بعضی موقع‌ها عقب‌نشینی یا آتش‌بس، مفید است
تجربه‌ی دوران خاتمی را هرگز از یاد نبریم. "رهبر" را دیگر باید با قدرت و مصالحه، عوض کرد و چهره‌ی دوراندیش‌تری را جایگزینش نمود و سپاهیان را هم با تضمین شغل و حقوق، در ارتش ادغام
حق گرفتنی‌ست و جواب مشتِ قوی، فقط یه بار، دو بار، سه بار، چهار بار، پنج بار، شش بار، ... بار، جون مادرت نزن، چرا میزنی، نزن، گفتم نزن، بی‌شرف نزن، است
رهبری به‌دست‌آوردنی‌ست نه دادنی
مقدس‌دانستن املای فارسی یا عربی‌سامی‌فنیقی‌هندی، کار خوبی نیست
Showing posts with label سیاست. Show all posts
Showing posts with label سیاست. Show all posts

Tuesday, 3 March 2009


از انتخاب بین بد و بدتر تا حلقه‌ی گم‌شده و چگونه مهشید گولم زد ؟
(به غلت‌های املاعی توجه نکنید)

شاید اگه این احساسات نبود - بگزریم از اینکه چه بلایی سر انسان میومد - میشد آدم تو سیاست، راحت از منطقش پیروی کنه و منحرف نشه، البته اگه منطقش، واقعن منطقی باشه!
و این انتخاب بین بد و بدتر، از اون سُعالای فلسفیه که چون خیلی مزاحمت‌برانگیزه، باید داعمن بهش رجوع کنی، تا احساساتتو به مقدار واجبی سرکوب کنی. این صمدآقا یه زمانایی تو یه گپ خصوصی که من خودمو به نفهمی زده بودم! و بهش می‌گفتم: «من نفهمیدم بلاخره باید بین بد و بدتر، بد روُ انتخاب کنم یا نه ؟» اینطوری زد تو چشَم:

«صمد: صمدآقا بی‌تلفی‌یت. صمد‌آقا: هاااااا، موُ یه روز دو جفت، نه، دو تا دونه چش دیدُم که با هم جفت و جول بودن و خیلی هیس و ولقلمبیده و با افکار شوم. انگاری میگفتن بیا بزن تو جفتمون. اون موقع مو نقشه کشیدُم که برُم انتقام بگیرُم، یک انتقام سخت. واسه همین رفتُم قوچ‌علی رو هم با خودُم بردُم و بشش، یهنی به اون جفت چشمه‌ها، یه چشمی نشون دادم که چشمگیلش کرد و راه در روُ نداشت و بعد بشش گفتُم ای بی‌چاله، یا دو نفریمون میزنیم تو چشت یا فقط من میزنُم. اون بی‌چاله هم غلت نکنُم به‌خاطر اینکه چاله‌هاش گم شده بود گفت خوب یکی، بهتر از دو تایه، پس فقط خودت بزن. اونوقت چشمت بلا به دور ازش باشه، مونوم همچین زدُم به یکی از اون جفت چشمه که کار انگشت سه نفرو کرد و یکی هم به ضررش شد. حالا فکرشو کن اگه این اخمخ گفته بود هردوتامون بزنیم به چشش چونکه حالا که قراره نوش جون کنه، یه ذره کمتر و بیشترش چه فرقی میکنه آخه نه ؟! »

اما احساساته دیگه، اگه جلوشو نگیری میخاد! بنویسه:

« میدونی چه‌جوری میتونی راحت حکومت کنی؟ مثل آب‌خوردن. با مردم مثل سگ رفتار میکنی و یه کاری میکنی که هر آشقالی روُ که جلوی پاشون بندازی، با نهایت لذت میل کنن. همیشه مردم روُ به مرگ میگیری تا به تب راضی بشن. همچین بدتری تو حلقشون فرو میکنی تا به اون بَده رضایت بدن و بدون هیچ قید و شرطی بازیگر نمایشهای بی‌ارزشت گشته و به حامیان قسم‌خورده‌ی قوانین سلطنت و قدرتت رعی بدن.
اما زیاد هم احساس راحتی نکن، مردم بلاخره به اونجایی میرسن که دیگه بازیچه نمیشن و ...»


ولی این عقل احمق! دوباره به فکر بد و بدتر می‌افته و میگه مگه تو خودت توو اون برنامه‌ی خاک‌روسریِ اتحادت ننوشتی که:

«14. در مورد رابطه با "اصلاح طلبان" و شرکت در رای گیری
الف_ گروهی از ما بر این عقیده اند که ما باید در مقابل این حکومت، بطور کلی از کسانی که تحت نام "اصلاح طلب" فعالیت میکنند، پشتیبانی کنیم. و ضمن اینکه دائما" از ضرورت انقلاب مخملی و اصلاح ناپذیر بودن رژیم صحبت میکنیم و هر نوع آزادیفروشی و کارگذاریِ رژیم را از طرف هر کسی مورد اعتراض قرار میدهیم، از مردم بخواهیم که بین "بد" و "بدتر"، "بد" را انتخاب کنند. آنها معتقدند که این عمل نه به معنی ِ تایید رژیم و بلکه به معنی ِ نشان دادن کینه و دشمنی با جبهه ی ولایت فقیه و دار و دسته ی نظامیش و به منظور دامن زدن به اختلافات درون حکومتی میباشد. و اختلاف در حکومت هر چه بیشتر، بهتر. آنها میگویند که ما از طریق رایمان، به اصلاح طلبانی که ادعای طرفداری از حقوق مردم را دارند، قدرتی میدهیم و دائما" آنها را برای عمل کردن به ادعاهایشان زیر فشار قرار میدهیم.
ب_ گروهی از ما معتقدند که بطور کلی کسانی که تحت نام "اصلاح طلب" فعالیت میکنند، اگر گوشه ای از قدرت را به دست آورند و به بعضی از خواسته هایی که ممکن است نفعی برای مردم هم داشته باشد، برسند، باز هم در مجموع، عده ای خواسته و عده ای ناخواسته، آب به آسیاب رژیم ریخته و باعث آراسته شدن چهره ی حکومت ولایت فقیه و طول عمر بیشتر آن میگردند، بدون اینکه رژیم هرگز به قدرت گیری ِ مردم تن دهد. آنها میگویند اصلاح ناپذیریِ رژیم، معموریتی برای اصلاح طلبان باقی نمیگذارد، مگر طولانی کردن عمر این رژیم، و شرکت در انتخاباتی که کاندیداهایش باید مورد تصویب حکومت قرار بگیرند، یعنی رای دادن به حکومت.
ج_ هر دو گروه و کسانی که احتمالا" در این زمینه بینابینی هستند، همدیگر را تحمل کرده و بدون زدن تهمت به یکدیگر، تبلیغات خود را میکنند، ولی مواضع رسمی و البته غیر اجباری و رهنمودی را، ستاد رهبری اعلام میکند.»

و مگه تو خودت بیشتر به بند الفش گرایش نداشتی؟ پس چرا تو این مدت همه‌ش خاستی خاتمی روُ بی‌آبرو کنی و حالا از حق و حقوقش که بگذریم، چرا کللن زیرآب رعی‌گیری روُ میخاستی مثلن بزنی، حتا با تشویق به امیدواری؟:

«عزیزم، اگه به خاتمی رای میدی، به یه امیدی رای بده.

مثلن به این امید بهش رعی بده که بگه من دانشجویان ستاره دار را نابود می‌کنم! البته نه خود دانشجویان را و بلکه ستاره‌ها را و نه از تو هفت آسمون و بلکه از پرونده‌های دانشجویانی که از حقوق انسانیشان استفاده کرده و نظرشان را بر علیه حکومت ولایت فقاهت ابراز داشته‌اند.

مثلن به این امید بهش رعی بده که وقتی میگه اسلام، دمکراتیکه، بگه که مسلمون بودن زوری نیست و کسی روُ که بی‌دین میشه یا دینشو عوض میکنه، مجازاتی نیست، حداقل در این دنیا. و مگر نه اینکه که مثلن پیغمبر فرموده که فلان و فلان!
و بر اساس همان اسلام دمکراتیکِ ادعاعی ِ خودش، بگه حقوق انسانی‌ِ همه‌ی ایرانیان، صرف‌نظر از دین و مذهب، باید مساوی باشه و بخاد یه قدم عملی تو این راه برداره و بگه پس من پیشنهاد میکنم که قانونی تصویب بشه که کسی حق نداشته باشه از دین و مذهب مردم سُعال کنه.

مثلن به این امید بهش رعی بده که بگه اگه یه زمانی زن و مرد برابر نبودند، الان از نظر حقوق انسانی اقتصادی برابرند و من پیشنهاد میکنم که قانونی تصویب بشه که ارث زن و مرد برابر باشه ...»

پس آدم نسبتن درست‌تری! شو و حالا که نمیخای امید بی‌جا در دل مردمان بپراکنی تا مردم ضمن رعی‌دادن به خاتمی، دست روی دست بذارن و دلشون به خاتمی خوش باشه که بره حق و حقشونو براشون بگیره، یا دست روی دست نذارن ولی انتضارای زیادی از خاتمی داشته باشن، اقللن کمک نکن که احمدی‌نزاد دوباره هاله‌نمایی کنه. و ضمن اینکه همچین کمکایی نمی‌کنی، بیشتر به فکر حلقه‌ی گم‌شده‌ی این همه اعتراضات پراکنده باش که تا این حلقه درست نشه، و چون گفتیم گم‌شده، تا این حلقه پیدا نشه، کار ما به جایی نمیرسه. پس حالا برو و سراغ این حلقه‌ی گم‌شده روُ از مهشید بگیر.

و در اینجا بود که این عقل خاک‌برسر، احساساتمو گول زد و من هم فکر کردم میتونم این مهشید روُ گول بزنم، تازه ندیده و نشناخته.

مهشید گولم زد

صمد: در وانُفسای خاطرات آموزش انتخاب بین بد و بدتِر به این شاهین که یه مدتیه روح این جُواد زندانی توش هولو کرده بودُم که دیدُم این مهشید زنانه‌ها، غلت نکنُم به صورت زنانه‌ای لیلا مانند! در مُقاله‌ی وسوُسه‌انگیزی، خِر این زیتون بیچاله روُ که برای انتخاب نامزدش داشت شرط و شروط میذاشت، گرفته و بشش میگه که تو جمهولی اسلامی عروس خانم باید بله روُ بده و شرط و شروط نذاره که همون که تو روُ وسوسه کرده به اندازه‌ی کافی کافیه! و نکنه مثلن اگه شورت و شلیته‌تو قبول نکرد میری همه‌ی رعی‌هاتو میدی به ابراهیم لینک‌کن که همه‌ی برده‌ها روُ نابود کرد.

خلاصه غلت نکنُم حدس میزِنُم وقتی هم که زیتون گفته آخ خفه شدُم، گلوشو ول کرده و پیش پاش نشسته و گفته حالا یه چایی بیار و همونجا هم بشش گفته اگه همچین شووری کنی یک فداکاری برای مملکت هم کردی، ولی خوب شایدُم همچین چیزی روُ بشش نگفته باشه و موُ چرا حرف دربیارُم. آدُم نباید انگشت تو چشم حدسیات کنه.

آره خلاصه که این مهشید خوب چند تا درد دل کرده بود و با مثالایی مثل:

«دوران خاتمی قدری بهتر بود ، مردم یکی یکی و دو تا دوتا سرکوب میشدند نه خروار خروار.»

به این نتیژه‌ی مُنطَقی و منطقه‌ای رسیده بود که:

«پس بر همه ی ما وبلاگ نویسان عزیز و ارجمند واضح و مبرهن است که دوران خاتمی قدری از دوران احمدی نزاد کمتر بد بود.
اگر این برای کسی کافیست که برود و به خاتمی رای بدهد ، خوب بگذارید رای اش را بدهد ، دیگر چرا خرش را میگیرید که مثل زیتونک بیاید و خودش را توجیه کند که من شرط میزارم و رای میدهم ؟

همین است که داریم ، همین است که هست. و خاتمی قدری کمتر از احمدی نزاد بد است ، و فعلا انتخابی که داریم بر سر همین دو است. پس نه خودمان و نه کسانی که رای میدهند را با حرفهای تو خالی آزار ندهیم.»

البته ممکنه این بدتِر بودن دَوَران احمد‌ی‌‌نزاد برای همه‌ی همه واضح و افتضاح و مبرهن و بحرانی نباشه، ولی در زِمن اینکه تخریبن برای همه مسعله‌ای بوده که زیر سعالات نبوده، حالا ببینید مُو چه جوری گول مهشید روُ خوردُم و حیف شما که نمیدونید که این گول خوردن چه مزه داره و باید بخوری تا بفهمی چقده لرزه هم داره، آره. این خانمی با نصیحت‌ها و سُعالها و حرفایی نظیر :

«بر مردم سخت نگیریم. اگر کسی معتقد بود که بد از بدتر قدری کمتر بد است ، به انتخابش احترام بگذاریم.
واقع بین باشیم ... چه کار میتوانیم بکنیم ؟ چه کار کرده ایم ؟ چه کار خواهیم کرد ؟

احمدی نژاد نشان داد که سگ زرد کمی بهتر از شغال است. و اگر کسی میخواهد این انتخاب را بکند ، خوب چه کارش دارید آخر ؟
نکند برنامه ی انقلابی در دست دارید که مرا بی خبر گذاشتید ؟ ها ؟


پاک مونو به یاد وضایُف اُنقلابیُم انداخت و با این «ها ؟» گفتنش مونو کشت و به یاد لیلاجانم انداخت. فکر کِردُم حالا که رُخنمود کِرده و رهنمود میده یا نصیحت میکنه و تازه میپرسه چی‌کارا میتونیم بکنیم، پس حتمن اگه فهمید چیکارا میتونه بکنه، حتا انگشت‌چش‌نگاری، خوب به دیگران هم میگه ما از این کارا هم میتونیم بکنیم نه.
واسه ی همینُم شاهین و فرستادُم که باهاش درد دل کنه و دست از سر لیلای موُ برداره:

سلام به مهشید: خیلی وقت بود چیزی برات ننوشته بودم، اما بغیر از این، نه دیگه! یه مقدار جرزنی کردی. بر طبق حرفات باید قاعدتن در رعی گیری شرکت کنی اما میدونم چون به احتمال زیاد حالت خیلی به هم میخوره که بری درِ سفارت، خوب مجبورت نمیکنم! تو ایران هم کسی مجبور نیست بره رعی بده، ولی باز طبق نتیجه گیری منطقی از حرفات، حداقل باید میگفتی که اگه ایران بودی رَعی میدادی. کاملن قبول دارم اونایی که میگن به این شرط و به اون شرط، اصلن در شرایطی نیستند که بتونن شرط بذارن و فقط دارن ناز میدن. [هرچند که دلبران و سیاست‌مداران‌نداران هرگز نباید ناز و بلوف و کرشمه فراموششان شود] اینکه به یه نفر بگی منو کمتر کتک بزن، دلیل تعیید کتک خوردن نمیشه. این دلیل ضعفه و ما تا ضعفامونو قبول نکنیم، نمیتونیم برطرفش کنیم. و وقتی قوی شدیم، آنچنان میزنیم تخت سینه اش، که بگیم آخیش. پس برای شروع و تقویت یک جنبش سراسری، بیا و اولین نفری باش که به تقاضای من جواب مثبت میدی:

وعده یا قرار یا راندووی
زیر را زودتر از من بپذیر
عشق من! و بشنو این ز من
که تبلیغ قرار عاشقانه
بسی پر ارج بُود در این زمانه

وعده ی ما، جمعه ی اولِ هرماه
ازعصر تا غروب یا شبِ بعد از ظهر!
تــــوی خیابانها و میادیــــن
و فراموش نکن نازنین
حق گردش را.
و در این روز غریبه ها و آشناها
اگر بدهند به هم سلام و دست
خیـــلی خـــــــــوب است
حتا اگر بکار بَرند دستکش را!


علیک سلام ِ مهشید: شاهین جان ، این آخری که زیر هم نوشته بودی ... شعر بود ؟
جاست چکینگ :))

جواب علیکِ مهشید: نه شعر نیست، نثر منحرفه! اگه منظورت کس شعره (ببخشید)، راحت بگو، ولی من خیلی جدی دارم حرف میزنم. منظورمم این نیست که الان مردم بیان و شعار بدن. همینکه هر ناراضی ای دست خودشو! و خانواده شو و دوستا و فامیلاشو بگیره! و تو همچین روز عزیزی بیان تو خیابون با هم قدمی بزنن و گپی، به مرور این حرکت جا میافته.
بسیار مشتاقانه منتظر جواب مثبتت هستم تا بعدن بسیار مشتاقانه از دیگران جواب مثبت بخاهیم. و اگه مخالفی، دلیلاتو بگو تا از گمراهی دربیام.

مهشید: اولندش ... دومندش اگر منظورم کس شعر بود مینوشتم
سومندش فعلا هر ناراضی ای دست خودش را میگیرد و یه جواریی میاد بیرون ، یعنی میاد خارج
دور جدیدی از مهاجرت آغاز شده ، فرار مغزها.
و من دقیقا نفهمیدم تو چی را حرکت میدانی ؟ این که یکی با دوستا یا خانواده بیاد بیرون و قدم بزنه ؟
که چی بشه ؟


جواب به مهشید: قرار نبود آیه ی یعس بخونی. حالا 4 میلیون، بشه 5 میلیون و جمعیت ایران هم از 70 میلیون بشه 69 میلیون. این دلیل نمیشه که ناراضیهای تو ایران ابراز وجود نکنن. فکر کن این همه دانشجو و مهندس و کارگر و معلم و غیرو، فعلن اصلن هم نخان شعار بدن، بطور منظم و مرتب! در روز بخصوصی در ماه به خیابونا بیان و دیگران روُ هم تشویق به این کار کنن و کم کم تعدادشون به چند صد هزار برسه. این میشه یه نیروی بزرگ بلقوه ای که به موقعش یک فشار از پایینی نشون بده که اون سرش ناپیداست.
البته آلترناتیو این پشنهاد اینه که مردم بطور سمبلیک تو خونه هاشون بشینن و یا داعم به بد و بدتر رعی بدن و حتا نتونن اون بَده روُ یه ذره بهتر کنن. جنبش های پراکنده مردمو حکومت داره راحت سرکوب میکنه.
حالا مهشید، چه پیشنهاد بهتری داری که چی بشه؟ بدت میاد که ببینی چند صد هزار نفر تو خیابون قدم بزنن و گل بگن و گل بشنون و شعار ندن؟ خوب اگه دیدی وقتش رسیده، بگو شعار بدن که احتمالن اونموقع با دوستان مشورت میکنی و میگی چه شعاری بدن :)

مهشید: شاهین عزیز، اولا که منو نشناختی و نمیشناسی که اینا رو مینویسی
دوما خوب مردم بیان بیرون. من چه کار کنم ؟
مسئله اینه که اگر من بنویسم مردم بیان بیرون ، یا نیان بیرون ، همان است که بنویسم مردم رای بدن یا ندن است.
یعنی اینکه اینجا بنشینم و
بگم مردم چی بکنند و چی نکنند.
و من این کار را نمیکنم.


جواب به مهشید عزیز: اینو راست میگی که «منو نشناختی و نمیشناسی که اینا رو مینویسی»، ولی خوب دیگه، با گفتن این حرفا که: «واقع بین باشیم ... چه کار میتوانیم بکنیم ؟ چه کار کرده ایم ؟ چه کار خواهیم کرد ؟» من بیچاره روُ گول زدی. تا کی باشه من تو رو گول بزنم! فعلن بای بای، صمد هم میگه وای وای.

مهشید: تو حالت خوبه ؟

و این بود داستان گول‌خوردن من از مهشید که در انتهای آن، حال و احوالم هم زیر سعال رفت تا آنجا که به این نتیجه رسیدم که گول زدن کار خوبی نیست.

Wednesday, 4 February 2009


و این مسعود بهنود است که برای حکومت خط و نشان میکشد
(به غلت‌های املاعی توجه نکنید)

مسعود بهنود: «... در ‏شرق است که تغييرات به يک گردش چرخ نيلوفري است که چنان پشت پائي فلک به مغروران مي زند که يکباره ديد ‏کاخ آرزوهايشان گودالي متعفن مي شود که تنها سگ ها آن هم نه سگ هاي بزرگ اشرافي در ان لانه خواهند کرد. مثل ‏همان مغاکي که صدام در آن پنهان بود بعد از ساخت پنجاه قصر عجب در حاشيه دجله و فرات.‏..»

خلاصه آقای ولایت وقیح هواسش باشه که جاش مثل سگ توی گودال متعفنه و شاید وای به روزی که آقای بهنود هم شعار سرنگونی بده که البته احتمالن درست موقع سرنگونی حکومت همچین شعاری میده و حال که چنین قراره بشه! بد نیست یه مقدار آقای بهنود را بیشتر بشناسیم و به این خاطر اول مقداری به ادعای فرج سرکوهی در مورد آقای بهنود و پاسخ ایشان میپردازیم و بعدش به قبل از انقلاب برمیگردیم که آقای بهنود به گفته‌ی خودش هر چند که نمیخاسته، از طرف دکتر بهشتی تهدید و مجبور شده تا با او با همکاری کنه و تازه خودش راه‌چاه هم پیدا کنه تا آزادی مطبوعات را به پای امام بنویسند و آخر سر هم قسمتی از سخنان معمامعناداری از او:

«فرج سرکوهی که سالها با او در نشریه «آدینه» کار کرده است، می‌‌نویسد: «آقای غلامحسین ذاکری امتیاز (پروانه نشر) داشت اما تخصص و دانش و سرمایه نداشت. سیروس [علی‌نژاد] را به سردبیری برگزید و آقای مسعود بهنود را به مشاورت. بعدتر که امکانات و روابط آقای مسعود بهنود دانست همه جا در موارد حساس با او رایزنی می‌کرد و آقای بهنود شد تضمین دوام مجله. آقای مسعود بهنود روزنامه نویسی چیره دست و باهوش بود. به دوران شاه کوتاه زمانی با روشنفکران معترض پریده بود اما با موقع شناسی که در او است به سرعت دریافته بود که باد از کدام سو می‌وزد. در باند نخست‌وزیر وقت آقای عباس هویدا جا کرده بود و در آیندگان آقای داریوش همایون نیز مدتی سردبیر بود. از معدود گویندگان رادیو بود که بدون نوشته و بازبینی حق داشت برنامه‌‌ی راه شب را اداره کند. در تلویزیون دولتی نیز برنامه ساز و مفسر سیاسی مورد اعتماد بود. شامه‌ایی قوی داشت در تشخیص قدرت. سازش با قدرت را استلزام حضور مدام خود در رسانه ها می‌دید. ... پس از انقلاب سردبیر تهران مصور بود. شیوه دیگر کرده بود و به پسند روز نان از دشنام دادن به خاندان پهلوی و آقای عباس هویدا می‌خورد که به نظام پهلوی حامی او بود. ... با بسته شدن نشریات و ضربه‌ی ۶۰ کوتاه مدتی به اتهام همکاری با رژیم سابق به زندان افتاد. آن جا کار خود کرد و هرچه بود پس از آزادی به حلقه‌هایی از قدرت و به باند هاشمی رفسنجانی راه یافت که در مقالاتش در آدینه و نشریات دیگر او را «سردار سازنده‌گی» و تالی امیرکبیر می‌‌خواند. تعادل هم رعایت می‌‌کرد و هرجا که از «سردار سازنده‌گی» می‌گفت از رهبر نظام نیز چون «ستون خیمه» یاد می‌کرد. شهرت داشت که فدیه‌ی آزادی او [از] زندان فیلم تار عنکبوت است- که سناریو آن را نوشت و در آن بازی کرد- و بهای حضور او در بیشتر مطبوعات طرح خواست‌های نظام در رسانه‌های غیردولتی. ... هر شماره‌ی مجله‌ی آدینه مقاله‌ایی از او باید که در صفحه‌های اول مجله چاپ می‌شد و اغلب در باره‌ی مسائل روز ایران. نثری ساده و روان و پرکشش داشت. به نعل و میخ می‌زد و در نان قرض دادن به این و آن صاحب قدرت و مکنت استاد بود. تصویرگری که از لوازم گزارش نویسی است خوب می‌دانست و غمزه‌های زیبا در قلم می‌کرد. این همه چنان بود که اشتباهات بسیار و اطلاعات غلط و بافته‌‌های مجعول که در نوشته‌های او فراوان است از چشم خواننده‌ی کم سواد و آسان گیر پوشیده می‌ماند. در آدینه هیچ کس جز او حق نداشت که در باره‌ی مسائل ایران بنویسد و هیچ مقاله‌ایی در نقد نوشته‌‌های او – حتا در نشان دادن بافته‌ها و اشتباهات فاحشی که در مقالات او بود- چاپ نمی‌شد.» » بهنود پدیده‌ای که از نو باید شناخت

واکنش آقای بهنود به بعضی از سخنان بالا: «... آدینه تنها نفسی بود که در می‌آمد. آقای علی‌نژاد به خاطر این‌که فضا را بسته می‌دید خیلی نشریه را اجتماعی کرد. راجع به مباحث تحقیقات اجتماعی، طلاق، بیکاری و این چیزها می‌نوشتیم بيشتر و اين پيدا بود که جلو نمی رود. ولی راه‌حلی بود برای ماندن. ولی احساس می‌کرديم هر طوری شده باید یک خطی را بشکنیم. بعد آقای علی‌نژاد قهر کرد و رفت. شماره‌ی ۲۵‌ام. آدینه دو‌هفته‌نامه بود. ولی آن موقع جنگ بود، کاغذ نبود، گاهی می‌شد دو ماه. خلاصه علی‌نژاد رفت و به فرج سرکوهی پيشنهاد کردم که او تحریریه را اداره کند تجربه اين کار را نداشت و هميشه با سيروس کار کرده بود.گفتم عيبی ندارد بمان تاسيروس برگردد من پشتت هستم. فرج آبان ۵۷ از زندان شاه آمده بود بیرون. نمی دانم عضو کدام گروه چريکی و چپ بود ... در زمان شاه هفت سال زندان بود. فرج را در دوران دانش‌جویی در تبریز گرفته بودند. فرج در ۴ آبان ۵۷، همزمان با آقای طالقانی و منتظری و یک سری از زندانیان سیاسی آزاد شد. یکی دو ماه بعد فرج آمد پیش ما در تهران مصوری که من یک شماره منتشر کرده بودم و اعتصاب کرده بودیم و در نیامده بود. منتظر بودیم که اعتصاب تمام شود درش بیاوریم. آنجا به معرفی سيروس علی نژاد شد خبرنگار ما. خیلی از مصاحبه‌های معروفی که تهران مصور کرد و بعضی‌هایش خیلی معروف و اثرگذار بود کار فرج بود... خودش را نشان داد. تهران مصور که تعطیل شد فرج رفت و ... به کل از صحنه‌ی کار سیاسی، مطبوعاتی رفت بیرون. تا وقتی که آدینه در می‌آمد که باز دعوت شد و آمد با علی‌نژاد در تحریریه کار ‌کرد. وقتی علی‌نژاد رفت نمی خواستم آدينه تعطيل شود و به کس ديگری هم اعتماد نداشتم وبه ذاکری پیشنهاد کردم فرج به طور موقت تحریریه را بگرداند فرج فرقی که با علی نژاد داشت این بود که سیاسی بود. الحق خیلی خوب اداره کرد مجله را . حالا بعدا رفته در کتابش نوشته که من به‌اصطلاح با ارتباط با رژیم پوشش ایجاد می‌کردم بماند . من در نامه‌ای که به فرج جواب دادم هم نوشتم که حرف فرج غلط نیست. درست است. شاید با لحن بدی می‌گوید و بعضی‌ها نپسندند. برای یک کشوری مثل ایران آدمها فکر می‌کنند یک کسی با بزرگترش نباید این طوری حرف بزند. اما اگر من باید گله‌ای داشته باشم ندارم. چون پایه‌ی حرفش درست است. من فرضم را بر این قرار داده بودم که نسل جوان و زنده ایران فقط همین مجله را دارند. هیچی ندارند. هیچی نبود. هیچ چیزی در صحنه‌ی مطبوعات ایران که بچه‌ها، دانشجوها، کسانی که یک نگاهی بخواهند به مسایل سیاسی بکنند بخواهند بخوانند نبود. من اساس را بر این گذاشته بودم که تعطیل نشود و بماند. من لابی نداشتم بکنم. اگر داشتم حتما می‌کردم. با نوشته‌هایم بالانس را ایجاد می‌کردم تا فرج بتواند کارش را بکند. اگر آن تعادل را نداشتم آدینه ۱۴ سال منتشر نمی‌شد. من می‌خواستم همین حادثه‌ای که آخر پیش آمد و فرج را تا نزدیکی کشته شدن بردند اتفاق نیفتد و تمام سعی‌ام را هم کردم. چون این‌ها سیاسی نبودند نمی‌دانستند. من می‌دانستم آن بالا خیلی خشن است و به همین جهت هنوز هم پشیمان نیستم از کاری که در آدينه کرديم چه دوره ای که علی نژاد بود و چه دوره فرج و چه چند شماره ای که بعد از فرج در آمد . اگر هم اگر پيش آيد همان کارها را خواهيم کرد. تصور می کنم که فرج سرکوهی هم همان کار ها را خواهد کرد. فرج مثل برادر کوچک من است. فرج را می‌شناسمش. بعد واقعا هم فرج سهمی که دارد و همین دوران کوتاهی که در مطبوعات کار کرده، نقشی که در مورد کار مطبوعات در ایران دارد خیلی است و خیلی هم زجر کشید. ۷ سال دوران شاه و یک سال هم دوره‌ی این‌ها. پدرش را در ‌آوردند. فرج آن موقعی که در فاصله کوتاهی آمد و بعد زد بیرون، من و گلشیری تنها کسانی بودیم که اعتماد می‌کرد پیششان بیاید. به هیچ‌کس حتی برادر و خواهرش اعتماد نداشت. از بس آزارش داده بودند رعشه گرفته بود. در اول کار التماس می‌کرد بهش سیانور برسانیم. می‌گفت تحمل ندارد دوباره برگردد زندان . هیچ‌کسی در مطبوعات ایران به اندازه‌ی فرج زجر نکشید. یک مرتبه آمده بودم خارج در فرانکفورت، سخنرانی می کردم یک نفر بلند شد گفت شماها را خریدند برای سوپاپ اطمينان و از این حرف‌ها. گفتم :«حقیقت‌اش را بخواهید این‌ها تا حالا نفرستاده‌اند دنبال ما که تازه من بررسی کنم ببینم قیمتش خوب است یا نه. کسی نیامده. حالا بیایند ما یک مطالعه‌ای می‌کنیم. » واقعش این است که این‌ها بعد از انقلاب نیامدند دنبال ما برای خريد و فروش.»

بهنود: «این اعتصاب دوم است تا شبی که شاهپور بختیار رفت با شاه مذاکره کرد. بختیار یک روز من را دعوت کرد به خانه اش و گفت من نخست‌وزیری را قبول کردم شما هم بروید روزنامه‌یتان را دربیاورید. رادیو تلویزیون هم شروع کند از اعتصاب بیاید بیرون. چون ما در اعتصاب بودیم. از کل ۳۰۰۰ و خرده‌ای کارکنان تلویزیون غیر از ۱۷۰ نفر و یک تعداد نظامی‌هایی که حداقل برنامه‌هایی را نگه داشته بودند بقیه در اعتصاب بودند. این‌ها را معروف کرده بودیم به ضداعتصاب، ضدانقلاب. ماها هوادار انقلاب بودیم. آقای بختیار گفت از اعتصاب دربیایید. آزادی می‌خواستید این هم آزادی. ۳۹ روز قبل از انقلاب بود. روز پنج‌شنبه‌ای بود. من گفتم دست من نیست. باید بروم صحبت کنم. بعد با بچه‌ها صحبت کردم. بچه‌ها همه خوشحال گفتند درمی‌آوریم. آزادی، بدون ‌سانسور. همه خسته شده بودند در این ۶۰ روز اعتصاب. قرار شد جمعه برویم کار کنیم صبح شنبه روزنامه در بیاوریم. رادیو تلویزیون هم فکر کنیم چه کار باید کرد. هی می‌گفتند آن‌ها که کار کردند را باید بریزیم بیرون بعد ما بیاییم تو. یک عده‌ای می‌گفتند نمی‌شود. خب به هر حال آنها هم کارمنداند. در شورای اعتصاب تلویزیون شهنواز بود، جوان روح بود، علی حسينی بود . همه‌شان را یادم نمی‌آید. از بچه‌های جلوی صحنه که اسم داشتند پیش مردم، جز علی حسينی کسی نبود. مطبوعات هم که سندیکایی بود که آن‌ها به‌عنوان اعتصاب‌کننده بودند. دبير آن هم محمد علی سفری بود. من رفتم که پیغام بختیار را به آنها بدهم. آن‌ها هم از یک راه دیگر شنیده بودند. مطبوعات بلافاصله آماده شدند که دربیاورند. صبح جمعه آقای دکتر بهشتی من را دعوت کرد به همراه آقای پورحبيب خبرنگار بازار آيندگان و آقای درخشان که با دکتر بهشتی دوست بود و در جريان هفت تير کشته شد. من هم رفتم. گفت این خبر چیست؟ گفتم هیچی. این‌ها سانسور را برداشتند. خوب شد دیگر. ما هم راحت شديم حالا اخبار مربوط به انقلاب را چاپ می کنيم و مردم از وقايع با خبر می شوند . گفت نه عزیزم، اعتصابات سراسری ست در کشور. شما هم جز این‌ها هستید. بالاخره انقلاب رهبری دارد. گفتم خب ایشان یکی از رهبرهاست. دکتر سنجابی هم هست. بازرگان هم هست چپ ها هم هستند . گفت نه جانم، این طور نیست. من گفتم خب حالا چی می‌گویی آقای دکتر. گفت شما از اعتصاب در نیائید. گفتم هیچ نیرویی نمی‌تواند جلوی مطبوعات را بگیرد. شنبه صبح همه درمی‌آیند. به نفعتان هم هست که روزنامه‌ها در بیایند. بهشتی گفت اعتصاب یک پیکره‌ی به هم پیچیده‌ای است که یک جایش خراب شود همه‌اش خراب می‌شود. من هم گفتم آره دیگر، ولی دست من هم نیست. یک ذره تهدید کرد. گفت من فکر کنم اگر مطبوعات دربیاید ممکن است که رهبر تحریم کند. خیلی برای شما بد می شود. گفتم به دید من سفتم. ولی خب دست من هم نبود. گفت عزیز من، شنبه مطبوعات در بیاید معنی‌اش این است که آزادی مطبوعات را بختیار داده. گفتم خب داده دیگر. آخر این جزو شرایطش است. سانسور را برداشته است. ما هم که می‌خواهیم سانسور برداشته شود. شما هم که می‌خواهید انقلاب کنید. خب خیلی خوب است دیگر. این همه باید ناز بی‌بی‌سی را بکشید. روزنامه‌ها در می‌آیند کارتان را انجام می‌دهند. گروه‌های سیاسی شما هم خوشحال می‌شوند. گفت آره، ولی تصمیم‌گیریش با ما نیست. بلند شدم بروم. او هم تهدید کرده بود. گفت شما هم به دوستان‌تان خبر دهید. احتمال دارد ایشان تحریم کنند و اعلام کنند مطبوعات مال رژیم است. این خیلی سنگین می شود برايتان . راست می گفت چون آن موقع آقای خمینی خیلی محبوب بود. ما هم نمی‌خواستیم ولی کاری هم نمی‌توانستم بکنم. بلند شدم. دم در گفت آقای بهنود شما خیلی باهوشید. یک راهی بدهید از این بن‌بست خارج شویم. گفتم چه راهی؟ گفت شما یک راهی بگویید. به شوخی گفتم می‌خواهید حالا پس فردا ما در بیاوریم ایشان هم به جای این که تحریم کند اعلاميه بدهد و برای ما دعا کنند. من این را به‌عنوان شوخی گفتم. در حقیقت یک طنزی در آن بود که چرا ما عقب‌نشینی کنیم، ایشان عقب‌نشینی کند. دکتر بهشتی خیلی باهوش بود. گفت فکر خردمندانه‌ای است. گفتم حالا چه کار کنیم آقای دکتر؟ گفت شما این‌جا تشریف داشته باشید. من زنگ می‌زنم به پاریس. شام خدمتتان می‌خوریم بعد جواب می آيد . این را من با نظر مثبت به ایشان منتقل می‌کنم. شاید که درست شد آن وقت دست‌خطی بنویسند و اجازه دهند و روزنامه‌ها با دست‌خط مبارک ایشان دربیاید. بعد نشستیم شام خوردیم و نماز خواند. همه هم پشت سرش نماز خواندند. سر هر ساعت تلفن می کرد. او خبرها را می‌داد و دستورها را می‌گرفت. خلاصه خبر را داد و گزارش‌ها را گرفت. آمد گفت الحمدالله، الحمدالله یک نماز شکری بخوانیم، اجازه فرمودند مطبوعات منتشر شود. آخر شب شده بود و حکومت نظامی بود ولی دکتر بهشتی چندين کارت مجاز حکومت نظامی داشت و خانه اش پر از مردم بود و هر کس را می خواست با يکی از ماشين های کارت دار می فرستاد و مرا هم فرستاد . خلاصه جمعه فردايش پيام آقا را فرستادند برای مطبوعات و روزنامه‌ها هم از خدا خواسته. صفحه‌ی اول عکس بزرگ اجازه‌ی رهبر. صبح‌اش دکتر بختیار به من تلفن کرد. گفت من متاسفم برای شما. برای خودتان یک آقا بالاسر دیگر درست کردید. من دلم می‌خواست شما آزاد باشید. شما بلافاصله با اصرار یکی دیگر برای خودتان درست کردید. باز با اجازه این کار را کردید. متلک گفت. من واقعا خودم را می‌گویم، شاید بعضی‌ها این طور نبودند، اهمیت حرفی را که بختیار زد نفهمیدم. باید می‌گذشت سه ماه بعدش، حمله به دفاتر ما شروع می‌شد، حمله به آیندگان شروع می‌شد تا ما می‌فهمیدیم

بهنود: «ماجرای بستن پیام‌امروز این طوری بود که مجافظه‌کاران شروع کرده بودند یک دوره اصلاح‌طلبان را زدن. ما در قالب اصلاح‌طلبان نمی‌گنجیدیم. چون قبل از دوم خرداد هم پيام امروز منتشر می شد. اصولا سعی می‌کردیم بی‌طرف باشیم. بعد حلقه را بستند. نزدیک شدند. یعنی وقتی هم‌میهن را هم زدند معلوم شد آمدند به حساب همه برسند . نشانه‌هایش رسید. این بود که آقای نایینی تصمیم گرفت خودمان داوطلبانه تعطیل کنیم. ولی حکومت از این ابتکارها سرش نمی شود . جمهوری اسلامی تا حالا به کسی اجازه‌ی استعفا نداده است. خاتمی تنها آدمی در طول این مسیر بود که از وزارت ارشاد توانست استعفا دهد...»

دیگه بقیه‌اش را نمیآورم، ولی جالب است اگر وقت کنید! که منظور این نیست که «وقت‌کردن» شما جالب است و البته با در نظر نگرفتن اینکه ممکن است همه چیز شما جالب باشد:)

Thursday, 29 January 2009


اِبی جان، خجالت بکش، تو انسان‌تر از این هستی
(به غلت‌های املاعی توجه نکنید)

مثل اینکه آقای نبوی بدش نمیاد بهش فهش داده بشه. همین پریروز بود که ضمن انتقاد از ایشون، بهش به عنوان یک دمکرات و دشمن قسم‌خورده‌ی ولایت وقیح، احترام فراوان گذاشتم، اما کاش بعد از «دشمن قسم‌خورده‌ی ولایت وقیح»، تو پرانتز، یه چشمک هم گذاشته بودم. به این کارا میگن سیاست، آخه شما کی یاد می‌گیرید؟!
شاید وقتی یک سرنگونی‌طلب از یک اصلاح‌طلب تعریف کنه، اون اصلاح‌طلبه دردسرهاش با حکومت بیشتر بشه یا خودش الکی یه همچی احساسی کنه، یا فکر کنه بعضی رشته‌هاش داره پنبه میشه و شایدم سرشو مثل کبک برفی! کرده، البته از دید تعریف‌کننده و مگر نه اینست که سیاستمداران واقعی!! هر یک پنبه‌ای را رشته نموده و دوست ندارند که دیگران رشته‌هایشان را پنبه نمایند و اگر نمودند باید تدبیری بیاندیشند تازه آنهم بصورت دمکرات‌مآبانه که بحس‌مان بر سر دیکتاتورها نیست، ولی خوب نمیتوان منکر ایجاد سردرد برای دفاع از رشته‌ها شد و من کاملن احساس می‌کنم که آقای نبوی بیشتر دوست داره از زبان امثال من فهش بشنوه. البته من که کاره‌ای نیستم، ولی خوب دیگه، ما الان همه‌مون تو دنیای مجازی سیر و سلوک می‌کنیم و البته ممکنه جاهای دیگه‌ای هم بکنیم.
پس! مجبورم آرزو کنم که حالتون خیلی خوب باشه که اگه از این حرفای جدید اِبی‌نبی حالتون به هم خورد، کل اعصابتون خراب نشه و تازه یه حالی هم به او بدهید:


ابراهیم نبوی: «باید اعتراف کنم که ماهها بود به این نتیجه رسیده بودم که بسیاری از حرف های حسین درخشان درباره مسائل جهانی، واقعیات ایران و بخصوص درباره اپوزیسیون ایرانی درست است و خود نیز مستقلا به برخی از آنچه او به آن رسیده بود باور داشتم، حتی به این نتیجه بودم که بازگشت به ایران و دفاع از سرزمین و حتی دولت مهم ترین وظیفه ما در وضع فعلی است. وقتی حسین می رفت از خدا خواستم موفق شود، چرا که اگر او می توانست به ایران بازگردد، من و بسیاری دیگر از هموطنانی که دلمان برای ایران می تپد و هر روز با رویای بازگشت از خواب بیدار می شویم، نیز راهی به سوی بازگشت پیدا کرده بودیم.»

اما مگه میشه اعصاب خورد نشه؟ خاک بر سرش، خاک بر سر این اِبی‌نبی که هنوز فکر میکنه میتونه با این نظام بره ایران و ترورش هم نکنن. خاک بر سرش که بر مبنای این توهم، بر مبنای این منفعت شخصی، مجبوره! مغزشو داعم شستشو بده و بیشتر و بیشتر به قهقرا سقوط کنه و اگر دیروز این حرفا را میزد:

«8)مفهوم ايران: هروقت سوار هواپيما مي‏شوم كه به ايران برگردم، قلبم به شدت مي‏زند و اضطراب پيدا مي‏كنم و هر وقت هواپيما از مرز ايران مي‏گذرد و از محدودة سياسي ايران بيرون مي‏روم به سرعت آرامش مي‏يابم. اما دو تجربه به من نشان داد كه پس از 20 روز غربت چنان دچار دلتنگي مي‏شوم كه حتي انتظار مجازاتي سخت نيز نمي‏تواند مانع بازگشت من به كشور شود. اين را در گفت‏وگوئي در پاريس با يوسفي اشكوري دريافتم. هردو نگران بوديم، من يك روز بعد آمدم و او دو ماه بعد. براي من و براي ما كه در ايران زندگي مي‏كنيم ايران سرزميني است با همة بدي‏ها و خوبي‏ها كه رهايش نمي‏توانيم بكنيم، مثل پدري وظيفه‏نشناس و بداخلاق. اما برادر من! رفیق من! من شبي را به ياد دارم كه پدر تو را كتك زد و تهديد كرد كه سرت را مي‏گذارد كنار باغچه و گوش‏تاگوش مي‏برد. تمام شب بيدار نشستم و تا صبح دعا كردم كه ديگر به خانه برنگردي، حتي زماني كه پدر ديگر آنقدر هم بداخلاق نبود. اما حالا اگر بخواهي برگردي هم اين خانه با انتظاراتي كه در اين بيست سال براي خودت تعريف كرده‏اي، سازگار نيست. بچه‏هايت به آنجا عادت كرده‏اند و تاب اينجا را جز براي چند روز تفریح نمي‏آورند. من ظلم را در زندان اوين با تمام پوستم احساس كرده‏ام و هرگز آن را انكار نمي‏كنم، اما براي من زندان اوين بخشي از تهران است.» متن اولیه در بامداد 28 آذر 1380 در تهران، بازنویسی 22 اردیبهشت 86 ، ابراهیم نبوی، براي آن كه رفت، براي آن كه ماند

« سوم، ایرانیانی هستند که بازگشت شان به ایران را موکول به زمانی کرده اند که حکومت تغییر کند. این افراد می خواهند حکومت تغییر کند،. این افراد باور نمی کنند که ممکن است بدون حضور آنها زندگی مردم ایران تغییر کرده باشد. از نظر آنان مشکل ایران حکومت جمهوری اسلامی و دین و ملاهاست، دقیقا ملاها. آنان باور نمی کنند که مردم در ایران دارند زندگی می کنند و در دوره هایی مانند اصلاحات هم زندگی شان جالب و زیبا گذشته است... من نمی فهمم جمهوری اسلامی چگونه خوردن و نوشیدن و پوشیدن را به ملت ایران تحمیل کرده است؟ اگر فرض کنیم که ایران در همسایگی سوئیس و فرانسه نیست، بلکه در همسایگی پاکستان و امارات و عراق و عربستان و ترکیه است، به من بگوئید در کدام یک از این کشورها زنان مسلمان در پارتی هایی شبیه پارتی های ایران، لباس می پوشند و می رقصند؟ به من بگوئید در کدام یک از کشورهای منطقه مصرف الکل سنگین بالای 40 درصد مثل ایران است؟ حتی در سوئیس هم مصرف الکل 40 درصد به اندازه ایران نیست. نیروی انتظامی رسما اعلام کرد که کشفیاتش در سال گذشته 4 میلیون بطری مشروب خارجی بوده. دولت ایران چه چیز دیگری را در خوردن ایرانیان کنترل کرده؟ نکند فکر می کنید مثلا مصرف سوسیس و کالباس و خیارشور و آناناس هم در ایران ممنوع است؟ در ایران انواع ودکای ابسولوت، انواع آبجوی خارجی، انواع ویسکی، جین، تکیلا و تولیدات برادران عزیز ارمنی توزیع و مصرف می شود...
لابد از من می پرسید اگر ایران به این خوبی است، چرا آنجا نماندی؟ پاسخ این است که مجبور شدم و در شرایط سختی بودم، و اگر بپرسید که چرا به ماندن ادامه دادی می گویم اشتباه کردم، باید زودتر برمی گشتم و اگر بپرسید پس چرا حالا که می دانی برنمی گردی، می گویم که شش هفت ماهی وقت لازم دارم تا خودم را جمع و جور کنم، همین!»
29 اردیبهشت 1386، ابراهیم نبوی، تکیلاتاریا

حالا که می‌بینه حدود دو سال گذشته و هفت ماهش هنوز نگذشته، با احساس بدبختی‌ی تمام به سیم آخر میزنه و حتا حاضره از دولت احمدی‌نژاد دفاع کنه و با تبلیغ نظرات درخشان! در خدمت رژیم قرار بگیره. خاک بر سرش، خاک بر سرش.
اما مرا دعوا نکنید، اگر بنا را بذارم بر تعریف از او و البته نه تعریف از گند و کثافتکاریش. نباید گذاشت که این بیچاره در گند و کثافت خودش خفه بشه. او را باید از روانی شدن نجات داد و این با فهشیدن تنها امکان‌پذیر نیست و او هم تازه بدش نمیآد که اپوزیسیون! بهش فهش بده تا با وجدان راحت‌تری به پوزیسیون! بپیونده. نه نه، او را باید نجات داد.

نبوی جان، جدی میگم، من تو را با همه‌ی خریتت دوست دارم و هنر هم در همین است وگرنه دوست داشتن آدم نسبتن سالم و درست که سخت نیست و خریت هم نسبی‌ست. پس خجالت بکش و یه مقدار شرم کن. تو انسان‌تر از این هستی. من میدانم.


Monday, 22 December 2008


در دادگاه عادل، کشتن همیشه جرم نیست
یعنی که یک زمانی، کشتن حقی طبیعی‌ست
اما شما زمانی حق دارید از این حق طبیعی‌تان استفاده کنید که واقعن جانتان در خطر باشد. البته حکما در مورد نجات جان اعضاء خانواده هم یه چیزایی گفته‌اند که بهتره خودتان سردربیارید!


شاهین دلنشین
---------------------
تـــــــــو ای
رند عالمسوز خالی‌بندِ
مــهربـــان‌پــاچــه‌گــیــر
و ماتلی و ماتلی‌مدال
و نـــــدا و صـــمــد و
جوادِزندانی‌وحشی‌پـاچه‌گیر
تا مـیتوانی پــــاچه بگیر! که تا
کـــه تــا، کـــه تــا، کـــه تــا
سروناز: از حضار محترم
بــه خـاطـر گیریدن صفحه
معذرت‌خاهی بعمل میآورم
و نــتــیـــــــــــجه! ایـــنــکه
پاچّه‌گیران جهان
متحد شوید
.
.
جای تقریبی‌ی حروف
فارسی‌عربی‌سامی‌فنیقی‌هندی

چ ج ح خ ه ع غ ف ق ث ص ض
پ گ ک م ن ت ا ل ب ی س ش
و ئ د ذ ر ز ط ظ پ

.
.
خط جایگزین
XATTE JÁY.GOZIN

$ ش .. Q ق .. E اِ .. R ر .. T ت
Y ی .. U اوو .. I ای .. O اُ .. P پ
S س .... D د .. F ف .. G گ ... H ه
J ج ... K ک .. L ل .. Z ز ... X خ
C چ .. V و .. B ب .. N ن .. M م
' ع



چرا تعهدی به خت! یا
املاع "فارسی؟!"ندارم؟
CERÁ TA'AHHODI BE
EMLÁ'E FÁRSI NADÁRAM
هــمــراه بــــا تــرانــه‌ی الــفبـــا
HAMRÁH! BA TARÁNEYE ALEFBÁ
.
JAVÁDE KUDETÁCIYÁN:
IN XAT AGAR.CE XO$GEL AST
MESLE XEILI CIZHÁYE
BANII.BA$.$$ARR
AMMÁ ÁDAM! XEILI AZIYAT
MI$AVAD VA MO$KEL AST
NÁDAN!: CI MO$KEL AST?
SAMAD: AXMAX
NEVE$TIDANA$!





دو کلمه و نصفی حرف هساب! با برو بچه‌های
ا«جمهوری‌خواهان دمکرات و لائیک»!ا
به مناسبت سومین گردهمآییشان
.
و خاک دو عالم بر سرشان
خاک میگما، خاک



برنامه ی 17 ماده ایِ اتحاد
17 ماده ای اتحاد برنامه ی
برنامه برنامه ی اتحاد اتحاد
برنامه ی 17 ماده ایِ اتحاد

در راه برکناری ِ جمهوری اسلامی
و رسیــــدن به دمکراســــی
از طریق انقلاب مخملی
.
از جمله تصحیهاتی
که به این برنامه هنوز اعمال نشد
..
در رفراندومی که
بلاخره زمانی برگذارمی‌شود
مردم باید حق‌داشته‌باشند که
به نظام‌های مختلف، رای دهند
حتا دیکتاتوری


دمکراسیخواهان هم آدمند
یک دمکرات میتونه یه مقدار قدرت طلب، یه مقدار خودخواه، یه مقداردیکتاتور، یه مقدار نفهم و بیشعور و کلأ هزار جور عیب و ایراد داشته باشه. / ندا: بجز من! / مبنای اتحاد دمکراسیخواهان، که در اینجا منظور آن بخش طرفدار انقلاب مخملی است، نه اعتماد و دوستی شخصی و گروهی، و بلکه ادعای پایبند بودن به اصول دمکراتیک و توافق با اصول دمکراسی و خواسته های مشترک میباشد. و طبیعی ست که هر کس مسئول ادعاها و حرفها و اعمال خود است. دنبال رسول یا عقل کل یا فرشته نگردیم. خوبیِ دیگران را قدر بدانیم و به بدیهای آنها وحشیانه یا مهربانانه ودر کل، همه جورانه! حمله کنیم و با احدی تعارف نداشته باشیم. / صمد: بورو بابا، چی چی رو تحارف نداشته باش! هر کس اگه جلوی مُو چلوکُباب بخوره و تحارف نکنه، ایشالله کوفت و زهر مارش بشه. حالا اگه تو تحارف نداشته باشی، ای اخمخ زبون نفهم، دوست داری کوفت و زهر مار بِشِد بخورونن؟ دوست داری؟ خوب بخور، بخور تا کوفتت بشه / سرو ناز: آری اینچنین بود!


حشمت الله طبرزدی:
"به خدا نود درصد ما به خاطر ترس از دولت اسلامی است که حاضر نيستيم دعوای بيهوده و تکراری ۲۸ مرداد و کوفت و زهرمار رو کنار بذاريم و فکری به حال اين ملت بيچاره و اين دانشجويان زندانی بکنيم... من تنفر خودم رو از اپوزيسيونی که گرفتار دعوای ۲۸ مرداد و مصدق و شاه است، اعلام می کنم. من از مخالفين قلابی و اپوزيسيون دروغين حالم به هم می خوره. رهبر من نه مصدق، نه شاه، بلکه رهبر من اکبر محمدی است....... با شما ها هستم. آره! خود شما، شمايی که ادعای وطن پرستی و شاه پرستی و مصدق پرستی و سياست پرستی از جان انسان ها و حقوق آنها برات مهمتره. من جان انسان های بی گناهی رو که هر روز به بهانه ای به دار آويخته می شن يا تو سلول انفرادی تحقير می شن يا از فقرو بيچارگی دست به خودکشی می زنن از وطن تو و مصدق تو و شاه تو و حزب و گروه تو، بيشتر دوست دارم"
هـــزاران درود بـــر تـــو آقای طبرزدی. میدونم عصبانی هستی، ولی بحث کردن اشکالی نداره، اگه کارهای مهمتر روُ رو زمین نذاشته باشیم!



ترانه های من
نشنیده ام! را گر تو
مـســـتـان نـشــنـوی
یـا از دل و جان نشنوی
در داخل فهرست بی‌ذوقان شوی
گــر نــان قـنـدی ای تـراست
خـــــاهم! که آن را گم کـــنی
دیگر خبر زآثار آن نان نشنوی
.
صمـد: بَــه اَه بَـــه! چه اَفــیاتی
مُو آهنگ دوست دارُم، مخصوسن
اگه لیلا هم دوســــــت داشته باشه
کنار مُو بشینه و آهنگ گــوش کنه
انقذه سُفا یا صُفا میده که نگو که مُـو
خودُم میگُم! یه آهنگی براش بزارُم
که تـــو عمــرش نشـــنیده باشه. ای
بیچاله های هَسود. هسلت بخورید
کــه مثـــــــل مُو لیــــــــلا ندارید
.
البته این ترانه‌ها روُ باید کم‌کم
بهتر تنظیم و خونده! کنم
.
خواندن ترانه های من آزاد است
پس! آنها را لطف کنید و با صدا
و امکانــات بهتـر، بخوانید
آهنگهای این ترانه ها را
بعضا، احتمالن باید بخرید
برای شنیــــدن این ترانه ها
مجبور به دانلود نیستید

سفره ی عید
بر روی آهنگی ایرانی
و ناسنتی! بخوانید و بشنوید
نگاه یار
بر روی آهنگی هندی
لاتا، بخانید! و بشنوید
آهــــای مسعــود بــهنــود
بر روی آهنگ آهای دختر چوپون
سیاوش صحنه. بخانید! و بشنوید
نه لاس نه التماس
بر روی آهنگی از ترکیه
و نــاسنتی! بخــوانیــد
و آهنگ اصلی را بشنوید
روسری
بر روی آهنگی هندی
از لاتا، بخوانید و بشنوید
نمیتونی کاری کنی
بر روی آهنگی از گروه
کوئین، بخوانید و بشنوید
به بچه های خیابان
بر روی آهنگی ترکیه ای
و ناسنتی! بخوانید و بشنوید
شعری بگو ترانه
بر روی آهنگی ایرانی
گروه کامکارها، بخوانید و بشنوید
تــــــنــــــهـــا نـــمـــــــــان
بر روی آهنگی از گروه
کوئین، بخوانید و بشنوید

خــالــق افــســانــه
بر روی آهنگی ترکیه ای
و ناسنتی! بخوانید و بشنوید
صیغه
بر روی آهنگی افغانی
و ناسنتی! بخوانید و بشنوید
مــایکل بــز چــمــوش سُم!: مع
بر روی آهنگی از مایکل جکسون
خودتان بخانید
و آهنگ اصلی را بشنوید
وقتی ملاحسنی از ناراحتی
بــه زیــر آواز مــیــزنــد
بر روی آهنگی از داریوش
خودتان بخانید
و آهنگ اصلی را بشنوید

بــقیه ی تــرانه ها
فعلا 13 تا، بدون آهنگ



چهـــار تـــرانـه ی زیبا از گــروه
جانی کِلِگ و ساووکا
از پیشتـــــازان مبارزه با
تبعیض نژادی در آفریقای جنوبی


Blog Archive

آخرین نوشته‌ها
ÁXARIN NEVE$TEHÁ
DE LEITEST POSTS!
shaahindelneshin@yahoo.com
.
.


.
.
MOSÁHEBEII BÁ
XODÁÁÁÁ
YE MOSALMÁN
va taráneii dar defá' az
HAQ O HOQUQA$
مصـــاحـبـــه‌ای بـــا خــــــــدا
ی مسلمـــــــــــــــــــان
و ترانه‌ای در دفاع از
حق و حقوقش!

ا
.
..
.
RÁKETE ZIR
MOJAHHAZ BE
BOMBE ATOMI
AAAAAST
XÁLI.BANDE.HERFEII:
XÁLI.BANDI HAM KE
MIKONID
XELI BOZORGVÁRÁNE
BEKONID
TAA BAR
xáli.VAZIFEYE $OMÁ
SAD.HEZÁR TON
PANBE! FE$ÁRIDE
ÁX ÁX
.
.
.
S
ED
ÁYE
PÁYE
XÁLIII
DE
MIÁYAD
BEGU'ID
KE JOFT
KONAND
ALBATTE DAMPÁII
YÁÁ KAAAAAAF$ RÁÁ
VA BEGOZÁRAND GU$E'I
VA BA'D VÁRED $ÓDE VA
BENESÍNAND BE TAMÁ$ÁYE
TEÁTRI
SEDÁYE ERÁDE'I KE
HÁLÁ BEGU PANJ HEZÁR
SÁL DÁ$TE GAVI MI$ODE
TÁ BAR HOKUMATE ZANJIR
VA DORUUUUUUUUQ
XÁÁTEME BEDAHAD
SETÁÁÁÁAÁÁDEEEE
RAHHHHBARIYEEE
ENNNNQELÁÁÁÁBE
MAXXXXXMALIIIIII
BAR.ALEIIHE.EHEEE
TAZVIIIIIR DAAAAAR
KOLLLLE JAHÁÁÁÁNN
RÁ XÁLI.BANDI.MIKONIM
VA QÓL MIDAHIM KE BE HADAF
BERESIM! ALBATTE, XÁIBANDÁNE
YEKI BE INGILISI
TARJOME KONE!!!
XÁLIBADE BESYÁR HERFE'II
BÁ $ERKATE BESIYÁÁRI AZ
DELBARRRÁN, DELBÁZZZÁN
MAXSUSAN E$Q.PI$EGÁN
KASÁÁNI KE BARÁYE TO
LOXTTT MI$AVAAAND!
VA MIRAVAAAND BE HAMMMAM TÁ
VAGTTTI KE DAAR KENÁÁ.ÁRE TO
HASTAAAND ... ÁX ÁX ÁX.ÁÁÁÁH
LÁÁÁZEM BE TAZZAKKOR NIST!
KE IIIIIIN ÁÁÁX.ÁÁX.ÁX.HÁÁÁ
NATIIIJEYEEE DOXUUU.ULE
ANGO$$$$$$TE SAMAADÁÁGÁ
DAAAAR CE$MÁÁÁÁÁAÁÁÁÁNE
KIIIIIIIIIIIIIIIIIIIII BUÚUUD?


.
.
اولین اطلاعیه‌ی رسمی‌ی سخنگوی
ستادِرهبری‌‌‌خالی‌مجازی‌ی انقلاب‌مخملی
...
آقای نبوی، هرچند که عضو ستادی
...
موسوی، رعیس جمهور مایی
سَلل الا محممد، منتظری خوش آمد
.
.
.
اگر خامنه ای با مصالحه! کنار نرود
دماری از روزگار کل حکومت درخاهدآمد
که تا حالا در موردش نوشته نشده
.
.
.
جوادِ ناعصبانی!: هرچند که میدانم
مردم ایران صددرصد پیروز هستند
ولی سرنوشت این انقلاب‌مخملی در
گروی دوست و فامیل متزلزل است
با اقناع، خاهش، التماس، ترقیب، تشویق
حتا تهدید به قهر، برو دیگه دوست ندارم
و خیلی حیله‌های! مختلف و مخسوسن
با تشویق به عدم تندروی و ندادن
شعار «مرگ بر جمهوری اسلامی»ا
البته در تجمعات یا تظاهرات بزرگی
که از قبل اعلام شده، و هنوز بهش حمله
نشده! او را به‌صورتی بسیار مخملی، به
خیابان دعوت کن. این روح حاکم بر اکثریت
ملت ایران است که حکومت ایران را تعیین
می‌کند. به این اکثریت، با سلابت تمام اضافه
کن. مرسی ممنون. پس یللی تللی بسه
ندا: این جواد داره با خودش حرف می‌زنه
جواد: تلفن را بردار و به هر دوست
و آشنا و فامیلی چه در ایران
و چه در خارج، زنگ بزن و
...
.
.
.
آقای اوباما
بوش اگه میکرد بمب‌باران
شما بکنید گل‌باران
.
.
.
ای مردم آزاده‌ی کشورهای
دمکراتیک، با تلاش در جهت
اخراج کلیه‌ی کارمندان سفارت ایران
در کشورهایتان
...




.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.




























تا می‌توانیم
حرمت ولی فقیه را بشکنیم
حکومت ولی فقیه
یعنی که ما هم صغیریم و هم سفیه
اصلن نخاستیم! حرمت نداشته‌ی
ولایت فقاهت رو نمیخاد بشکنی
اما حداقل بگو که انتخابی باید گردد


یادش به خیر، یه زمانی تو رودخونه‌های
شمال چقدر آب بود. انقدر اومدن ماسه‌های
کنار رودخونه‌ها و بعد زمینهای کشاورزی
رُو کشیدن و بردن، که خصلت طبیعی‌ی زمین
از بین رفت و آب گمراه شد
به زمین فرو نرفت، یا راحت بخار شد
یا سیل پل‌برانداز
حیف اون رودخونه‌های ناز
که چه ماهیگیری‌ای در آنها میشد آغاز
و از شنا که نگو! اوهو! اوهو


نامه به خانم نیلوفر بیضائی

تو میتوانی نقشت را بهتر بازی کنی
.
پاسخی از طرف خانم بیضائی
.
نامه به خانم نیلوفر بیضائی
گیاه بدون گل و جامعه ی بدون قهرمان
.
چرا ما انقدر میترسیم؟
اشاره ای به آقای علی میرفطروس
و انتقاداتی به خانم بیضائی
.
.
«ستادِ رهبریِ انقلاب‌ِ مخملی»
رُو خالی‌بندی می‌کنیم
نامه به خانم بیضائی
.
این ستاد منهل شد
.
.
وقتی کسی به دیگران
بی احترامی میکند
در مورد خانم مهستی شاهرخی
.
.
.
اگر آمریکا برای سرنگونی
جمهوری اسلامی، به ایران حمله کند
.
.
مسعود بهنود بهتره یا نازلی کاموری؟
.
.
.
آقای گنجی، اول درود
دوم این ننه من غریبم بازی چی بود؟
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (1 )ا
آقای گنجی، گاندی شوید
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (2 )ا
آقای گنجی، دلارهای کجائی؟
دلایل مخالفت شما با پول خارجی:ا
ا1- اپوزیسیون دیکتاتور تقویت میشود
ا2- ژیم بهانه پیدا میکند
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (3)ا
آقای گنجی، دلارهای کجائی؟
از دیگر دلایل مخالفت با پول خارجی:ا
ا3- وابستگی یا مزدوری؟
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (4)ا
بنیادگرائی پدیده‌ی جدیدی نیست
جمهوری اسلامی، رژیمی فاشیستی
و توتالیتر یا تمامخواه، تحت فرماندهی
رهبر کل نیروهای نظامی است
نه دولت متعلق به دوران
مدرن است و نه ایدئولوژی
جمهوری اسلامی از بسیاری جهات
فرهنگی و اقتصادی، ارتجاعی ست
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (5)ا
کُشتی منو با این سلطانیسم





قرار زیر، مربوط به اتفاقات
سیاسی روز نبوده
و همه‌زمان‌شمول! است
وعده یا قرار یا راندووی
زیر را زودتر از من بپذیر
عشق من! و بشنو این ز من
که تبلیغ قرار عاشقانه
بسی پر ارج بُود در این زمانه
وعده ی ما، جمعه ی اولِ هرماه
ازعصر تا غروب یا شبِ بعد از ظهر
تــــوی خیابانها و میادیــــن
و فراموش نکن نازنین
حق گردش را
و در این روز غریبه ها و آشناها
اگر بدهند به هم سلام و دست
خیـــلی خـــــــــوب است
حتا اگر بکار بَرند دستکش را

ای مردم بیچاره! آیا خوب نیست
که برای مبارزه با افسردگی، یکدیگر
را به ابراز وجود دعوت کنید که یعنی
هر هنری دارید- حتا همون راه رفتن
که مدل‌های فراوان دارد- خوب چرا
به نمایش عمومی نگذارید در خیابان
و در مقابل چشم تماشاچیان فزول؟! و
چـه بهتر که جمعه‌ی اول هـر ماه
و از عصر تا غروبش باشد روزی
که همه در خیابان گردش کرده و نگاه
به اجناس مقازه‌ها و رفتن تویشان هم
آزاد و حتا لبخند معنی‌دار به یکدیگر
و اگر نمایشی، آکروباتی، پانتومیمی
تاپول‌نندازی‌جُم‌نمیخورمی، موزیکی
نقاشیدنی هم در کار بود که چه بهــتر
و اگر آموزش مجانی این هنرها هم که
زشته این هنرمندا انقدر پولکی باشن
کــه ماهی سـه چهار ساعت به شما
مردم فلک‌زده! توی یه پیاده‌رُوی ناقابل
یه ضرب‌زدنی، تارزدنی که ساکسیفون
هم بــد نیست، مجــانی یاد ندهند
و در کــدام خیابــان میــشود
کاریکاتورکشی یاد گرفت؟!ا