بعضی موقع‌ها عقب‌نشینی یا آتش‌بس، مفید است
تجربه‌ی دوران خاتمی را هرگز از یاد نبریم. "رهبر" را دیگر باید با قدرت و مصالحه، عوض کرد و چهره‌ی دوراندیش‌تری را جایگزینش نمود و سپاهیان را هم با تضمین شغل و حقوق، در ارتش ادغام
حق گرفتنی‌ست و جواب مشتِ قوی، فقط یه بار، دو بار، سه بار، چهار بار، پنج بار، شش بار، ... بار، جون مادرت نزن، چرا میزنی، نزن، گفتم نزن، بی‌شرف نزن، است
رهبری به‌دست‌آوردنی‌ست نه دادنی
مقدس‌دانستن املای فارسی یا عربی‌سامی‌فنیقی‌هندی، کار خوبی نیست

Sunday, 26 April 2009


ملودیِ زیبایی به نام «جِی هوُ» از فیلم میلیونر زاغه نشین

Pussycat Dolls - ''Jai Ho'' ["Slumdog Millionaire" ...]


Wednesday, 22 April 2009


موسوی به طور ضمنی: میتوان به افراد نمازنخوان گفت کافر!
(به غلَت‌های املاعی توجه نکنید)

موسوی در دانشگاه گرگان نمی توانم به افراد نمازخوان، انگ کفر بزنم / ... موسوی بیان کرد: طبیعی است تا زمانی که این اختلاف در مشی سیاسی [با نهضت آزادی] وجود داشته باشد، ما با آنها کار سیاسی نمی کنیم ولی اگر منظور از طرح این پرسش این است که من به تمام افرادی که مومن و نماز خوان هستند، صدقه می دهند و تمام واجبات خود را انجام می دهند، انگ کفر بزنم، بنده به فکر آخرتم هستم و نمی توانم این کار را بکنم. از حضرت امام (ره) خلاف این انگها را دیدم.
دانشجویان حاضر در سالن این سخن مهندس موسوی را به شدت تشویق کردند.
»

همانطور که از سخنان عضو سابق و حال و آینده‌ی مجمع تشخیص مصلحت نظام مشهود به عمل می‌آید، ایشان قبول دارند که به افرادی که نماز نمی‌خانند، صدقه نمی‌دهند و حتا جرعت می‌کنند که یک قلم از تمام واجبات خود را از قلم بیاندازند، می‌شود گفت کافر.
و البته هواسمون باشه که از میان فقهای عظیم، وقتی مثلن آقای منتظری حکم صادر کنند که
« ... دين مقدس اسلام ناسخ‏ ‏اديان سابقه مي‎باشد، و عدول از آن صحيح نيست. ... ‏البته تبديل دين به نحو اطلاق حكم اعدام ندارد، بلكه در شرايط خاصي حكم اعدام جاري است. ...‏‏1385/1/9‏‏ ‏حسينعلي منتظريکه یعنی هر کی کافر شد، یه موقع دیدی خونش جاری شد و نگو که نگفتیم، حالا ببین دیگه رهبر و جانشین خدا چه حکمی صادر میکنه.
بنابراین به کلیه‌ی هم‌میهنان و خصوصن دانشجویان به‌شدت‌تشویق‌گر پیشنهاد اکید می‌شود که مدارک نمازخانی و اجرای تمام واجبات خود را همیشه در دسترس داشته داشته باشند.

Monday, 20 April 2009

میرحسین موسوی: در ایران هیچ کس مخالف شعارهای انقلاب نیست!
(به غلت‌های املاعی توجه نکنید)

میرحسین موسوی: «هيچ كس را نمي‌توانيد پيدا كنيد كه وقتي از او مي‌پرسيد آيا بستن دهن‌ها يا روزنامه‌ها خوب است؟ جواب مثبت بدهد. همين فرد درعين حال نسبت به اعتقادات ديني و شعارهاي انقلاب هم حساس است.»

به‌طوری که ملاحظه نمودید، آقای میرحسین موسوی، عضو گذشته و حال و آینده‌ی مجمع تشخيص مصلحت نظام، که به تازگی از راه رفتن آزادانه‌ی پدر و دختر سرسختانه دفاع نموده بود، بطور باورنکردنی‌ای در دو جمله‌ی کوتاه، هم مراتب طرفداریشان از آزادی بیان، البته در صورتی که احساسات طرفداران شعارهای انقلاب و حکومت خدا و دین و قرآن و امام زمان و جانشین برحق او بر روی زمین را جریحه‌دار نکنند، را اعلام نمودند و هم با گفتن «هیچ کس»، مراتب اعتقاد قلبی شان را به اینکه در ایران، «همه»، «هر کس» و کللن هر کس که کس است که یعنی آدم است، طرفدار شعارهای انقلاب است، و احتمالن هر کس که طرفدار شعارهای انقلاب نیست، یا در ایران موجود نیست یا حیوان ناکسی است.


این عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام، بطور ضمنی فرمودند که اگر دانشجویان معترض به مشکلات، به ارزش‌ها پشت کنند و حکومت را متقاعد نکنند که رو به ارزش‌های جمهوری سلطانی اسلامی دارند، ناچاریم که گیت‌های امنیتی را برنداریم و یا اگر نیست، بگزاریم.

میرحسین موسوی(همانجا): «اگر معتقد باشيم دانشجويي كه به مشكلات اعتراض مي‌كند، نمي‌خواهد به ارزش‌ها پشت كند، گيت‌هاي امنيتي در دانشگاه‌ها نمي‌گذاريم.»

Thursday, 16 April 2009


وقتی گفتم که گشت ارشادُ جمع می‌کنم، به‌خدا خالی نبستم!
(به غلَت‌های املاعی توجه نکنید)

میرحسین موسوی: حق نداريم دختري که در کنار پدرش در خيابان راه مي رود را بگيريم

اگه شنیدید گفتم که گشت ارشاد و جمع می‌کنم، نگفتم که یک‌شبه، صبور باشید عزیزان. هر کار داره یه حدی و یه میزان. قله‌های آزادی روُ نمیشه زیر پا گذاشت با قدمای لرزان.
اول ما خیلی محکم، به هر پدر و دختری هدیه میدیم آزادی تا اونا هم قدم زنند تو خیابون با شادی، اما نه اینکه بشوند دچار یک اطمینان زیادی و همراه نداشته باشند، مدارکِ لازمه، وگرنه که ارشادشون توی فراهم کردن مدارک که لازمه.
دوم بازم محکمتر و جریع ما مطرح می‌کنیم، موضع‌مونو در مورد راه رفتن مادر پسر خیلی مصرح می‌کنیم، و البته با کمک جانشین امام‌زمان، قله‌ای از آزادی روُ فتح می‌کنیم.
باز هم تعکید میشود برای اینکه وقت برادران و خاهران گشت ارشاد گرفته نشود و مجبور به سواری‌دن و پذبرایی‌دن و حتا ...اییدن شما نشوند، مدارک شناسایی و چند کپی از آنها را با خود داشته باشید تا این آزادی نهادینه شود.
در ادامه‌ی فتح قله‌های آزادی، سومین قدم محکم، آزادی راه رفتن خاهر و برادر است. البته مشاوران گفته‌اند که سومین قدم محکم، باید آزادی راه رفتن زن و شوهرهای عقدی باشد، اما از نظر ما، خیشاوندان نسبی در جایگاه مهمتری نسبت به خیشاوندان سببی‌ قرار دارند و فراموش نکنیم که یک شبه نمیشه همه‌ی قله‌ها را فتح کرد.

هم‌میهنان عزیز، این‌ها نمونه‌هایی از برنامه‌های من برای رسیدن به آزادی اسلامی‌ست و اگر بار دوم هم با هزاران امید مرا انتخاب کردید، به آزادی بقیه‌ی انواع راه‌رفتن‌ خاهیم پرداخت.
امیدوارم ارواح حضرات علی و ابوالفضل و حسین و فاطمه و زهرا همیشه همراه و مراقبتان باشند.

با نهایت احترام به قانون اساسی و مخلفاتش
و در انتها به شما
میرحسین موسوی

ستاد تبلیقات:
میرحسین کیست که عالم همه دیوانه‌ی اوست
یه طراح، یه نقاش، یه آدم پرتلاش، قهرمان مبارزه با آدمای کلاش

Sunday, 12 April 2009


مسیح خانم! باید مایدی در کار نیست
(به غلَت‌های املاعی توجه نکنید)

مسیح علی نژاد: «بی‌شک موسوی نیک می‌داند؛ بخش عظیمی از آنان که باید رای خود را در سبد انتخابات دهمین رییس‌جمهور ایران بیاندازند، همان نسلی است که همزمان با گوشه‌نشینی‌ ایشان به میدان آمد و زخم روزهای دشوار تغییر را بر تن رنجور خود یدک می‌کشد.»

ای زخم خورده‌های روزهای دشوار تغییر، ای نسل‌های تن‌رنجور که هنوز تغییری ندیده‌اید و چه بهتر که آن یا این روزهای دشوار را روزهای دشوار عدم تغییر بنامیم، بدانید و آگاه باشید که خیلی غلت می کنند که برای شما تعیین تکلیف می کنند که باید در انتخابات شرکت کنید. باید! بی باید!


صمد: هااااا، پس شما باید به انگشتِ عقل خودتون رجوع کنید، نه، شما نباید انگشت تو عقلتون کنید، نه، اصلن باید، بی باید و نباید، بی نباید و کللن شاید بی‌تِره، تازه اونوم شاید. خود شاهرش هم گفته که شاید که پلنگ خفته باشه، در بیشه ای که خر توش نباشه. تازه اگه خر هم توش باشه، شاید حتمن اون پلنگه خفته باشه. و چه بی‌تِر که آدُم یه سرکی به اون بیشه بکشه تا بفهمه بلاخره اون پلنگه خفته‌ی یا ناخفته‌ی. اصلن موُ این حرفا حالیم نمیشه. این مسیح خانم باید از لیلای رنج کشیده‌ی مو مهزرت‌خاهی کنه و دیگه از این دستورا نده و به قدو بالای این انگشت بی محلی نکنه.


Sunday, 5 April 2009


از آرشیو تُخ...ی! تا الاهه با آنها نبود؟! و تو عرب چه پُ...ی؟! وای کوروش، تو ما را از پستی نجات دادی
و حساب بانکی کبوجیه در بانک «اِجی بی و پسران»
(به غلَت‌های املاعی توجه نکنید)


آرشیو تُخ...ی

همین یه مدت پیش بود که توسط سایت http://web.archive.org/ که از یه نظرایی به‌دردبخور هم هست، به آرشیو وبلاگ امیدرضا میرصیافی معرفی شدیم! (که در پایین به آن پرداخته میشود) تا اگر یه ذره به فکر "تحقیقاتیم"، روزهای اول اگر بر روی آرشیوهای هفتگی یا ماهانه‌ی آن وبلاگ کلیک کنیم، بجز یکی دو تا از بالا و پایین، با نبود آرشیو مواجه شویم، تا کم‌کم و به مرور زمان، آرشیو تکمیل شود و شاخی بر سر ما بروید!
در اینجا صحبت از یک پایگاه اینترنتی‌ست که گویا قرار است آرشیو مطالب وبلاگ‌ها و سایت‌ها را ذخیره کند تا از بین نرود، حتمن توسط برنامه‌ای که آدم نیست و تبعیض نمی‌گذارد مگر بین 0 و 1 !

بگزارید بطور مثال آدرس سایت گویا:
http://news.gooya.com/ را در آن بگزاریم که میشود:
و بر روی قدیمی‌ترین آرشیو، یعنی: Nov 30, 2001 کلیک کنیم، که میشود:
http://web.archive.org/web/20020405113815/news.gooya.com/index.php

حال اگر به ستون وسط نگاه کنیم، از اون همه مطلب، فقط یک مطلب با عنوان: «نامه یک سینماگر به بنفشه‌ پورزند»، در آرشیو موجود است! گویا این برنامه‌ی آرشیوجمع‌کنی، بدجوری خیطی بالا آورده و یا تنها مطالبی را اراعه میدهد که از سایت اصلی حذف نشده باشه که باز هم به این معنی‌ست که خودش چیزی جمع ننموده یا نگه نمیدارد، که یعنی همون خیطی! (البته هواسمون باشه که به مطالبی از ستون دست راست، مثلن «برگزیده‌ای از مصاحبه‌های روح‌الله خمینی»، دسترسی وجود داره که خود دانید!)

به تحقیقات ادامه دهیم. آدرس بایرامعلی
http://bayramali.blogfa.com/ را در آن می‌نویسیم که نتیجه میشود:
http://web.archive.org/web/*/http://bayramali.blogfa.com/
و همونطور که مشاهده اگر کنید! از اون همه ارشیو وبلاگ اصلی و موجود، فقط با آرشیو 9 ماه مواجه میشوید و مفهوم «کلاه بر سر شاهده!» را بیشتر درک کرده و حال هم شاید بکنید. یعنی این پایگاه با این برنامه‌ی آرشیو جمع‌کنی، دیوانه و بیغ است اگر آدم بود! و آدرس بسیاری از موجودات را هم آرشیو نمیکند.

اعمال تحقیقات در مورد آدرس خودم:
http://web.archive.org/web/*/http://rendeaalamsuz.blogspot.com/
اصلن آرشیو ندارم!

هزاران نقطه:
http://kambiztheone.wordpress.com/ نویسنده سایت را پاک کرده. آرشیوی هم وجود ندارد:
http://blog.35dg.com/ نصف آرشیو نیست:
http://web.archive.org/web/*/http://blog.35dg.com/

البته ممکنه آرشیو بعضی سات‌ها در این پایگاه، کامل هم باشه، ولی این نتیجه‌گیری که این سایت، تُخ...ی است، اصلن تُخ...ی نیست! (البته با معذرت‌خاهی از بعضی از تُخ...ها) و در این ادامه، حال این سعال پیش میاید که چگونه آرشیو وبلاگ امیدرضا میرصیافی http:// rooznegaar.blogfa.com ، به تدریج کامل شد و تازه یک سری از آنها با سه امضاء مختلف؟! مثلن به اولین پستِ در دسترس که همان انتهایی‌ترین پست باشد، نگاه کنید:
http://web.archive.org/web/20060219162328/rooznegaar.blogfa.com/84102.aspx http://web.archive.org/web/20070123185806/rooznegaar.blogfa.com/8410.aspx http://web.archive.org/web/20070622154959/rooznegaar.blogfa.com/8410.aspx
در اولی: امیدرضا میرصیافی
در دومی: امیدرضا
در سومی: آریا

و حالا هی بروند و در بلاگ‌فا یا پرشین‌بلاگ و دیگر پایگاه‌های اینترنتی‌ای که در ایران اراعه میشود و میتواند مورد سوءاستفاده‌ی حکومت قرار گیرد، بنویسند تا ...



خانم بقراط، اتفاقن! خودتان و سازمانتان، همراه با حزب توده، با آنها بودید

الاهه بقراط: «آن زمان، شما ای نسل‌های آينده، هنگامی که به موزه‌ها می‌رويد و زندان‌ها و شکنجه‌گاه‌ها را می‌‌بينيد و يا در کنار گورها قدم می‌زنيد و پاسخی برای پرسش «چرا؟» و «چگونه ممکن است؟» نمی‌يابيد، و يا زمانی که جمعيت هلهله‌زن و گروه‌های فشار و زمامداران جمهوری اسلامی و توجيه‌کنندگان آن را در فيلم‌های مستند تماشا می‌کنيد، بدانيد، ما با آنها نبوديم! ما هرگز برای «انتخاب بين بد و بدتر» همان گونه که در «انتخابات» همه رژيم‌های سرکوبگر رايج است، هلهله نکرديم. عقل و اخلاق اجازه نمی‌داد تا به اين نتيجه برسيم که می‌‌توان با تکرار «انتخاب بين بد و بدتر» روزی سرانجام خوب و خوبتر را از آن بيرون کشيد! چگونه؟ بر اساس کدام حساب و منطق؟! بر اساس کدام مکانيسم، دور باطل «بد و بدتر» که بدين گونه تقويت می‌شود، بايد به جای استحکام و دوام به ضد خود تبديل گردد؟! شما، ای نسل‌های آينده، بدانيد ما، بسياری از نياکان شما، با آنها نبوديم. برای امروز شما تلاش کرديم و در مأيوس‌ترين روزها، اميد پرورانديم. امروز يکی ديگر از ما، اميدرضا ميرصيافی، وبلاگ‌نويس، در زندان جان باخت. شما، ای نسل‌های آينده، آزادی امروز خود را نه از «انتخاب بين بد و بدتر» بلکه از مقاومت کسانی داريد که با آنها نبودند و همواره برای خوب و خوبتر زندگی و تلاش کردند و گاه در تنهايی جان باختند در حالی که جهان تماشا می‌کرد و «جامعه» نمی‌دانست از بين «بد و بدتر» که پيشاپيش انتصاب شده‌اند، کدام يک را «انتخاب» کند. »

مَردم مثل اینکه بدجوری گذشته‌‌شون اذیتشون میکنه که مجبورن به خودشون مدال بدن. «ای نسل‌های آینده! بدانید و آگاه باشید که هر که با ما نبود، با آنها بود! بدانید که آزادی‌تان را از مقاومت امثال منی دارید که با آن‌ها نبودم! و غیر ممکن است امثال امیدرضا، زبانم لال طرفدار انتخاب بین بد و بدتر باشند. من اعلام میکنم که هر کس در هتل اوین مورد ملاطفت در مشت و لگد و خودکشی‌شدن واقع شد، حتمن طرفدار تحریم انتخابات است و از ماست، وگرنه دستش در دست والامقام العضما ولایت فقیه است و حیف زندان که از آن‌ها پذیرایی کند.»!



ای عرب تو چه پُ...ی؟ یا «ننگ واقعی نه در باختن در مسابقه‌ی فوتبال، بلکه در بی‌فرهنگی‌ست»


ملا حسنی: «درست است که فوتبال برد و باخت دارد و این اولین و آخرین باخت تیم ملی ما نبوده و نیست ولی اینبار بدجوری تحقیر شدیم. آنهایی که مدتی در کشورهای عربی زندگی کرده‌اند بهتر می‌فهمند چه میگویم. قبل از آنکه ما نژادپرست باشیم عربها منتظر تحقیر ما هستند. از قدیم الایام عربها از رویارویی با تیم فوتبال ایران وحشت داشتند...»

همآهنگی‌ی ناجور! با ملا: آفرین! این عربهای سوسمارخور انقدر در چشم ما ایرانیان حقیر هستند که اصلن بشر نیستند و استعداد فوتبال را ندارند حالا هر چی شیر شتر و گاو هم که بخورند و موش صحرایی هم روش. ما فارس ها از باخت 2 بر یک به کره و ژاپن و کلیه ی غیر عریها و مخصوصن اروپایی ها شاید افتخار هم بکنیم، اما باختن به اعراب کثیف موش و سوسمارخور نادان که ژنهایشان با بقیه ی ابنای بشر فرق دارد و شایسته ی احترام بشری نیستند، خیلی باعث تحقیره. زنده باد نژاد ایرانی! هزاران و هزاران تحقیر و تف بر عربها!

ملاحسنی: «من با نژادپرستی علیه اعراب یا هر قومیت و ملیت دیگری مخالفم ولی اعراب حوزه خلیج فارس دقیقا دنبال تحقیر ایرانی ها هستند. نمیدانم شما دوبی و بحرین و قطر و عربستان رفته اید یا نه. من رفته ام. مدتی هم در آنجا بوده ام... »

اما آدم اگه بخاد هماهنگی کنه، بلاخره میکنه، حتا با هماهنگیِ جور! با ملا : ای ایرانی و مخصوصن تو ای فارس، بدان که عرب چون از تو نفرت دارد، همیشه منتظر بهانه هست تا تو را مسخره کند. ایرانیان بدانید که این اعراب، مخصوصن اعراب حوزه خلیج فارس دقیقا دنبال تحقیر شما هستند. بدانید که این عرب دشمن فارس است. عرب دشمن فارس است و از ذلیل شدن شما لذت میبرد.
البته میگویند که دامن زدن به تنفر و تمسخر و تحقیر کار خوبی نیست و تازه نشانه ی بی فرهنگی هم هست، ولی چون این اعراب عقل و فهم و شعور و از این جور چیزا ندارند، و خیلی کثافتند و بی خود و بی جهت دنبال تحقیر ما ایرانیان هستند، و ما بیخود نیست که از قدیم به آنها سوسمارخور میگوییم، حالا دیگه خود دانید.
باشد که به زودی مشت محکمی بر این تحقیرگران بزنیم و بر آنها فخر بفروشیم تا هر موقع تیمشان به استادیوم آزادی میاید، از وحشت به خود بلرزد و به حق، مورد تحقیر واقع شود تا دیگر جرعت نکند در مقابل ایرانی ی برتر، عرض اندام کند.




ای کوروش، اگر تو نبودی، من شایسته‌ی تحقیر بودم


خوشبختانه هر روز اسناد جدیدی از استوانه‌ی کوروش بدست میاد تا کور شود هر که در او غش باشد. نمونه‌ی این اسناد را سایتهای بی‌نظیری نظیر ایران.ب.ب.ب قبلن اراعه داده بودند، که مثلن در آنجا میخانیم:
«من از امروز كه تاج شاهی به سر نهادم تا روزی كه زنده ام و مزدا توفيق سلطنت را به من بدهد هرگز سلطنت خود را به هيچ ملت تحميل نخواهم كرد و هر ملت آزاد است كه مرا به سلطنت قبول كند يا نكند و هرگاه نخواهد من را پادشاه خود بداند من برای سلطنت ان ملت مبادرت نخواهم كرد.»

حال با سند جدیدی از این استوانه آشنا می‌شویم که خودتان بروید بخانید و حال کنید تا مثل من دچار احساس افتخار شوید و به سیم آخر بزنید:

بیچاره ملتهایی که مثل ما کوروش کبیر نداشته اند. آنها باید بروند خجالت بکشند. یک دینا و یک کوروش کبیر. دیگر ملتها باید از خجالت آب شوند و به بزرگی ایرانیان احترام گذاشته و رویشان را زیاد نکنند. ما اگر کوروش را نداشتیم، مثل آنها پست بودیم. زنده باد کوروش که نشان داد ایرانی، سَرور بشر روی زمین است. ما اگر کوروش را نداشتیم، به چه میتوانستیم افتخار کنیم؟ به اینکه عقل و فهم و شعور و استعدادمون مثل بقیه ی ابنای بشره؟ بشر بودن خالی مگر باعث افتخاره؟ مثل این میمونه که بگی من خر نیستم و به همین خاطر به خودم افتخار میکنم. اما یعنی ما مثل بشر افغانی و عرب و تورک هستیم و حکومت کوروش کبیر بر اون همه ملتها هیچچی به حساب نمیاد؟ ما اگر برتر نبودیم، پس چگونه برتر شدیم؟ به این خاطر که هیچ وقت دروغ نمیگفتیم و حتا کوروش به پادشاه کشور شکست خورده میگفت ببین تو به این شرط و شروط بر مسند قدرت و البته زیر دست من میمانی که یکی از کارات، تبلیغ بزرگی و کرامت به حق من باشه و به این ترتیب ما ایرانیان پاداش راستی و درستی خود را حتا از زبان بیگانه به حق میگرفتیم و کوروش انقدر راستگو بود که در استوانه اش ابایی نداشت که بگوید پادشاهان زیر دست من، آمدند و به من باج دادند.

و حالا که عرقم خشک شد، باید بگویم که چون به اسناد 100 سال پیش، بیشتر از الان که هر کس با توجه به مقاصد سیاسی خود، به جعل اسناد دست میزند، میتوان اعتماد کرد، پس چرا محتوای استوانه کوروش را از کتاب «ایران باستان» (حسن پیرنیا)، نقل نکنم:

«پس از این اعلامیه، بیانیه‌ی کوروش را ذکر می‌کنیم و مضمونش این است :
«منم کوروش، شاه عالم، شاه بزرگ، شاه قوی شوکت، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار مملکت، پسر کبوجیه شاه بزرگ- شاه شهر انشان، نوه‌ی کوروش شاه بزرگ- شاه شهر انشان، از اعقاب چیش‌پش شاه بزرگ- شاه شهر انشان، شاخه‌ی سلطنت ابدی که سلسله‌اش مورد محبت بل و نبو است [ارباب انواع بزرگ بابل] و حکمرانیش به قلب آن‌ها نزدیک. وقتی که من بی‌جنگ وارد تین‌تیر [بابل] شدم، با مسرت و شادمانی مردم در قصر پادشاهان بر سریر سلطنت نشستم. مردوک، آقای بزرگ، قلوب نجیب اهالی بابل را به طرف من متوجه کرد، زیرا من همه روز در فکر پرستش او بودم. لشکر بزرگ من به آرامی وارد بابل شد، من نگذاشتم دشمنی به سومر و اکد قدم بگذارد. اوضاع داخلی بابل و امکنه‌ی مقدسه‌ی آن قلب مرا تکان داد و اهالی بابل به اجرای مراسم خود موفق شده از قید اشخاص بی‌دین رستند. من از خرابی خانه‌های آن‌ها مانع شدم، من نگذاشتم اهالی از هستی ساقط شوند. مردوک، آقای بزرگ، از کارهای من مشعوف شد و وقتی که از ته قلب و با مسرت، الوهیت بلند مرتبه‌ی او را تجلیل می‌کردیم، به من که کوروش هستم و او را تعظیم می‌کنم، به پسرم کبوجیه و تمام لشکر من از راه عنایت برکات خود را نازل کرد. پادشاهانی که در تمام ممالک عالم در قصور خود نشسته‌اند، از دریای بالا تا دریای پایین... و پادشاهان غرب، که در خیمه‌ها زندگانی می‌کنند، تماما باج سنگین خود را آوردند و در بابل پاهای مرا بوسیدند. از... تا آسور و شوش، آگاده، اِش‌نوناک، زامبان، مِ‌تورنو، دِری، با ولایت گوتی‌ها و شهرهایی که در آن طرف دجله واقع و از ایام قدیم بنا شده، خدایانی را که در این‌جاها زندگانی می‌کردند به جاهای مزبور برگرداندم، تا در همان جاها الی‌الابد مقیم باشند. اهالی این محل‌ها را جمع کردم، منازل آن‌ها را از نو ساختم و خدایان سومر و اکد را که نبودید به بابل آورده و باعث خشم آقای خدایان شده بود به امر مردوک، آقای بزرگ، بی‌آسیب به قصرهای آن‌ها موسوم به «شادی دل» برگردانیدم. از خدایانی که به شهرهای خودشان به واسطه‌ی من برگشته‌اند، خواستارم که همه روزه در پیشگاه بل و نبو طول عمر مرا بخواهند و نظر عنایت به من دارند و به مردوک آقای من بگویند: کوروش شاه که تو را تعظیم می‌کند و پسر او کبوجیه...».

از این‌جا ده سطر بیانیه خراب شده [از 40 سطر] و از بعضی کلمات که باقیمانده، همین قدر معلوم است که راجع به بنای معبدی است و این سند را هم در خرابه‌های آن معبد یافته‌اند. مضامین این اعلامیه‌ها خیلی جالب توجه است، زیرا معلوم می‌دارد که نبونید هیکل خدای سومر و اکد را به بابل آورده و مردم این صفحات از او سخت رنجیده بودند، چه موافق معتقدات اهالی سومر و اکد، وقتی که خدای شهری را از شهرش بیرون می‌برند، مانند آن بود که او را به اسارت برده باشند. روحانیون بابل هم که کاهنان مردوک بودند، از او متنفر شده بودند، زیرا از نفوذ آن‌ها کاسته بود. بعد، این روحانیون کوروش را به تسخیر بابل تشویق کرده‌اند و شاه پارس به واسطه‌ی نفاق درونی به آسانی بر بابل دست یافته.... اسنادی می‌رساند که کوروش در مدت هفت سال در خیال تسخیر بابل بوده ... در خاتمه زاید نیست گفته شود که این بیانیه اکنون معروف به استوانه‌ی کوروش است، زیرا بر استوانه‌ای نوشته شده که دارای چهل سطر است و بعض سطور آن خراب شده. شکی نیست که در انشای این بیانیه کاهنان بلند مرتبه ی مردوک شرکت داشته‌اند، زیرا دیده می شود که موافق اداب و مراسم مذهبی بابلی‌ها تنظیم گشته... در سندی که تاریخش از تشرین اول (اکتبر) و سال چهارم سلطنت کوروش در بابل است، کبوجیه را شاهزاده خوانده و پولی را که او در بانک «اِجی‌بی» گذاشته بود مال او دانسته‌اند. این بانک از قرار اسنادی که به دست آمده، خیلی معتبر بوده و در تاریخ به بانک «اجی‌بی و پسران» معروف است...»

Thursday, 26 March 2009


به گزارش دکتر حسام فیروزی از مرگ امیدرضا میرصیافی، نمیشود اعتماد کرد
(به غلَت‌های املاعی توجه نکنید)

اول، اشاره‌ای به آخرین جنایت حکومت اسلامی ولایت فقیه:

علی بادوزاده، زیر شکنجه‌ی نیروهای امنیتی جان باخت : « پیکر علی بادوزاده، که از اواخر اسفندماه توسط ماموران امنیتی بازداشت شده بود، در اطراف شهرستان مهاباد پیدا شد.
علی بادوزاده، 35 ساله اهل شهرستان مهاباد که به اتهام هم‌کاری با احزاب کرد و به عنوان مطلع در مورد فعالیت‌های برادرزاده‌اش و تعدادی دیگر که از 2 ماه پیش با احزاب کرد هم‌کاری می‌کردند، در روز 28 اسفند توسط ماموران امنیتی بازداشت و به محل نامعلومی منتقل شده بود.
صبح امروز، پنجم اسفندماه [فروردین]، پس از 8 روز پیکر بی‌جان وی که آثار ضرب و شتم بر آن مشاهده می‌شد، در اطراف شهرستان مهاباد پیدا شد.
علی بادوزاده برادر جهانگیر بادوزاده است که هم‌اکنون در زندان مرکزی ارومیه به سر می‌برد./ مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، 5 فروردین 1388 »

دوم، اطلاعات مختصری در مورد آقایان امیدرضا صیافی و حسام فیروزی:

شنبه ۱۹م بهمن ۱۳۸۷ ، امیدرضا میرصیافی، وبلاگ نویس، راهی زندان شد : «امیدرضا میرصیافی صبح روزجاری پس از حضور در دادگاه انقلاب ، بازداشت و برای اجرای حکم دو سال و نیم حبس تعزیری خود روانه زندان گردید.
این فعال فرهنگی ۲۸ ساله روزنامه‌نگار و وبلاگ نویسی است که به علت انتشار عقایدش در وبلاگ روزنگار
در تاریخ ۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ دستگیر شده بود.
اتهامات وی توهین به رهبران جمهوری اسلامی و توهین به مقدسات اسلام اعلام شد. وی پس از ۴۱ روز بازداشت در سلول انفرادی با قرار وثیقه بسیار سنگین صد میلیون تومانی آزاد شد. میرصیافی در تاریخ ۱۲ آبان در شعبه پانزده دادگاه انقلاب محاکمه و به دوسال و نیم حبس به دلیل آنچه که توهین به رهبران نظام و تبلیغ علیه نظام خوانده شده محکوم شد. وی پرونده‌ی مفتوح دیگری نیز در دادگاه عمومی تهران با اتهاماتی چون توهین به مقدسات اسلام دارد که زمان برگزاری آن اردیبهشت ماه سال آینده است.
نامبرده روز جاری پس از احضار تلفنی شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب در این مکان حضور یافت که توسط دایره اجرای احکام بازداشت و روانه زندان گردید. لازم به یادآوری است حکم صادره برای ایشان بدون طی دادگاه تجدید نظر قطعی گردیده بود. / فعالان حقوق بشر در ایران»

دکتر حسام فیروزی را به اتهام "پناه دادن" و کمک پزشکی به آقای احمد باطبی در سال 1385 دستگیر و محکوم به 15 ماه زندان کردند. این حکم در 24 اسفند سال 1387 به اجرا گذاشته شد:

دکتر حسام فیروزی روانه زندان شد : «شنبه ، 24 اسفند 1387 ، دکتر حسام فیروزی، پزشک معتمد زندانیان سیاسی از جمله احمد باطبی، اکبر گنجی، آیت الله بروجردی، ابوالفضل جهاندار، زنده یاد اکبر محمدی و ... امروز به حکم شعبه 6 دادگاه انقلاب روانه زندان شد تا حکم 15 ماه حبس خود را تحمل کند.
دکتر فیروزی پیش از این نیز چندین بار بازداشت شده بود و پس از تشکیل پرونده به 15 ماه حبس محکوم شد که پس از درخواست دادگاه تجدید نظر نیز این حکم تایید و وی امروز روانه زندان اوین شد.
وی به اتهام اقدام علیه امنیت ملی، تشویش اذهان عمومی، نشر اکاذیب، پناه دادن و درمان زندانی سیاسی به 15 ماه حبس محکوم گردیده است.»

سوم، آقای حسام فیروزی 4 روز بعد از زندانی شدنشان در اوین، به‌خاطر حکمی که دو سال پیش گرفته بودند، گزارشی این‌چنینی از وضعیت آقای امیدرضا میرصیافی میدهند:

گزارش پزشکی مرگ امیدرضا میرصیافی در زندان اوین : «چهارشنبه ، 28 اسفند 1387 ، گزارش ذیل در بر گیرنده مشاهدات دکتر حسام فیروزی ، پزشک و فعال حقوق بشر زندانی است که بعنوان یک متخصص و شاهد، فوت این زندانی عقیدتی را حاصل بی توجهی مسئولان زندان و کادر پزشکی می داند.
در حدود ساعت 12 ظهر خبردار شدم که امیدرضا میرصیافی حال خوبی ندارد به سراغ او رفتم و او را به بهداری داخل بند 7 زندان اوین، انتقال دادیم، من در آن بهداری برای‌اش لوله‌ی معده قرار دادم و معده‌ی او را شست‌وشو دادم، برای‌اش رگ گرفتم و اقدامات اولیه را انجام دادم. از پزشک آن‌جا درخواست کردم که داروی آتروپین برای او تجویز کند و داروی لینگر به او دهد ولی پزشک بهداری گفت که سرم یک‌سوم برای او کافی است و من را با توهین از اتاق بیرون کرد اما من هم‌چنان اصرار داشتم که این‌جا نمی‌توانید کاری انجام دهید و باید او را به بیمارستان بیرون مثل بیارستان لقمان، منتقل کنید چون وی به دلیل خوردن تعداد زیادی قرص پروپرانول با افت شدید فشار خون و کاهش تعداد ضربان قلب روبه‌رو شده بود و فشارش زیر 7 بود، اما پزشکان گفتند ما خودمان می‌دانیم باید چه کار انجام دهیم و من را از اتاق بیرون کردند.
من باز پشت در بهداری ایستادم و مصرانه خواستم که او را به دلیل افت فشارخون و به دلیل این‌که بدن وی کاملا سرد شده بود، به بیمارستان لقمان منتقل کنند اما پزشکان بهداری زندان به من گفتند این مساله ارتباطی با شما ندارد و ما می‌دانیم چه کاری انجام دهیم. اما با اصرار بیش اندازه‌ی من او را به بهداری پایین زندان اوین منتقل کردند و از آن‌جا به بعد را دیگر من هیچ اطلاعی ندارم به دلیل این‌که به من اجازه‌ی‌هم‌راهی با وی را ندادند.
نکته‌یی که مهم است این است که پزشکان زندان در ابتدا حتا سعی در گرفتن رگ و فشار خون امیدرضا را نداشتند و اقدامات اولیه را نیز با اصرار و پافشاری من انجام دادند. ان‌ها همه چیز را به عنوان تمارض محسوب می‌کنند. مسئولان زندان و پزشکان این‌جا برای جان زندانیان، کوچک‌ترین اهمیتی قایل نیستند.
از نظر من که یک پزشک هستم امیدرضا میرصیافی دچار افسرده‌گی شدید بود و به هیچ وجه نمی‌توانست شرایط زندان را تحمل کند، حتا پرونده‌های پزشکی خود را مبنی بر دارا بودن افسرده‌گی شدید به پزشکان زندان ارائه داده بود، اما متاسفانه کوچک‌ترین توجهی به وی نشد.
این واقعه کم‌کاری صددرصد پزشکی زندان است. او دچار مشکل افسرده‌گی شدید بود. من از وی خواسته بودم تا او به روان‌پزشک مراجعه کند ولی او پس از مراجعه به روان‌پزشک زندان، هیچ نتیجه‌یی ندید زیرا این روان‌پزشک برای کسی‌که فکر خودکشی داشته و چند بار اقدام به خودکشی نیز انجام داده بوده، فقط داروی آرام‌بخش تجویز کرده بود، در حالی‌که وی حتما نیاز به بستری شدن فوری داشت. »

حالا حرف من اینه که نمیشه به این مشاهدات اعتماد کرد. آقای فیروزی در هنگام این مشاهدات، 4 روز بیشتر نیست که در هتل اوین است. این همه تعکید بر «مشکل افسردگی شدید» برای چیست؟ ایشان کجا بودند که خبر بد بودن حال امیدرضا را شنیدند؟ زندانی‌های دیگر از از کجا برایشان خبر آوردند؟ همینطوری میتونستند به سراغ هر زندانی‌ای بروند؟ ایشان طبق کدوم ابلاقیه‌ای حق مداوای یک «مجرم! فرهنگی یا سیاسی به جرم ابراز عقیده» را داشته‌اند؟ آیا ایشان طبق ادعایشان (یا اجبار در اراعه‌ی ادعا)، خودشان رگ گرفتند و لوله گذاشتند و شستشو دادند و اقدامات اولیه را انجام دادند و یا باز هم طبق ادعایشان، این پزشکان زندان بودند که با اصرار ایشان، رگ و فشار گرفتند و اقدامات اولیه انجام دادند؟ ایشون مگر در این مدت 4 روز، چقدر همنشین امیدرضا بودند؟
امیدرضا در این تاریخ، 39 روز است که در زندان است. او را قبلن نیز، از تاریخ 3 اردیبهشت 1387 به مدت 41 روز در سلول انفرادی انداخته بودند. چه بلایی در این مدت بر سر او آوردند که باعث شد افسردگی شدید بگیرد، با فرض درستی این ادعا؟ تو این 7، 8 ماه وسط که آزاد بود، چه مدت دچار افسردگی شدید بود و چرا تا قبل از اینکه دوباره به زندان برود نتوانست خودش را بکشد؟ اگر در زندان اوین، قوطی قوطی و مشت مشت قرص در اختیار زندانی قرار میدهند، در خارج از زندان که قرص‌های خیلی بیشتری در دسترسه.
من که آنچنان به اطلاعاتی که از داخل زندان اوین بیرون میدهند، تازه آن هم به فوریت، اعتمادی ندارم، ولی ببینیم هم‌سلولی او چه می‌گوید:


مرگ امیدرضا میرصیافی به روایت عباس خرسندی( هم اتاقی اش) : «او که به همراه امیدرضا میرصیافی در یک اتاق زندگی می کرد، در گفتگویی، نکات زیر را در مورد مرگ این وبلاگ نویس زندانی بیان نموده که جهت انجام تحقیقات از سوی مجامع بین المللی و روشن شدن ذهن افکار عمومی میتواند مورد استفاده قرارگیرد...
خرسندی همچنین در مورد روزی که میرصیافی درگذشت می گوید:" ساعت 11 صبح بود که آمد در کتابخانه، گفت حالم خوب نیست، من سریع بردمش به بهداری، دکتر فیروزی هم در آنجا بود و به پزشکان بهداری، دستورهای پزشکی داد، اما آنها توجه نکردند و از اتاق بیرونش کردند. حدود 1 ساعت در بهداری بند بود، سپس آمبولانس آمد تا منتقلش کند به بهداری مرکزی زندان اوین، اما دیگر اجازه ندادند که ما همراهیش کنیم. ما هم تا ساعت 5 از وضعیتش بی خبر بودیم، تا اینکه حفاظت زندان ما را احضار کرد و گفت که حال امیدرضا خوب است، فقط به ما بگویید چه اتفاقی افتاده؟"...
عباس خرسندی می گوید:" نکته ای که برای ما مشکوک است و باعث تردید شده ، این است که ، زمانی که قصد داشتند امیدرضا را به بهداری مرکزی زندان منتقل کنند، وی کاملا هوشیار بود، و با پاهای خودش داخل آمبولانس رفت. اما معلوم نیست در این چند ساعت چه اتفاقی برای او افتاده است.»

طبق این روایت، این عباس است که امیدرضا را به بهداری میبرد و دکتر فیروزی هم که در بهداری بوده، دستوراتی داده ولی به دستوراتش توجه نکرده و بیرونش کرده‌اند.
به هر حال این دو روایت با هم نمیخاند و آقای فیروزی هم متناقض حرف میزند، و همان بهتر که به این مشاهدات و روایتها آنچنان بها ندهیم و به اصل قضیه بنگریم که حکومت اسلامی جوانانی سالم و پرشور را به تنبیه‌خانه‌هایش میبرد و در عرض مدتی کوتاه یا بلند و بسته به موقعیت و سیاست، نعش عده‌ای از آن‌ها را تحویل میدهد و میتواند مشاهداتی را به پزشکی که خودش زندانی است، تفهیم کند.

در انتها هم بد نیست یه مقدار اعصابتون با خوندن اظهارات زیر، خورد بشه!

نازلی سبیل طلا: «... اعصاب اين نويسنده از مرگ اين بنده خدا که در زندان خودکشی کرد خيلی خرد است و يک توصيه دارد به رفقای جمهوری اسلامی-چی اش. دليل اينکه اين نويسنده اينقدر پررو شده که به جمهوری اسلامی توصيه رفيقانه کند هم اين است که به قدری همه گفته اند "تو جمهوری اسلامی-چی هستی،" ديگر خود نويسنده هم توهم کرده است...
مساله اخلاقی احمقانه من اينجا لزوماً "بهتر و بدتر" در يک نظام فلسفه اخلاقی نيست. من خودِ روانی ام را جای اين بدبخت گذاشتم که مُرد. همان فقه اسلام شيعه، همان کتاب های احکام... هرگز نمی آمد با کسی که در حالت عادی نيست، عاقل نيست، روانش مشکل دارد، رفتاری را بکند که شما کرديد با اين بنده خدا که خودش راخلاص کرد. توصيه من اين است که وضيعت روانی آدم ها را در نظر بگيريد وقتی اينقدر "شيک و مدرن" شده ايد که تاديب و تنبيه شما نيزه اش به سمت روان آدم هاست. حالا که قرار نيست شلاق بزنيد و شقه کنيد، حالا که روان است که مطرح است، خوب حواستان به وضعيت روانی آدم ها باشد. اين بنده خدا که خانواده اش داغدار شدند کلی هم تبليغات منفی عليه ايران شد، در اين وضعيت نسبتا وخيم جهانی...»

Wednesday, 18 March 2009


همیشه جوان
ترانه‌ای از باب دیلن، همراه با ترجمه‌ای ترانه‌مانند
(به غلَت‌های املاعی توجه نکنید)



youtube.com/watch?v=P22cMZFvJAs&feature=related
این «ببین چقدر امیدوارم» تو متن نیست

همیشه جوان

ببین چقدر امیدوارم
امیدوارم همیشه شاملت باشه
لُتف و حفاظت خدای این جهان
امیدوارم برسی به هر چی آرزو
امیدوارم همیشه کنی کاری برای دیگران
و بگزاری که دیگران، کاری کنن برای تو
امیدوارم که تا ستاره‌ها بسازی نردبان
بالا بری از همه‌ پله‌‌های آن

امیدوارم همیشه بمانی تو جوان
همیشه جوان، همیشه جوان
همیشه بمانی تو جوان

امیدوارم که بار بیای درستکار
امیدوارم پرورده شی مثل همه‌‌ی راستگویان
امیدوارم همیشه باشی خبردار از حقیقت
دور و برت روشنایی، ببینی نور ِ الوان
امیدوارم همیشه شجاع باشی
سینه جلو و شقّ و رقّ ایستاده‌ی پر توان

امیدوارم همیشه بمانی تو جوان
همیشه جوان، همیشه جوان
همیشه بمانی تو جوان

امیدوارم همیشه دست‌به‌کار باشی
امیدورام همیشه قبراق باشی و بپیمایی
مسافت زیادی در کمی زمان
امیدوارم اُس و اساست باشه خیلی محکم
وقتی که باد تغییرات در جهت مخالف گشته وزان
امیدورام خونده بشه ترانه‌هات همیشه
امیدورام همیشه خوشحال باشی، شاد و خندان

امیدوارم همیشه بمانی تو جوان
همیشه جوان، همیشه جوان
همیشه بمانی تو جوان

Monday, 9 March 2009


تبلیغات خنده-تهوع‌آور خانم «الاهه بقراط» برای وارث تاج و تخت!
(به غلت‌های املاعی توجه نکنید)

این روزها مثل اینکه بازارگرمی برای شاهزاده رضا پهلوی، صرف‌نظر از سلطنت‌طلبان، چه از طرف بعضی به‌ضاهر جمهوری‌خاه و چه از طرف بعضی‌ به‌ضاهر بی‌طرف، که مدعی‌یند جمهوری‌دمکراتیک و سلطنت مشروطه براشون فرقی نمیکنه! بیشتر رونق پیدا کرده. و از آنجا که هیچ عقل سالمی نمی‌تونه مدعی‌ِ دمکراتیک‌ بودن قانون اساسی و سلطنت مشروطه و دمکرات بودن مشروطه‌خاهان و از جمله آقای شاهزاده باشه، طبیعیه که ترواشات چنین عقل‌هایی! در تبلیغات برای بت محبوبشان، این‌جا و آنجا، نه تنها باعث خنده بشه، بلکه آدمو یاد حالت تهوع هم بندازه.

الاهه بقراط : «رضا پهلوی تا کنون هرگز يک تنه ادعای نجات ملت و مملکت را نکرده، و هرگز حاضر نشده در هيچ چهارچوبی، نه سلطنت‌طلبی، نه جمهوری‌خواهی و نه جمهوری اسلامی، خود را منجی معرفی کند.»
http://news.gooya.com/politics/archives/2009/03/084755.php

حالا خودمونیم! واقعن آدم باید چقدر احمق و بی‌شعور یا ببخشید، گاو باشه که بیاد یک تنه ادعای نجات ملت و مملکت روُ کنه؟ این خانم بقراط که یه خط در میون یادش نمیره که برای شاهزاده تبلیغات راه‌بندازه، میگه ببینید! شاهزاده انقدر انقدرها هم نفهم و بی‌شعور نیست. درسته که سلطنت مشروطه میخاد، اما هرگز و هرگز حاضر نشده در هیچ چارچوبی خودشو منجی معرفی کنه، مخصوصن یک‌تنه. پس قدرش را بدانید و بشتابید و این اعجوبه را رهبر کنید!

خمینی، قبل از انقلاب : « دولت اسلامی يک دولت دمکراتيک به معنای واقعی است. و اما من هيچ فعاليت در داخل دولت ندارم و به همين نحو که الآن هستم، وقتی دولت اسلامی تشکيل شود، نقش هدايت را دارم
http://ettelaat.net/08-november/news.asp?id=33227&sort=Iran

رضا پهلوی، در انتظار انقلاب : « به سخن دیگر، پادشاه، مظهر و سمبل یک ملت می شود و در واقع، هیچ مسئولیتی در هیچ شکل و صورتی، در امور دولتی نخواهد داشت... در نظام مشروطه، ریاست دولت، آشکارا بر دوش نخست‌وزیر است بهترین نحوی که یک پادشاه می‌تواند به کشور خویش خدمت کند، حفاظت و پاسداری و تضمین حاکمیت قانون‌ست ...»
http://rezapahlavi.org/books/Chapter_6.pdf

و البته یادمون باشه که برای حفاظت و پاسداری، نیروهای محافظ و پاسدار لازمه و بیخود نیست که پادشاه مشروطه، فرمانده‌ی سپاه و بزرگ‌ارتشداران میشه که بقیه‌شو خودتون میتونید هدس بزنید!

Tuesday, 3 March 2009


از انتخاب بین بد و بدتر تا حلقه‌ی گم‌شده و چگونه مهشید گولم زد ؟
(به غلت‌های املاعی توجه نکنید)

شاید اگه این احساسات نبود - بگزریم از اینکه چه بلایی سر انسان میومد - میشد آدم تو سیاست، راحت از منطقش پیروی کنه و منحرف نشه، البته اگه منطقش، واقعن منطقی باشه!
و این انتخاب بین بد و بدتر، از اون سُعالای فلسفیه که چون خیلی مزاحمت‌برانگیزه، باید داعمن بهش رجوع کنی، تا احساساتتو به مقدار واجبی سرکوب کنی. این صمدآقا یه زمانایی تو یه گپ خصوصی که من خودمو به نفهمی زده بودم! و بهش می‌گفتم: «من نفهمیدم بلاخره باید بین بد و بدتر، بد روُ انتخاب کنم یا نه ؟» اینطوری زد تو چشَم:

«صمد: صمدآقا بی‌تلفی‌یت. صمد‌آقا: هاااااا، موُ یه روز دو جفت، نه، دو تا دونه چش دیدُم که با هم جفت و جول بودن و خیلی هیس و ولقلمبیده و با افکار شوم. انگاری میگفتن بیا بزن تو جفتمون. اون موقع مو نقشه کشیدُم که برُم انتقام بگیرُم، یک انتقام سخت. واسه همین رفتُم قوچ‌علی رو هم با خودُم بردُم و بشش، یهنی به اون جفت چشمه‌ها، یه چشمی نشون دادم که چشمگیلش کرد و راه در روُ نداشت و بعد بشش گفتُم ای بی‌چاله، یا دو نفریمون میزنیم تو چشت یا فقط من میزنُم. اون بی‌چاله هم غلت نکنُم به‌خاطر اینکه چاله‌هاش گم شده بود گفت خوب یکی، بهتر از دو تایه، پس فقط خودت بزن. اونوقت چشمت بلا به دور ازش باشه، مونوم همچین زدُم به یکی از اون جفت چشمه که کار انگشت سه نفرو کرد و یکی هم به ضررش شد. حالا فکرشو کن اگه این اخمخ گفته بود هردوتامون بزنیم به چشش چونکه حالا که قراره نوش جون کنه، یه ذره کمتر و بیشترش چه فرقی میکنه آخه نه ؟! »

اما احساساته دیگه، اگه جلوشو نگیری میخاد! بنویسه:

« میدونی چه‌جوری میتونی راحت حکومت کنی؟ مثل آب‌خوردن. با مردم مثل سگ رفتار میکنی و یه کاری میکنی که هر آشقالی روُ که جلوی پاشون بندازی، با نهایت لذت میل کنن. همیشه مردم روُ به مرگ میگیری تا به تب راضی بشن. همچین بدتری تو حلقشون فرو میکنی تا به اون بَده رضایت بدن و بدون هیچ قید و شرطی بازیگر نمایشهای بی‌ارزشت گشته و به حامیان قسم‌خورده‌ی قوانین سلطنت و قدرتت رعی بدن.
اما زیاد هم احساس راحتی نکن، مردم بلاخره به اونجایی میرسن که دیگه بازیچه نمیشن و ...»


ولی این عقل احمق! دوباره به فکر بد و بدتر می‌افته و میگه مگه تو خودت توو اون برنامه‌ی خاک‌روسریِ اتحادت ننوشتی که:

«14. در مورد رابطه با "اصلاح طلبان" و شرکت در رای گیری
الف_ گروهی از ما بر این عقیده اند که ما باید در مقابل این حکومت، بطور کلی از کسانی که تحت نام "اصلاح طلب" فعالیت میکنند، پشتیبانی کنیم. و ضمن اینکه دائما" از ضرورت انقلاب مخملی و اصلاح ناپذیر بودن رژیم صحبت میکنیم و هر نوع آزادیفروشی و کارگذاریِ رژیم را از طرف هر کسی مورد اعتراض قرار میدهیم، از مردم بخواهیم که بین "بد" و "بدتر"، "بد" را انتخاب کنند. آنها معتقدند که این عمل نه به معنی ِ تایید رژیم و بلکه به معنی ِ نشان دادن کینه و دشمنی با جبهه ی ولایت فقیه و دار و دسته ی نظامیش و به منظور دامن زدن به اختلافات درون حکومتی میباشد. و اختلاف در حکومت هر چه بیشتر، بهتر. آنها میگویند که ما از طریق رایمان، به اصلاح طلبانی که ادعای طرفداری از حقوق مردم را دارند، قدرتی میدهیم و دائما" آنها را برای عمل کردن به ادعاهایشان زیر فشار قرار میدهیم.
ب_ گروهی از ما معتقدند که بطور کلی کسانی که تحت نام "اصلاح طلب" فعالیت میکنند، اگر گوشه ای از قدرت را به دست آورند و به بعضی از خواسته هایی که ممکن است نفعی برای مردم هم داشته باشد، برسند، باز هم در مجموع، عده ای خواسته و عده ای ناخواسته، آب به آسیاب رژیم ریخته و باعث آراسته شدن چهره ی حکومت ولایت فقیه و طول عمر بیشتر آن میگردند، بدون اینکه رژیم هرگز به قدرت گیری ِ مردم تن دهد. آنها میگویند اصلاح ناپذیریِ رژیم، معموریتی برای اصلاح طلبان باقی نمیگذارد، مگر طولانی کردن عمر این رژیم، و شرکت در انتخاباتی که کاندیداهایش باید مورد تصویب حکومت قرار بگیرند، یعنی رای دادن به حکومت.
ج_ هر دو گروه و کسانی که احتمالا" در این زمینه بینابینی هستند، همدیگر را تحمل کرده و بدون زدن تهمت به یکدیگر، تبلیغات خود را میکنند، ولی مواضع رسمی و البته غیر اجباری و رهنمودی را، ستاد رهبری اعلام میکند.»

و مگه تو خودت بیشتر به بند الفش گرایش نداشتی؟ پس چرا تو این مدت همه‌ش خاستی خاتمی روُ بی‌آبرو کنی و حالا از حق و حقوقش که بگذریم، چرا کللن زیرآب رعی‌گیری روُ میخاستی مثلن بزنی، حتا با تشویق به امیدواری؟:

«عزیزم، اگه به خاتمی رای میدی، به یه امیدی رای بده.

مثلن به این امید بهش رعی بده که بگه من دانشجویان ستاره دار را نابود می‌کنم! البته نه خود دانشجویان را و بلکه ستاره‌ها را و نه از تو هفت آسمون و بلکه از پرونده‌های دانشجویانی که از حقوق انسانیشان استفاده کرده و نظرشان را بر علیه حکومت ولایت فقاهت ابراز داشته‌اند.

مثلن به این امید بهش رعی بده که وقتی میگه اسلام، دمکراتیکه، بگه که مسلمون بودن زوری نیست و کسی روُ که بی‌دین میشه یا دینشو عوض میکنه، مجازاتی نیست، حداقل در این دنیا. و مگر نه اینکه که مثلن پیغمبر فرموده که فلان و فلان!
و بر اساس همان اسلام دمکراتیکِ ادعاعی ِ خودش، بگه حقوق انسانی‌ِ همه‌ی ایرانیان، صرف‌نظر از دین و مذهب، باید مساوی باشه و بخاد یه قدم عملی تو این راه برداره و بگه پس من پیشنهاد میکنم که قانونی تصویب بشه که کسی حق نداشته باشه از دین و مذهب مردم سُعال کنه.

مثلن به این امید بهش رعی بده که بگه اگه یه زمانی زن و مرد برابر نبودند، الان از نظر حقوق انسانی اقتصادی برابرند و من پیشنهاد میکنم که قانونی تصویب بشه که ارث زن و مرد برابر باشه ...»

پس آدم نسبتن درست‌تری! شو و حالا که نمیخای امید بی‌جا در دل مردمان بپراکنی تا مردم ضمن رعی‌دادن به خاتمی، دست روی دست بذارن و دلشون به خاتمی خوش باشه که بره حق و حقشونو براشون بگیره، یا دست روی دست نذارن ولی انتضارای زیادی از خاتمی داشته باشن، اقللن کمک نکن که احمدی‌نزاد دوباره هاله‌نمایی کنه. و ضمن اینکه همچین کمکایی نمی‌کنی، بیشتر به فکر حلقه‌ی گم‌شده‌ی این همه اعتراضات پراکنده باش که تا این حلقه درست نشه، و چون گفتیم گم‌شده، تا این حلقه پیدا نشه، کار ما به جایی نمیرسه. پس حالا برو و سراغ این حلقه‌ی گم‌شده روُ از مهشید بگیر.

و در اینجا بود که این عقل خاک‌برسر، احساساتمو گول زد و من هم فکر کردم میتونم این مهشید روُ گول بزنم، تازه ندیده و نشناخته.

مهشید گولم زد

صمد: در وانُفسای خاطرات آموزش انتخاب بین بد و بدتِر به این شاهین که یه مدتیه روح این جُواد زندانی توش هولو کرده بودُم که دیدُم این مهشید زنانه‌ها، غلت نکنُم به صورت زنانه‌ای لیلا مانند! در مُقاله‌ی وسوُسه‌انگیزی، خِر این زیتون بیچاله روُ که برای انتخاب نامزدش داشت شرط و شروط میذاشت، گرفته و بشش میگه که تو جمهولی اسلامی عروس خانم باید بله روُ بده و شرط و شروط نذاره که همون که تو روُ وسوسه کرده به اندازه‌ی کافی کافیه! و نکنه مثلن اگه شورت و شلیته‌تو قبول نکرد میری همه‌ی رعی‌هاتو میدی به ابراهیم لینک‌کن که همه‌ی برده‌ها روُ نابود کرد.

خلاصه غلت نکنُم حدس میزِنُم وقتی هم که زیتون گفته آخ خفه شدُم، گلوشو ول کرده و پیش پاش نشسته و گفته حالا یه چایی بیار و همونجا هم بشش گفته اگه همچین شووری کنی یک فداکاری برای مملکت هم کردی، ولی خوب شایدُم همچین چیزی روُ بشش نگفته باشه و موُ چرا حرف دربیارُم. آدُم نباید انگشت تو چشم حدسیات کنه.

آره خلاصه که این مهشید خوب چند تا درد دل کرده بود و با مثالایی مثل:

«دوران خاتمی قدری بهتر بود ، مردم یکی یکی و دو تا دوتا سرکوب میشدند نه خروار خروار.»

به این نتیژه‌ی مُنطَقی و منطقه‌ای رسیده بود که:

«پس بر همه ی ما وبلاگ نویسان عزیز و ارجمند واضح و مبرهن است که دوران خاتمی قدری از دوران احمدی نزاد کمتر بد بود.
اگر این برای کسی کافیست که برود و به خاتمی رای بدهد ، خوب بگذارید رای اش را بدهد ، دیگر چرا خرش را میگیرید که مثل زیتونک بیاید و خودش را توجیه کند که من شرط میزارم و رای میدهم ؟

همین است که داریم ، همین است که هست. و خاتمی قدری کمتر از احمدی نزاد بد است ، و فعلا انتخابی که داریم بر سر همین دو است. پس نه خودمان و نه کسانی که رای میدهند را با حرفهای تو خالی آزار ندهیم.»

البته ممکنه این بدتِر بودن دَوَران احمد‌ی‌‌نزاد برای همه‌ی همه واضح و افتضاح و مبرهن و بحرانی نباشه، ولی در زِمن اینکه تخریبن برای همه مسعله‌ای بوده که زیر سعالات نبوده، حالا ببینید مُو چه جوری گول مهشید روُ خوردُم و حیف شما که نمیدونید که این گول خوردن چه مزه داره و باید بخوری تا بفهمی چقده لرزه هم داره، آره. این خانمی با نصیحت‌ها و سُعالها و حرفایی نظیر :

«بر مردم سخت نگیریم. اگر کسی معتقد بود که بد از بدتر قدری کمتر بد است ، به انتخابش احترام بگذاریم.
واقع بین باشیم ... چه کار میتوانیم بکنیم ؟ چه کار کرده ایم ؟ چه کار خواهیم کرد ؟

احمدی نژاد نشان داد که سگ زرد کمی بهتر از شغال است. و اگر کسی میخواهد این انتخاب را بکند ، خوب چه کارش دارید آخر ؟
نکند برنامه ی انقلابی در دست دارید که مرا بی خبر گذاشتید ؟ ها ؟


پاک مونو به یاد وضایُف اُنقلابیُم انداخت و با این «ها ؟» گفتنش مونو کشت و به یاد لیلاجانم انداخت. فکر کِردُم حالا که رُخنمود کِرده و رهنمود میده یا نصیحت میکنه و تازه میپرسه چی‌کارا میتونیم بکنیم، پس حتمن اگه فهمید چیکارا میتونه بکنه، حتا انگشت‌چش‌نگاری، خوب به دیگران هم میگه ما از این کارا هم میتونیم بکنیم نه.
واسه ی همینُم شاهین و فرستادُم که باهاش درد دل کنه و دست از سر لیلای موُ برداره:

سلام به مهشید: خیلی وقت بود چیزی برات ننوشته بودم، اما بغیر از این، نه دیگه! یه مقدار جرزنی کردی. بر طبق حرفات باید قاعدتن در رعی گیری شرکت کنی اما میدونم چون به احتمال زیاد حالت خیلی به هم میخوره که بری درِ سفارت، خوب مجبورت نمیکنم! تو ایران هم کسی مجبور نیست بره رعی بده، ولی باز طبق نتیجه گیری منطقی از حرفات، حداقل باید میگفتی که اگه ایران بودی رَعی میدادی. کاملن قبول دارم اونایی که میگن به این شرط و به اون شرط، اصلن در شرایطی نیستند که بتونن شرط بذارن و فقط دارن ناز میدن. [هرچند که دلبران و سیاست‌مداران‌نداران هرگز نباید ناز و بلوف و کرشمه فراموششان شود] اینکه به یه نفر بگی منو کمتر کتک بزن، دلیل تعیید کتک خوردن نمیشه. این دلیل ضعفه و ما تا ضعفامونو قبول نکنیم، نمیتونیم برطرفش کنیم. و وقتی قوی شدیم، آنچنان میزنیم تخت سینه اش، که بگیم آخیش. پس برای شروع و تقویت یک جنبش سراسری، بیا و اولین نفری باش که به تقاضای من جواب مثبت میدی:

وعده یا قرار یا راندووی
زیر را زودتر از من بپذیر
عشق من! و بشنو این ز من
که تبلیغ قرار عاشقانه
بسی پر ارج بُود در این زمانه

وعده ی ما، جمعه ی اولِ هرماه
ازعصر تا غروب یا شبِ بعد از ظهر!
تــــوی خیابانها و میادیــــن
و فراموش نکن نازنین
حق گردش را.
و در این روز غریبه ها و آشناها
اگر بدهند به هم سلام و دست
خیـــلی خـــــــــوب است
حتا اگر بکار بَرند دستکش را!


علیک سلام ِ مهشید: شاهین جان ، این آخری که زیر هم نوشته بودی ... شعر بود ؟
جاست چکینگ :))

جواب علیکِ مهشید: نه شعر نیست، نثر منحرفه! اگه منظورت کس شعره (ببخشید)، راحت بگو، ولی من خیلی جدی دارم حرف میزنم. منظورمم این نیست که الان مردم بیان و شعار بدن. همینکه هر ناراضی ای دست خودشو! و خانواده شو و دوستا و فامیلاشو بگیره! و تو همچین روز عزیزی بیان تو خیابون با هم قدمی بزنن و گپی، به مرور این حرکت جا میافته.
بسیار مشتاقانه منتظر جواب مثبتت هستم تا بعدن بسیار مشتاقانه از دیگران جواب مثبت بخاهیم. و اگه مخالفی، دلیلاتو بگو تا از گمراهی دربیام.

مهشید: اولندش ... دومندش اگر منظورم کس شعر بود مینوشتم
سومندش فعلا هر ناراضی ای دست خودش را میگیرد و یه جواریی میاد بیرون ، یعنی میاد خارج
دور جدیدی از مهاجرت آغاز شده ، فرار مغزها.
و من دقیقا نفهمیدم تو چی را حرکت میدانی ؟ این که یکی با دوستا یا خانواده بیاد بیرون و قدم بزنه ؟
که چی بشه ؟


جواب به مهشید: قرار نبود آیه ی یعس بخونی. حالا 4 میلیون، بشه 5 میلیون و جمعیت ایران هم از 70 میلیون بشه 69 میلیون. این دلیل نمیشه که ناراضیهای تو ایران ابراز وجود نکنن. فکر کن این همه دانشجو و مهندس و کارگر و معلم و غیرو، فعلن اصلن هم نخان شعار بدن، بطور منظم و مرتب! در روز بخصوصی در ماه به خیابونا بیان و دیگران روُ هم تشویق به این کار کنن و کم کم تعدادشون به چند صد هزار برسه. این میشه یه نیروی بزرگ بلقوه ای که به موقعش یک فشار از پایینی نشون بده که اون سرش ناپیداست.
البته آلترناتیو این پشنهاد اینه که مردم بطور سمبلیک تو خونه هاشون بشینن و یا داعم به بد و بدتر رعی بدن و حتا نتونن اون بَده روُ یه ذره بهتر کنن. جنبش های پراکنده مردمو حکومت داره راحت سرکوب میکنه.
حالا مهشید، چه پیشنهاد بهتری داری که چی بشه؟ بدت میاد که ببینی چند صد هزار نفر تو خیابون قدم بزنن و گل بگن و گل بشنون و شعار ندن؟ خوب اگه دیدی وقتش رسیده، بگو شعار بدن که احتمالن اونموقع با دوستان مشورت میکنی و میگی چه شعاری بدن :)

مهشید: شاهین عزیز، اولا که منو نشناختی و نمیشناسی که اینا رو مینویسی
دوما خوب مردم بیان بیرون. من چه کار کنم ؟
مسئله اینه که اگر من بنویسم مردم بیان بیرون ، یا نیان بیرون ، همان است که بنویسم مردم رای بدن یا ندن است.
یعنی اینکه اینجا بنشینم و
بگم مردم چی بکنند و چی نکنند.
و من این کار را نمیکنم.


جواب به مهشید عزیز: اینو راست میگی که «منو نشناختی و نمیشناسی که اینا رو مینویسی»، ولی خوب دیگه، با گفتن این حرفا که: «واقع بین باشیم ... چه کار میتوانیم بکنیم ؟ چه کار کرده ایم ؟ چه کار خواهیم کرد ؟» من بیچاره روُ گول زدی. تا کی باشه من تو رو گول بزنم! فعلن بای بای، صمد هم میگه وای وای.

مهشید: تو حالت خوبه ؟

و این بود داستان گول‌خوردن من از مهشید که در انتهای آن، حال و احوالم هم زیر سعال رفت تا آنجا که به این نتیجه رسیدم که گول زدن کار خوبی نیست.

شاهین دلنشین
---------------------
تـــــــــو ای
رند عالمسوز خالی‌بندِ
مــهربـــان‌پــاچــه‌گــیــر
و ماتلی و ماتلی‌مدال
و نـــــدا و صـــمــد و
جوادِزندانی‌وحشی‌پـاچه‌گیر
تا مـیتوانی پــــاچه بگیر! که تا
کـــه تــا، کـــه تــا، کـــه تــا
سروناز: از حضار محترم
بــه خـاطـر گیریدن صفحه
معذرت‌خاهی بعمل میآورم
و نــتــیـــــــــــجه! ایـــنــکه
پاچّه‌گیران جهان
متحد شوید
.
.
جای تقریبی‌ی حروف
فارسی‌عربی‌سامی‌فنیقی‌هندی

چ ج ح خ ه ع غ ف ق ث ص ض
پ گ ک م ن ت ا ل ب ی س ش
و ئ د ذ ر ز ط ظ پ

.
.
خط جایگزین
XATTE JÁY.GOZIN

$ ش .. Q ق .. E اِ .. R ر .. T ت
Y ی .. U اوو .. I ای .. O اُ .. P پ
S س .... D د .. F ف .. G گ ... H ه
J ج ... K ک .. L ل .. Z ز ... X خ
C چ .. V و .. B ب .. N ن .. M م
' ع



چرا تعهدی به خت! یا
املاع "فارسی؟!"ندارم؟
CERÁ TA'AHHODI BE
EMLÁ'E FÁRSI NADÁRAM
هــمــراه بــــا تــرانــه‌ی الــفبـــا
HAMRÁH! BA TARÁNEYE ALEFBÁ
.
JAVÁDE KUDETÁCIYÁN:
IN XAT AGAR.CE XO$GEL AST
MESLE XEILI CIZHÁYE
BANII.BA$.$$ARR
AMMÁ ÁDAM! XEILI AZIYAT
MI$AVAD VA MO$KEL AST
NÁDAN!: CI MO$KEL AST?
SAMAD: AXMAX
NEVE$TIDANA$!





دو کلمه و نصفی حرف هساب! با برو بچه‌های
ا«جمهوری‌خواهان دمکرات و لائیک»!ا
به مناسبت سومین گردهمآییشان
.
و خاک دو عالم بر سرشان
خاک میگما، خاک



برنامه ی 17 ماده ایِ اتحاد
17 ماده ای اتحاد برنامه ی
برنامه برنامه ی اتحاد اتحاد
برنامه ی 17 ماده ایِ اتحاد

در راه برکناری ِ جمهوری اسلامی
و رسیــــدن به دمکراســــی
از طریق انقلاب مخملی
.
از جمله تصحیهاتی
که به این برنامه هنوز اعمال نشد
..
در رفراندومی که
بلاخره زمانی برگذارمی‌شود
مردم باید حق‌داشته‌باشند که
به نظام‌های مختلف، رای دهند
حتا دیکتاتوری


دمکراسیخواهان هم آدمند
یک دمکرات میتونه یه مقدار قدرت طلب، یه مقدار خودخواه، یه مقداردیکتاتور، یه مقدار نفهم و بیشعور و کلأ هزار جور عیب و ایراد داشته باشه. / ندا: بجز من! / مبنای اتحاد دمکراسیخواهان، که در اینجا منظور آن بخش طرفدار انقلاب مخملی است، نه اعتماد و دوستی شخصی و گروهی، و بلکه ادعای پایبند بودن به اصول دمکراتیک و توافق با اصول دمکراسی و خواسته های مشترک میباشد. و طبیعی ست که هر کس مسئول ادعاها و حرفها و اعمال خود است. دنبال رسول یا عقل کل یا فرشته نگردیم. خوبیِ دیگران را قدر بدانیم و به بدیهای آنها وحشیانه یا مهربانانه ودر کل، همه جورانه! حمله کنیم و با احدی تعارف نداشته باشیم. / صمد: بورو بابا، چی چی رو تحارف نداشته باش! هر کس اگه جلوی مُو چلوکُباب بخوره و تحارف نکنه، ایشالله کوفت و زهر مارش بشه. حالا اگه تو تحارف نداشته باشی، ای اخمخ زبون نفهم، دوست داری کوفت و زهر مار بِشِد بخورونن؟ دوست داری؟ خوب بخور، بخور تا کوفتت بشه / سرو ناز: آری اینچنین بود!


حشمت الله طبرزدی:
"به خدا نود درصد ما به خاطر ترس از دولت اسلامی است که حاضر نيستيم دعوای بيهوده و تکراری ۲۸ مرداد و کوفت و زهرمار رو کنار بذاريم و فکری به حال اين ملت بيچاره و اين دانشجويان زندانی بکنيم... من تنفر خودم رو از اپوزيسيونی که گرفتار دعوای ۲۸ مرداد و مصدق و شاه است، اعلام می کنم. من از مخالفين قلابی و اپوزيسيون دروغين حالم به هم می خوره. رهبر من نه مصدق، نه شاه، بلکه رهبر من اکبر محمدی است....... با شما ها هستم. آره! خود شما، شمايی که ادعای وطن پرستی و شاه پرستی و مصدق پرستی و سياست پرستی از جان انسان ها و حقوق آنها برات مهمتره. من جان انسان های بی گناهی رو که هر روز به بهانه ای به دار آويخته می شن يا تو سلول انفرادی تحقير می شن يا از فقرو بيچارگی دست به خودکشی می زنن از وطن تو و مصدق تو و شاه تو و حزب و گروه تو، بيشتر دوست دارم"
هـــزاران درود بـــر تـــو آقای طبرزدی. میدونم عصبانی هستی، ولی بحث کردن اشکالی نداره، اگه کارهای مهمتر روُ رو زمین نذاشته باشیم!



ترانه های من
نشنیده ام! را گر تو
مـســـتـان نـشــنـوی
یـا از دل و جان نشنوی
در داخل فهرست بی‌ذوقان شوی
گــر نــان قـنـدی ای تـراست
خـــــاهم! که آن را گم کـــنی
دیگر خبر زآثار آن نان نشنوی
.
صمـد: بَــه اَه بَـــه! چه اَفــیاتی
مُو آهنگ دوست دارُم، مخصوسن
اگه لیلا هم دوســــــت داشته باشه
کنار مُو بشینه و آهنگ گــوش کنه
انقذه سُفا یا صُفا میده که نگو که مُـو
خودُم میگُم! یه آهنگی براش بزارُم
که تـــو عمــرش نشـــنیده باشه. ای
بیچاله های هَسود. هسلت بخورید
کــه مثـــــــل مُو لیــــــــلا ندارید
.
البته این ترانه‌ها روُ باید کم‌کم
بهتر تنظیم و خونده! کنم
.
خواندن ترانه های من آزاد است
پس! آنها را لطف کنید و با صدا
و امکانــات بهتـر، بخوانید
آهنگهای این ترانه ها را
بعضا، احتمالن باید بخرید
برای شنیــــدن این ترانه ها
مجبور به دانلود نیستید

سفره ی عید
بر روی آهنگی ایرانی
و ناسنتی! بخوانید و بشنوید
نگاه یار
بر روی آهنگی هندی
لاتا، بخانید! و بشنوید
آهــــای مسعــود بــهنــود
بر روی آهنگ آهای دختر چوپون
سیاوش صحنه. بخانید! و بشنوید
نه لاس نه التماس
بر روی آهنگی از ترکیه
و نــاسنتی! بخــوانیــد
و آهنگ اصلی را بشنوید
روسری
بر روی آهنگی هندی
از لاتا، بخوانید و بشنوید
نمیتونی کاری کنی
بر روی آهنگی از گروه
کوئین، بخوانید و بشنوید
به بچه های خیابان
بر روی آهنگی ترکیه ای
و ناسنتی! بخوانید و بشنوید
شعری بگو ترانه
بر روی آهنگی ایرانی
گروه کامکارها، بخوانید و بشنوید
تــــــنــــــهـــا نـــمـــــــــان
بر روی آهنگی از گروه
کوئین، بخوانید و بشنوید

خــالــق افــســانــه
بر روی آهنگی ترکیه ای
و ناسنتی! بخوانید و بشنوید
صیغه
بر روی آهنگی افغانی
و ناسنتی! بخوانید و بشنوید
مــایکل بــز چــمــوش سُم!: مع
بر روی آهنگی از مایکل جکسون
خودتان بخانید
و آهنگ اصلی را بشنوید
وقتی ملاحسنی از ناراحتی
بــه زیــر آواز مــیــزنــد
بر روی آهنگی از داریوش
خودتان بخانید
و آهنگ اصلی را بشنوید

بــقیه ی تــرانه ها
فعلا 13 تا، بدون آهنگ



چهـــار تـــرانـه ی زیبا از گــروه
جانی کِلِگ و ساووکا
از پیشتـــــازان مبارزه با
تبعیض نژادی در آفریقای جنوبی


Blog Archive

آخرین نوشته‌ها
ÁXARIN NEVE$TEHÁ
DE LEITEST POSTS!
shaahindelneshin@yahoo.com
.
.


.
.
MOSÁHEBEII BÁ
XODÁÁÁÁ
YE MOSALMÁN
va taráneii dar defá' az
HAQ O HOQUQA$
مصـــاحـبـــه‌ای بـــا خــــــــدا
ی مسلمـــــــــــــــــــان
و ترانه‌ای در دفاع از
حق و حقوقش!

ا
.
..
.
RÁKETE ZIR
MOJAHHAZ BE
BOMBE ATOMI
AAAAAST
XÁLI.BANDE.HERFEII:
XÁLI.BANDI HAM KE
MIKONID
XELI BOZORGVÁRÁNE
BEKONID
TAA BAR
xáli.VAZIFEYE $OMÁ
SAD.HEZÁR TON
PANBE! FE$ÁRIDE
ÁX ÁX
.
.
.
S
ED
ÁYE
PÁYE
XÁLIII
DE
MIÁYAD
BEGU'ID
KE JOFT
KONAND
ALBATTE DAMPÁII
YÁÁ KAAAAAAF$ RÁÁ
VA BEGOZÁRAND GU$E'I
VA BA'D VÁRED $ÓDE VA
BENESÍNAND BE TAMÁ$ÁYE
TEÁTRI
SEDÁYE ERÁDE'I KE
HÁLÁ BEGU PANJ HEZÁR
SÁL DÁ$TE GAVI MI$ODE
TÁ BAR HOKUMATE ZANJIR
VA DORUUUUUUUUQ
XÁÁTEME BEDAHAD
SETÁÁÁÁAÁÁDEEEE
RAHHHHBARIYEEE
ENNNNQELÁÁÁÁBE
MAXXXXXMALIIIIII
BAR.ALEIIHE.EHEEE
TAZVIIIIIR DAAAAAR
KOLLLLE JAHÁÁÁÁNN
RÁ XÁLI.BANDI.MIKONIM
VA QÓL MIDAHIM KE BE HADAF
BERESIM! ALBATTE, XÁIBANDÁNE
YEKI BE INGILISI
TARJOME KONE!!!
XÁLIBADE BESYÁR HERFE'II
BÁ $ERKATE BESIYÁÁRI AZ
DELBARRRÁN, DELBÁZZZÁN
MAXSUSAN E$Q.PI$EGÁN
KASÁÁNI KE BARÁYE TO
LOXTTT MI$AVAAAND!
VA MIRAVAAAND BE HAMMMAM TÁ
VAGTTTI KE DAAR KENÁÁ.ÁRE TO
HASTAAAND ... ÁX ÁX ÁX.ÁÁÁÁH
LÁÁÁZEM BE TAZZAKKOR NIST!
KE IIIIIIN ÁÁÁX.ÁÁX.ÁX.HÁÁÁ
NATIIIJEYEEE DOXUUU.ULE
ANGO$$$$$$TE SAMAADÁÁGÁ
DAAAAR CE$MÁÁÁÁÁAÁÁÁÁNE
KIIIIIIIIIIIIIIIIIIIII BUÚUUD?


.
.
اولین اطلاعیه‌ی رسمی‌ی سخنگوی
ستادِرهبری‌‌‌خالی‌مجازی‌ی انقلاب‌مخملی
...
آقای نبوی، هرچند که عضو ستادی
...
موسوی، رعیس جمهور مایی
سَلل الا محممد، منتظری خوش آمد
.
.
.
اگر خامنه ای با مصالحه! کنار نرود
دماری از روزگار کل حکومت درخاهدآمد
که تا حالا در موردش نوشته نشده
.
.
.
جوادِ ناعصبانی!: هرچند که میدانم
مردم ایران صددرصد پیروز هستند
ولی سرنوشت این انقلاب‌مخملی در
گروی دوست و فامیل متزلزل است
با اقناع، خاهش، التماس، ترقیب، تشویق
حتا تهدید به قهر، برو دیگه دوست ندارم
و خیلی حیله‌های! مختلف و مخسوسن
با تشویق به عدم تندروی و ندادن
شعار «مرگ بر جمهوری اسلامی»ا
البته در تجمعات یا تظاهرات بزرگی
که از قبل اعلام شده، و هنوز بهش حمله
نشده! او را به‌صورتی بسیار مخملی، به
خیابان دعوت کن. این روح حاکم بر اکثریت
ملت ایران است که حکومت ایران را تعیین
می‌کند. به این اکثریت، با سلابت تمام اضافه
کن. مرسی ممنون. پس یللی تللی بسه
ندا: این جواد داره با خودش حرف می‌زنه
جواد: تلفن را بردار و به هر دوست
و آشنا و فامیلی چه در ایران
و چه در خارج، زنگ بزن و
...
.
.
.
آقای اوباما
بوش اگه میکرد بمب‌باران
شما بکنید گل‌باران
.
.
.
ای مردم آزاده‌ی کشورهای
دمکراتیک، با تلاش در جهت
اخراج کلیه‌ی کارمندان سفارت ایران
در کشورهایتان
...




.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.




























تا می‌توانیم
حرمت ولی فقیه را بشکنیم
حکومت ولی فقیه
یعنی که ما هم صغیریم و هم سفیه
اصلن نخاستیم! حرمت نداشته‌ی
ولایت فقاهت رو نمیخاد بشکنی
اما حداقل بگو که انتخابی باید گردد


یادش به خیر، یه زمانی تو رودخونه‌های
شمال چقدر آب بود. انقدر اومدن ماسه‌های
کنار رودخونه‌ها و بعد زمینهای کشاورزی
رُو کشیدن و بردن، که خصلت طبیعی‌ی زمین
از بین رفت و آب گمراه شد
به زمین فرو نرفت، یا راحت بخار شد
یا سیل پل‌برانداز
حیف اون رودخونه‌های ناز
که چه ماهیگیری‌ای در آنها میشد آغاز
و از شنا که نگو! اوهو! اوهو


نامه به خانم نیلوفر بیضائی

تو میتوانی نقشت را بهتر بازی کنی
.
پاسخی از طرف خانم بیضائی
.
نامه به خانم نیلوفر بیضائی
گیاه بدون گل و جامعه ی بدون قهرمان
.
چرا ما انقدر میترسیم؟
اشاره ای به آقای علی میرفطروس
و انتقاداتی به خانم بیضائی
.
.
«ستادِ رهبریِ انقلاب‌ِ مخملی»
رُو خالی‌بندی می‌کنیم
نامه به خانم بیضائی
.
این ستاد منهل شد
.
.
وقتی کسی به دیگران
بی احترامی میکند
در مورد خانم مهستی شاهرخی
.
.
.
اگر آمریکا برای سرنگونی
جمهوری اسلامی، به ایران حمله کند
.
.
مسعود بهنود بهتره یا نازلی کاموری؟
.
.
.
آقای گنجی، اول درود
دوم این ننه من غریبم بازی چی بود؟
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (1 )ا
آقای گنجی، گاندی شوید
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (2 )ا
آقای گنجی، دلارهای کجائی؟
دلایل مخالفت شما با پول خارجی:ا
ا1- اپوزیسیون دیکتاتور تقویت میشود
ا2- ژیم بهانه پیدا میکند
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (3)ا
آقای گنجی، دلارهای کجائی؟
از دیگر دلایل مخالفت با پول خارجی:ا
ا3- وابستگی یا مزدوری؟
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (4)ا
بنیادگرائی پدیده‌ی جدیدی نیست
جمهوری اسلامی، رژیمی فاشیستی
و توتالیتر یا تمامخواه، تحت فرماندهی
رهبر کل نیروهای نظامی است
نه دولت متعلق به دوران
مدرن است و نه ایدئولوژی
جمهوری اسلامی از بسیاری جهات
فرهنگی و اقتصادی، ارتجاعی ست
.
دو کلمه و نصفی حرف هساب!ا
با آقای گنجی (5)ا
کُشتی منو با این سلطانیسم





قرار زیر، مربوط به اتفاقات
سیاسی روز نبوده
و همه‌زمان‌شمول! است
وعده یا قرار یا راندووی
زیر را زودتر از من بپذیر
عشق من! و بشنو این ز من
که تبلیغ قرار عاشقانه
بسی پر ارج بُود در این زمانه
وعده ی ما، جمعه ی اولِ هرماه
ازعصر تا غروب یا شبِ بعد از ظهر
تــــوی خیابانها و میادیــــن
و فراموش نکن نازنین
حق گردش را
و در این روز غریبه ها و آشناها
اگر بدهند به هم سلام و دست
خیـــلی خـــــــــوب است
حتا اگر بکار بَرند دستکش را

ای مردم بیچاره! آیا خوب نیست
که برای مبارزه با افسردگی، یکدیگر
را به ابراز وجود دعوت کنید که یعنی
هر هنری دارید- حتا همون راه رفتن
که مدل‌های فراوان دارد- خوب چرا
به نمایش عمومی نگذارید در خیابان
و در مقابل چشم تماشاچیان فزول؟! و
چـه بهتر که جمعه‌ی اول هـر ماه
و از عصر تا غروبش باشد روزی
که همه در خیابان گردش کرده و نگاه
به اجناس مقازه‌ها و رفتن تویشان هم
آزاد و حتا لبخند معنی‌دار به یکدیگر
و اگر نمایشی، آکروباتی، پانتومیمی
تاپول‌نندازی‌جُم‌نمیخورمی، موزیکی
نقاشیدنی هم در کار بود که چه بهــتر
و اگر آموزش مجانی این هنرها هم که
زشته این هنرمندا انقدر پولکی باشن
کــه ماهی سـه چهار ساعت به شما
مردم فلک‌زده! توی یه پیاده‌رُوی ناقابل
یه ضرب‌زدنی، تارزدنی که ساکسیفون
هم بــد نیست، مجــانی یاد ندهند
و در کــدام خیابــان میــشود
کاریکاتورکشی یاد گرفت؟!ا