و این مسعود بهنود است که برای حکومت خط و نشان میکشد
(به غلتهای املاعی توجه نکنید)
مسعود بهنود: «... در شرق است که تغييرات به يک گردش چرخ نيلوفري است که چنان پشت پائي فلک به مغروران مي زند که يکباره ديد کاخ آرزوهايشان گودالي متعفن مي شود که تنها سگ ها آن هم نه سگ هاي بزرگ اشرافي در ان لانه خواهند کرد. مثل همان مغاکي که صدام در آن پنهان بود بعد از ساخت پنجاه قصر عجب در حاشيه دجله و فرات...»
خلاصه آقای ولایت وقیح هواسش باشه که جاش مثل سگ توی گودال متعفنه و شاید وای به روزی که آقای بهنود هم شعار سرنگونی بده که البته احتمالن درست موقع سرنگونی حکومت همچین شعاری میده و حال که چنین قراره بشه! بد نیست یه مقدار آقای بهنود را بیشتر بشناسیم و به این خاطر اول مقداری به ادعای فرج سرکوهی در مورد آقای بهنود و پاسخ ایشان میپردازیم و بعدش به قبل از انقلاب برمیگردیم که آقای بهنود به گفتهی خودش هر چند که نمیخاسته، از طرف دکتر بهشتی تهدید و مجبور شده تا با او با همکاری کنه و تازه خودش راهچاه هم پیدا کنه تا آزادی مطبوعات را به پای امام بنویسند و آخر سر هم قسمتی از سخنان معمامعناداری از او:
«فرج سرکوهی که سالها با او در نشریه «آدینه» کار کرده است، مینویسد: «آقای غلامحسین ذاکری امتیاز (پروانه نشر) داشت اما تخصص و دانش و سرمایه نداشت. سیروس [علینژاد] را به سردبیری برگزید و آقای مسعود بهنود را به مشاورت. بعدتر که امکانات و روابط آقای مسعود بهنود دانست همه جا در موارد حساس با او رایزنی میکرد و آقای بهنود شد تضمین دوام مجله. آقای مسعود بهنود روزنامه نویسی چیره دست و باهوش بود. به دوران شاه کوتاه زمانی با روشنفکران معترض پریده بود اما با موقع شناسی که در او است به سرعت دریافته بود که باد از کدام سو میوزد. در باند نخستوزیر وقت آقای عباس هویدا جا کرده بود و در آیندگان آقای داریوش همایون نیز مدتی سردبیر بود. از معدود گویندگان رادیو بود که بدون نوشته و بازبینی حق داشت برنامهی راه شب را اداره کند. در تلویزیون دولتی نیز برنامه ساز و مفسر سیاسی مورد اعتماد بود. شامهایی قوی داشت در تشخیص قدرت. سازش با قدرت را استلزام حضور مدام خود در رسانه ها میدید. ... پس از انقلاب سردبیر تهران مصور بود. شیوه دیگر کرده بود و به پسند روز نان از دشنام دادن به خاندان پهلوی و آقای عباس هویدا میخورد که به نظام پهلوی حامی او بود. ... با بسته شدن نشریات و ضربهی ۶۰ کوتاه مدتی به اتهام همکاری با رژیم سابق به زندان افتاد. آن جا کار خود کرد و هرچه بود پس از آزادی به حلقههایی از قدرت و به باند هاشمی رفسنجانی راه یافت که در مقالاتش در آدینه و نشریات دیگر او را «سردار سازندهگی» و تالی امیرکبیر میخواند. تعادل هم رعایت میکرد و هرجا که از «سردار سازندهگی» میگفت از رهبر نظام نیز چون «ستون خیمه» یاد میکرد. شهرت داشت که فدیهی آزادی او [از] زندان فیلم تار عنکبوت است- که سناریو آن را نوشت و در آن بازی کرد- و بهای حضور او در بیشتر مطبوعات طرح خواستهای نظام در رسانههای غیردولتی. ... هر شمارهی مجلهی آدینه مقالهایی از او باید که در صفحههای اول مجله چاپ میشد و اغلب در بارهی مسائل روز ایران. نثری ساده و روان و پرکشش داشت. به نعل و میخ میزد و در نان قرض دادن به این و آن صاحب قدرت و مکنت استاد بود. تصویرگری که از لوازم گزارش نویسی است خوب میدانست و غمزههای زیبا در قلم میکرد. این همه چنان بود که اشتباهات بسیار و اطلاعات غلط و بافتههای مجعول که در نوشتههای او فراوان است از چشم خوانندهی کم سواد و آسان گیر پوشیده میماند. در آدینه هیچ کس جز او حق نداشت که در بارهی مسائل ایران بنویسد و هیچ مقالهایی در نقد نوشتههای او – حتا در نشان دادن بافتهها و اشتباهات فاحشی که در مقالات او بود- چاپ نمیشد.» » بهنود پدیدهای که از نو باید شناخت
واکنش آقای بهنود به بعضی از سخنان بالا: «... آدینه تنها نفسی بود که در میآمد. آقای علینژاد به خاطر اینکه فضا را بسته میدید خیلی نشریه را اجتماعی کرد. راجع به مباحث تحقیقات اجتماعی، طلاق، بیکاری و این چیزها مینوشتیم بيشتر و اين پيدا بود که جلو نمی رود. ولی راهحلی بود برای ماندن. ولی احساس میکرديم هر طوری شده باید یک خطی را بشکنیم. بعد آقای علینژاد قهر کرد و رفت. شمارهی ۲۵ام. آدینه دوهفتهنامه بود. ولی آن موقع جنگ بود، کاغذ نبود، گاهی میشد دو ماه. خلاصه علینژاد رفت و به فرج سرکوهی پيشنهاد کردم که او تحریریه را اداره کند تجربه اين کار را نداشت و هميشه با سيروس کار کرده بود.گفتم عيبی ندارد بمان تاسيروس برگردد من پشتت هستم. فرج آبان ۵۷ از زندان شاه آمده بود بیرون. نمی دانم عضو کدام گروه چريکی و چپ بود ... در زمان شاه هفت سال زندان بود. فرج را در دوران دانشجویی در تبریز گرفته بودند. فرج در ۴ آبان ۵۷، همزمان با آقای طالقانی و منتظری و یک سری از زندانیان سیاسی آزاد شد. یکی دو ماه بعد فرج آمد پیش ما در تهران مصوری که من یک شماره منتشر کرده بودم و اعتصاب کرده بودیم و در نیامده بود. منتظر بودیم که اعتصاب تمام شود درش بیاوریم. آنجا به معرفی سيروس علی نژاد شد خبرنگار ما. خیلی از مصاحبههای معروفی که تهران مصور کرد و بعضیهایش خیلی معروف و اثرگذار بود کار فرج بود... خودش را نشان داد. تهران مصور که تعطیل شد فرج رفت و ... به کل از صحنهی کار سیاسی، مطبوعاتی رفت بیرون. تا وقتی که آدینه در میآمد که باز دعوت شد و آمد با علینژاد در تحریریه کار کرد. وقتی علینژاد رفت نمی خواستم آدينه تعطيل شود و به کس ديگری هم اعتماد نداشتم وبه ذاکری پیشنهاد کردم فرج به طور موقت تحریریه را بگرداند فرج فرقی که با علی نژاد داشت این بود که سیاسی بود. الحق خیلی خوب اداره کرد مجله را . حالا بعدا رفته در کتابش نوشته که من بهاصطلاح با ارتباط با رژیم پوشش ایجاد میکردم بماند . من در نامهای که به فرج جواب دادم هم نوشتم که حرف فرج غلط نیست. درست است. شاید با لحن بدی میگوید و بعضیها نپسندند. برای یک کشوری مثل ایران آدمها فکر میکنند یک کسی با بزرگترش نباید این طوری حرف بزند. اما اگر من باید گلهای داشته باشم ندارم. چون پایهی حرفش درست است. من فرضم را بر این قرار داده بودم که نسل جوان و زنده ایران فقط همین مجله را دارند. هیچی ندارند. هیچی نبود. هیچ چیزی در صحنهی مطبوعات ایران که بچهها، دانشجوها، کسانی که یک نگاهی بخواهند به مسایل سیاسی بکنند بخواهند بخوانند نبود. من اساس را بر این گذاشته بودم که تعطیل نشود و بماند. من لابی نداشتم بکنم. اگر داشتم حتما میکردم. با نوشتههایم بالانس را ایجاد میکردم تا فرج بتواند کارش را بکند. اگر آن تعادل را نداشتم آدینه ۱۴ سال منتشر نمیشد. من میخواستم همین حادثهای که آخر پیش آمد و فرج را تا نزدیکی کشته شدن بردند اتفاق نیفتد و تمام سعیام را هم کردم. چون اینها سیاسی نبودند نمیدانستند. من میدانستم آن بالا خیلی خشن است و به همین جهت هنوز هم پشیمان نیستم از کاری که در آدينه کرديم چه دوره ای که علی نژاد بود و چه دوره فرج و چه چند شماره ای که بعد از فرج در آمد . اگر هم اگر پيش آيد همان کارها را خواهيم کرد. تصور می کنم که فرج سرکوهی هم همان کار ها را خواهد کرد. فرج مثل برادر کوچک من است. فرج را میشناسمش. بعد واقعا هم فرج سهمی که دارد و همین دوران کوتاهی که در مطبوعات کار کرده، نقشی که در مورد کار مطبوعات در ایران دارد خیلی است و خیلی هم زجر کشید. ۷ سال دوران شاه و یک سال هم دورهی اینها. پدرش را در آوردند. فرج آن موقعی که در فاصله کوتاهی آمد و بعد زد بیرون، من و گلشیری تنها کسانی بودیم که اعتماد میکرد پیششان بیاید. به هیچکس حتی برادر و خواهرش اعتماد نداشت. از بس آزارش داده بودند رعشه گرفته بود. در اول کار التماس میکرد بهش سیانور برسانیم. میگفت تحمل ندارد دوباره برگردد زندان . هیچکسی در مطبوعات ایران به اندازهی فرج زجر نکشید. یک مرتبه آمده بودم خارج در فرانکفورت، سخنرانی می کردم یک نفر بلند شد گفت شماها را خریدند برای سوپاپ اطمينان و از این حرفها. گفتم :«حقیقتاش را بخواهید اینها تا حالا نفرستادهاند دنبال ما که تازه من بررسی کنم ببینم قیمتش خوب است یا نه. کسی نیامده. حالا بیایند ما یک مطالعهای میکنیم. » واقعش این است که اینها بعد از انقلاب نیامدند دنبال ما برای خريد و فروش.»
بهنود: «این اعتصاب دوم است تا شبی که شاهپور بختیار رفت با شاه مذاکره کرد. بختیار یک روز من را دعوت کرد به خانه اش و گفت من نخستوزیری را قبول کردم شما هم بروید روزنامهیتان را دربیاورید. رادیو تلویزیون هم شروع کند از اعتصاب بیاید بیرون. چون ما در اعتصاب بودیم. از کل ۳۰۰۰ و خردهای کارکنان تلویزیون غیر از ۱۷۰ نفر و یک تعداد نظامیهایی که حداقل برنامههایی را نگه داشته بودند بقیه در اعتصاب بودند. اینها را معروف کرده بودیم به ضداعتصاب، ضدانقلاب. ماها هوادار انقلاب بودیم. آقای بختیار گفت از اعتصاب دربیایید. آزادی میخواستید این هم آزادی. ۳۹ روز قبل از انقلاب بود. روز پنجشنبهای بود. من گفتم دست من نیست. باید بروم صحبت کنم. بعد با بچهها صحبت کردم. بچهها همه خوشحال گفتند درمیآوریم. آزادی، بدون سانسور. همه خسته شده بودند در این ۶۰ روز اعتصاب. قرار شد جمعه برویم کار کنیم صبح شنبه روزنامه در بیاوریم. رادیو تلویزیون هم فکر کنیم چه کار باید کرد. هی میگفتند آنها که کار کردند را باید بریزیم بیرون بعد ما بیاییم تو. یک عدهای میگفتند نمیشود. خب به هر حال آنها هم کارمنداند. در شورای اعتصاب تلویزیون شهنواز بود، جوان روح بود، علی حسينی بود . همهشان را یادم نمیآید. از بچههای جلوی صحنه که اسم داشتند پیش مردم، جز علی حسينی کسی نبود. مطبوعات هم که سندیکایی بود که آنها بهعنوان اعتصابکننده بودند. دبير آن هم محمد علی سفری بود. من رفتم که پیغام بختیار را به آنها بدهم. آنها هم از یک راه دیگر شنیده بودند. مطبوعات بلافاصله آماده شدند که دربیاورند. صبح جمعه آقای دکتر بهشتی من را دعوت کرد به همراه آقای پورحبيب خبرنگار بازار آيندگان و آقای درخشان که با دکتر بهشتی دوست بود و در جريان هفت تير کشته شد. من هم رفتم. گفت این خبر چیست؟ گفتم هیچی. اینها سانسور را برداشتند. خوب شد دیگر. ما هم راحت شديم حالا اخبار مربوط به انقلاب را چاپ می کنيم و مردم از وقايع با خبر می شوند . گفت نه عزیزم، اعتصابات سراسری ست در کشور. شما هم جز اینها هستید. بالاخره انقلاب رهبری دارد. گفتم خب ایشان یکی از رهبرهاست. دکتر سنجابی هم هست. بازرگان هم هست چپ ها هم هستند . گفت نه جانم، این طور نیست. من گفتم خب حالا چی میگویی آقای دکتر. گفت شما از اعتصاب در نیائید. گفتم هیچ نیرویی نمیتواند جلوی مطبوعات را بگیرد. شنبه صبح همه درمیآیند. به نفعتان هم هست که روزنامهها در بیایند. بهشتی گفت اعتصاب یک پیکرهی به هم پیچیدهای است که یک جایش خراب شود همهاش خراب میشود. من هم گفتم آره دیگر، ولی دست من هم نیست. یک ذره تهدید کرد. گفت من فکر کنم اگر مطبوعات دربیاید ممکن است که رهبر تحریم کند. خیلی برای شما بد می شود. گفتم به دید من سفتم. ولی خب دست من هم نبود. گفت عزیز من، شنبه مطبوعات در بیاید معنیاش این است که آزادی مطبوعات را بختیار داده. گفتم خب داده دیگر. آخر این جزو شرایطش است. سانسور را برداشته است. ما هم که میخواهیم سانسور برداشته شود. شما هم که میخواهید انقلاب کنید. خب خیلی خوب است دیگر. این همه باید ناز بیبیسی را بکشید. روزنامهها در میآیند کارتان را انجام میدهند. گروههای سیاسی شما هم خوشحال میشوند. گفت آره، ولی تصمیمگیریش با ما نیست. بلند شدم بروم. او هم تهدید کرده بود. گفت شما هم به دوستانتان خبر دهید. احتمال دارد ایشان تحریم کنند و اعلام کنند مطبوعات مال رژیم است. این خیلی سنگین می شود برايتان . راست می گفت چون آن موقع آقای خمینی خیلی محبوب بود. ما هم نمیخواستیم ولی کاری هم نمیتوانستم بکنم. بلند شدم. دم در گفت آقای بهنود شما خیلی باهوشید. یک راهی بدهید از این بنبست خارج شویم. گفتم چه راهی؟ گفت شما یک راهی بگویید. به شوخی گفتم میخواهید حالا پس فردا ما در بیاوریم ایشان هم به جای این که تحریم کند اعلاميه بدهد و برای ما دعا کنند. من این را بهعنوان شوخی گفتم. در حقیقت یک طنزی در آن بود که چرا ما عقبنشینی کنیم، ایشان عقبنشینی کند. دکتر بهشتی خیلی باهوش بود. گفت فکر خردمندانهای است. گفتم حالا چه کار کنیم آقای دکتر؟ گفت شما اینجا تشریف داشته باشید. من زنگ میزنم به پاریس. شام خدمتتان میخوریم بعد جواب می آيد . این را من با نظر مثبت به ایشان منتقل میکنم. شاید که درست شد آن وقت دستخطی بنویسند و اجازه دهند و روزنامهها با دستخط مبارک ایشان دربیاید. بعد نشستیم شام خوردیم و نماز خواند. همه هم پشت سرش نماز خواندند. سر هر ساعت تلفن می کرد. او خبرها را میداد و دستورها را میگرفت. خلاصه خبر را داد و گزارشها را گرفت. آمد گفت الحمدالله، الحمدالله یک نماز شکری بخوانیم، اجازه فرمودند مطبوعات منتشر شود. آخر شب شده بود و حکومت نظامی بود ولی دکتر بهشتی چندين کارت مجاز حکومت نظامی داشت و خانه اش پر از مردم بود و هر کس را می خواست با يکی از ماشين های کارت دار می فرستاد و مرا هم فرستاد . خلاصه جمعه فردايش پيام آقا را فرستادند برای مطبوعات و روزنامهها هم از خدا خواسته. صفحهی اول عکس بزرگ اجازهی رهبر. صبحاش دکتر بختیار به من تلفن کرد. گفت من متاسفم برای شما. برای خودتان یک آقا بالاسر دیگر درست کردید. من دلم میخواست شما آزاد باشید. شما بلافاصله با اصرار یکی دیگر برای خودتان درست کردید. باز با اجازه این کار را کردید. متلک گفت. من واقعا خودم را میگویم، شاید بعضیها این طور نبودند، اهمیت حرفی را که بختیار زد نفهمیدم. باید میگذشت سه ماه بعدش، حمله به دفاتر ما شروع میشد، حمله به آیندگان شروع میشد تا ما میفهمیدیم.»
بهنود: «ماجرای بستن پیامامروز این طوری بود که مجافظهکاران شروع کرده بودند یک دوره اصلاحطلبان را زدن. ما در قالب اصلاحطلبان نمیگنجیدیم. چون قبل از دوم خرداد هم پيام امروز منتشر می شد. اصولا سعی میکردیم بیطرف باشیم. بعد حلقه را بستند. نزدیک شدند. یعنی وقتی هممیهن را هم زدند معلوم شد آمدند به حساب همه برسند . نشانههایش رسید. این بود که آقای نایینی تصمیم گرفت خودمان داوطلبانه تعطیل کنیم. ولی حکومت از این ابتکارها سرش نمی شود . جمهوری اسلامی تا حالا به کسی اجازهی استعفا نداده است. خاتمی تنها آدمی در طول این مسیر بود که از وزارت ارشاد توانست استعفا دهد...»
دیگه بقیهاش را نمیآورم، ولی جالب است اگر وقت کنید! که منظور این نیست که «وقتکردن» شما جالب است و البته با در نظر نگرفتن اینکه ممکن است همه چیز شما جالب باشد:)