ناامید نشو!
(پنجمین نامه به خانم بیضائی)
دلا در عاشقی ثابتقدم باش
که در این ره نباشد کار بیاجر
دلم رفت و ندیدم روی دلدار
فغان از این تطاول آه از این زجر
(حافظ )
سلام نیلوفرم! احتمالن شاید با خودتون بگید که "باز این پسره مزاحم شد" و تعجب کنید که بعد از این همه کممهری از طرفتان، اینطوری مهربانانه نامهام را شروع نمودم؟! و از همین "نمودم" نوشتنم معلومه که دارم خودمو به خلی میزنم؟
ندا: تو کی خل نبودی؟
هما میرافشار: عشق اگر روز ازل در دل دیوانه نبود
................. تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود .......
................. تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود .......
شاهین: از قدیم گفتهاند که عاشق یعنی خل و مجنون و دیوانه و مَد!
......... و بازی! هرچه مجنونانهتر، یعنی عاشقانهتر! شاید مثل بازییه صمد!
صمد: صمدآقا، صمدآقا. موُ از بس که عاشُق لیلایُم مثل آدُمای عاقل برای این و اون انگشت نمیکشُم که! آقا و خانم رو باش! آدُم باید مجنونانه انگشت بکشه تا هم بشِش خوب بچُسبه و هم خوب زهر چشم همهی چُشمای هیز وُ بگیره.
شاهین: نیلوفرم! تو نمیدونی که من از دست تو چهها که نمیکشم. عاشقمی، ولی پنهان میکنی. میخام بیشتر عاشقت بشم، ولی یه کارائی میکنی یا نمیکنی که برو دیگه دوست ندارم! که یعنی من برم؟!
یه زمانی بیخبر از غرقبودن شما و تو و عزیزم در بحران جانکاهِ ناامیدی، برایتان نامهای نوشتم با امیدی، و در قلب شما جا پیدا کردم. پنهان نکن! ولی شما در جواب، ضمن گفتن "اي كاش در شرايط روحي بهتري برايتان مي نوشتم"، خیلی گلههای ناامیدانهی برحقی! کردی. اما تقاضاهای باامیدانهی! من هم برحق! بود. و فکر کنم که از اون به بعد، مبارزهای برای غلبهی حق بر حق! و رسیدن به "راه رسیدن به حقوق"، از جمله حق عشق و عاشقی! و بروز نبوغ! بین من و شما اتفاق افتاد، بدون صدای شیپور و بوق! و احتمالن شنیدهای که کسی در دریا میریخت یه کاسه ماست تا درست کنه دوغ! و یکی پیدا شد و بهش گفت ای که نرسیدهای از نظر فکری به بلوغ، با یه کاسه ماست، دریا دوغ نمیشه و او هم گفت که فکرشو بکن، اگه بشه چی میشه! پس بدون که تو! نمیتونی با گفتن اینکه فقط یکبار جوابمو دادی و شایدم بگی که ای کاش نمیدادی، اینا رو انکار کنی! یعنی عشق منو انکار نکن که فایده نداره!
خلاصه شما یا تو، انقدر از ناامیدی گفتی و منو به یاد ناامیدیهام انداختی که اقرار کردم که خودمم داعم دچار ناامیدی میشم و دوباره گفتم پس دستتو بذار تو دستم! اما تو نذاشتی ای ذلیلنمرده! البته یه جا گفتی که ما مسئولیم و باید ادامه داد و من هم به نامهنوشتنآم ادامه دادم! نه از روی احساس مسعولیت و بلکه بخاطر اینکه چارهای جز عشق و عاشقی نداشتم و ندارم! ولی دیگه جواب نامههامو هم ندادی تا در عشق تو بسوزم و بسازم و بازم بعضیموقعها ناامید بشم. تازگیها هم یه ذلیلنمردهی دیگهای که بهنظر میومد میخاد یه نظری در مورد پست قبلییم در مورد رفراندوم بده و در کمال پرروئی! نظری نداد، به من گفت که "دونت گیو آپ" و ناامید نشو! که واقعن که! و من هم به یاد ترانهای از پیتر گابریل افتادم که کیت بوش داره بهش دلداری میده. آخ چه خوب میشد که تو هم اینطوری به من دلداری بدی! تا من ناامید نشم و به موقعش به تو دلداری بدم! به من دلداری بده، دلداری بده، دلداری بده ای دوباره ذلیل نمرده! وگرنه ممکنه بچهی مردم در ناامیدی غرق بشه که حتمن تقصیر تو میذارن! پس ببین و یادبگیر!
یه زمانی بیخبر از غرقبودن شما و تو و عزیزم در بحران جانکاهِ ناامیدی، برایتان نامهای نوشتم با امیدی، و در قلب شما جا پیدا کردم. پنهان نکن! ولی شما در جواب، ضمن گفتن "اي كاش در شرايط روحي بهتري برايتان مي نوشتم"، خیلی گلههای ناامیدانهی برحقی! کردی. اما تقاضاهای باامیدانهی! من هم برحق! بود. و فکر کنم که از اون به بعد، مبارزهای برای غلبهی حق بر حق! و رسیدن به "راه رسیدن به حقوق"، از جمله حق عشق و عاشقی! و بروز نبوغ! بین من و شما اتفاق افتاد، بدون صدای شیپور و بوق! و احتمالن شنیدهای که کسی در دریا میریخت یه کاسه ماست تا درست کنه دوغ! و یکی پیدا شد و بهش گفت ای که نرسیدهای از نظر فکری به بلوغ، با یه کاسه ماست، دریا دوغ نمیشه و او هم گفت که فکرشو بکن، اگه بشه چی میشه! پس بدون که تو! نمیتونی با گفتن اینکه فقط یکبار جوابمو دادی و شایدم بگی که ای کاش نمیدادی، اینا رو انکار کنی! یعنی عشق منو انکار نکن که فایده نداره!
خلاصه شما یا تو، انقدر از ناامیدی گفتی و منو به یاد ناامیدیهام انداختی که اقرار کردم که خودمم داعم دچار ناامیدی میشم و دوباره گفتم پس دستتو بذار تو دستم! اما تو نذاشتی ای ذلیلنمرده! البته یه جا گفتی که ما مسئولیم و باید ادامه داد و من هم به نامهنوشتنآم ادامه دادم! نه از روی احساس مسعولیت و بلکه بخاطر اینکه چارهای جز عشق و عاشقی نداشتم و ندارم! ولی دیگه جواب نامههامو هم ندادی تا در عشق تو بسوزم و بسازم و بازم بعضیموقعها ناامید بشم. تازگیها هم یه ذلیلنمردهی دیگهای که بهنظر میومد میخاد یه نظری در مورد پست قبلییم در مورد رفراندوم بده و در کمال پرروئی! نظری نداد، به من گفت که "دونت گیو آپ" و ناامید نشو! که واقعن که! و من هم به یاد ترانهای از پیتر گابریل افتادم که کیت بوش داره بهش دلداری میده. آخ چه خوب میشد که تو هم اینطوری به من دلداری بدی! تا من ناامید نشم و به موقعش به تو دلداری بدم! به من دلداری بده، دلداری بده، دلداری بده ای دوباره ذلیل نمرده! وگرنه ممکنه بچهی مردم در ناامیدی غرق بشه که حتمن تقصیر تو میذارن! پس ببین و یادبگیر!
Peter Gabriel & Kate Bush - Don't give up
لینک مستقم ترانه
متن اصلی ترانه
11 comments:
salam delneshin belakhare peydat kardam .vali khodemoonim kheyli khafani pesar . ey vala. faghat neveshtehat ziyadi gholombe solombe hast va amsale man nemitoonand befahmand. delneshin jaan be mola shookhi mikonam az ma delkhor nashi refigh .payande bashi
من که هنوز نرفتم تا این امیر روُ بشناسم، ولی از همین حرفاش معلومه تبلیغاتچیِ "مولا" است و معلوم نیست که از کی تا حالا دنبال من میگشته که انقدر خوشحال شده که منو که مخالف بت پرستی و مولا پرستی و مصدق پرستی و شاه پرستی و امام پرستی هستم، پیدا کرده. واقعن خیلی عجیبه.
منم دارم شوخی میکنم و از فرصت استفاده کردم که تبلیغات ضد پرستشی! راه بندازم. پس قبول کند! که به من دیگه "به مولا" نگد یا نگوید. باشه؟
آفرین به اون پسر خوب
مامانش داغشو نبینه
هر اضهار نظر شما در مورد نوشته های من، جا داره رو سر من، ولی بدان که من خالی بندی پاچه گیرم، و البته سعی میکنم که آنرا به زیبائی بگیرم و تازه، گرفتن آنرا تبلیغ هم میکنم، چرا که پاچه ای که گرفته نشود، افسرده میشود!
سروناز: آری اینچنین بود!
سلام ممنونم از اظهار لطف شما ولی من با توجه به اینکه به اعتقادات همه ارزش قائلم خودم هم ارادت خاصی به مولا علی و اقا ابوالفضل دارم . و خدا کنه که مادرم واقعا داغ منو ببینه چون واقعا از این دنیای کثیف متنفرم.ومن اصولا ادم پرحرفی نیستم ولی نوشته های شما واسم جالبه هم میشه از دیدگاه طنزنگاه کرد و هم از دیدگاه واقعی به هر روی اگه از بنده حقیر بی ادبی مشاهده نمودید عذر بنده رابپذیرید
سپاسگزارم.
امیر جان
همه ی ما مُبلغ فکرمون هستیم و از این نظر تبلیغاتچی! و من ضد تبلیغات شما، حالا چه آگاهانه یا ناآگاهانه، دست به تبلیغات زدم. و همه ی ما حق داریم که به هر که میخاهیم، ارادت داشته باشیم و هر عقیده ای را که بخاهیم، زیر سعال ببریم و مجبور نیستیم برای همه ی عقاید ارزش قاعل باشیم. ارزش گزاری برای انسانها و حقوق انسانها و از جمله حق عقیده، به معنی ارزش گذاری برای هر عقیده نیست. البته احتمالن این حرفا روُ خودتم قبول داری، اما من چاره ای جز تبلیغات ندارم و سر به سر گذاشتن (در اینجا "ندارم" دوم حذف شده، چون احتیاجی نبوده).ا
دیگه اینکه تو چقدر بی رحمی؟! مادرت چه گناهی کرده که داغ ببینه؟ البته میدونم که اگر در جامعه ای، حق خودکشی را به مردم بدهند، به احتمال خیلی زیاد، جامعه دچار بحران میشه، ولی از نظر من هیچ اشکالی نداره که تو خودتو بکشی!و ناگفته نماند که من هم به تعداد ناقابلی از این افکار به مشامم رسیده، اما هر دفعه پیف پافشون کردم، چون اولن جرعتش نیست و دووّمن زندگی حداقل یه ذره زیباست (البته اگه این نیلوفر یه ذره بخنده، که فکر کنم یه ذره خندونده باشمش) و بقیه اش روُ هم نمیگم تا پشیمونت نکنم
ادامه دارد! فعلن برم ضرف بشورم!
چقدر جدی شد. از جدی بودن این نوشته، صرفنظر کنید!
بسیار ممنونم خواهر عزیز خداوند نیلوفر عزیزت را هم نگهدار باشد و فقط چند تا از کلمات را اشتباهی نوشته اید
کلمه ظرف که شما نوشتید ضرف و فعلا که شمانوشته اید فعلن
میخواهیم شما نوشته اید میخاهیم
سئوال شما نوشته اید سعال
احتمالا شما نوشته اید احتمالن
اینا غلط دیکته ای شما بود و نمره شما با 6 غلط املائی که دارید میشود 14
شوخی کردم ابجی گلم امیدوارم همیشه شادکام باشید
این امیرجان! هم ما رو گرفته ها! مثل اینکه تنش برای بحث میخاره. امیرجان، مگه ندیدی که من اون بالا نوشتم مقدسدانستن املای فارسی یا عربیسامیفنیقیهندی، کار خوبی نیست! یا تو اون ستون بغل دستی نوشته ام که چرا تعهدی به املاع فارسی ندارم! نوشتن یعنی رساندن افکار. شما دقیقن فهمیدید که منظور من از احتمالن چی بوده. ما میتوانیم عادت های خود را اگر به نظرمان دست و پاگیر یا ابلهانه بودند، عوض کنیم. بگذار یه مدت بگذره تا ببینی که مردم دیگر سُعال را سئوال نمی نویسند و اگر هم نوشتند، یعنی اینکه گول مرا نخوردند! خوب مردم حق دارند گول نخورند. اما من به بعنوان "سِروِرِ خالی بندان" گولشون میزنم و بهشون میگم یه ذره به عقلتون مراجعه کنید. جواب یعنی جواب، ولی خواب یعنی خاب! به هر هال اگر باعلاقه! رفتی و اون نوشته رو خوندی، حتمن نظرتو تو همونجا بنویس که بی نظر از دنیا نری، حالا که قراره تو رو به فکر خودکشی بندازم
ادامه دارد
خوب امیرجان ببینم اون ادامه داردها
در مورد چه سربه سر گذاشتنی بود؟
مثلن چرا میگی: "اگه از بنده حقیر بی ادبی مشاهده نمودی"؟ چرا میگی بنده ای؟ چرا میگی حقیری؟ یعنی واقعن تو احساس حقارت میکنی؟!! یعنی واقعن احساس بندگی و غلامی و همونطور که منو خاهر خطاب کردی، احساس کنیزی میکنی؟ حالا ناقلا! تا حالا هیچ مردی رو ندیدی که ضرف بشوره؟ که منو آبجی میکنی. راستی این گروه آبجیز هم بدک نیستا. حالا من اگه خاهر و آبجی باشم، فکر نمی کنی که من و نیلوفر، یعنی مائی رو که یک دل نه صد دل عاشق همیم ولی اون انکار میکنه؟! همجنسباز کردی؟
سلام ایوالله به شما استاد چند کاره .راستش امروز از بس با این جماعت و مخصوصا با سران اپک بحث کردم .البته بحث یه طرفه چون حقیقتش دیگه کنترل خودمو از دست دادم چونکه برای 20 بار یکی از سایتهامو فیلتر کردن و دیگه هر چه خواست دل تنگم نثار اقایان ارازل نمودم واقعا کم اوردم چونکه دیگه انسانیت مرده و همه به فکر خوشی خودشون هستند و اگه یکی مثل منو میبینند که بی ریادارم با به اصطلاح هموطنام حال میکنم میگن طرف اسکوله . و نمیدونم چی بگم ممنونم
سلام شاهین دلنشین
نه خیر من هیچ هم دلم نمیخواد شب بخوابم و صبح بیدار نشوم .اما در مورد نیلوفر بیضائی نمی دانم شوخی می کنید یا راستی راستی عاشقش شدید یعنی این عشق چنان آتشین است که شما را از زندگی بیزار کرده .
شهربانو
شهربانوجان
تو نخاه، اما من دلم میخاد! اما تا زمانی که به آرزوی شب خابی و صبح بیدارنشی! برسم، مجبورم به این زندگی پردرد ادامه بدم و برای اینکه خوش بگذره! رو به عشق و عاشقی بیارم. مخصوصن عشق آتشین! تو دوران جوونی، یک حرکت، یک نگاه، یک حالت، عاشقمون میکرد و چه زود آه که چقدر دلم تنگه برایت! اما عشق دوران 40 و خورده ای سالی! حالا خر بیار و بار کن باقالی! باید دوباره عشقو از نو تعریف کنی، بفهمی، درک کنی، رمز و رازشو به دست بیاری. باید تصمیم بگیری عاشق بشی! و از سرنگون شدن! نترسی. میبینی دارم چه جوری به خودم دلداری میدم؟ باید یه سناریوی مورد پسند بنویسی، باید افسانه بسازی یا حداقل خالی بندیشو بکنی. حالا کی توانشو داره؟ هرچند که میدونم نیلوفر عاشق منه، اما در دادگاه عشق باید مدرک رو کنی و من میترسم محکوم بشم! واسه همین شاهد میخام!
شهربانوجان
دستم به دامنت. از هیچ تلاشی دریغ نکن برای رسیدن این دو دلداده . من که دارم تقریبن میشم واداده. میترسم به عشقم خیانت کنم و به دنبال عشقی جدید، راهی کوه و بیابون بشم و اگه تو اون بیابون از تشنگی مردم چی؟ پس همون بهتر که در راه عشق نیلوفر بمیرم
شهربانوجان
از همین جان جان کردنها بفهم که من چقدر عاشقم. برای این نیلوفر، سفیر بفرست و بهش بگو که انقدر بیرحم نباشه. بگو که من چشم به راهش هستم. بگو و اگر هم نگفتی، بازم برای همینکه به فکر من بودی، شایسته ی هزاران بوسه ای
شاهین
سلام و ممنون ... خب بعضی عکسها را در هر دو آلبوم گذاشتم... اما خب متوجه هستم ..اين اواخر بعضی را فراموش کردم در البوم اب بگزارم.
منظور شماره دار را نفهميدم. هم صفحه شماره دارد و هم اسم فايل عکسها به ترتيب شماره هست
gilemard0001 ...
gilemard_fp00001 ...
البوم ابر هم در قسمت
title
شمارهگذاری شده بودند اما حواسم نبود وقتی
frame
بکار ببری عنوان ايندکس فقط قابل مشاهده هست و ديگر تنبلی و ادامه متداول ....اما وقت شد و بيادم ماند حتما تغيير میدهم.
در مورد کميت ميدانم حق با تو هست اما دلايل خود دارد. اين يک البوم عکاسی حرفهای نيست و نخواهد بود بلکه يک صفحه مستند لحظات هست یک آلبوم صبر.
ارم را خیلی کوچکتر کردم و دیگر ازین کوچکتر نمیشود (شدنی هست اما کارم را زیاد میکند ) و تعیین جایش هم به حال و حوی اون موقع و به عکس ربط دارد.
با تشکر از نقد و امیدوارم وقت کنم که برای آلبوم ابر صفحات را شماره گذاری کنم و در بقیه موارد با توجه به توضیح کوتاه متوجه منظورم شده باشی که غرضم چیست!!؟
Post a Comment