریم؟ ما میتوانیم آنقدر خاطرات خوشی بجای بگزاریم، که همه مون در مقابل این خاطراتِ ؟! خوش، اون خاطرات را از خود دور کرده و به آن بخندیم.
30 آبان 1385/ 25 اکتبر 2006
سروناز: آری اینچنین بود!
No comments:
Post a Comment